mihanshop
تیر
۲۲
۱۳۸۹

شعر « تا گل هیچ » اثر سهراب سپهری – دیوان شرق اندوه

 

شرق اندوه

تا گل هیچ


می رفتیم ، و درختان چه بلند ، و تماشا چه سیاه!

راهی بود از ما تا گل هیچ.

مرگی در دامنه ها ، ابری سر کوه ، مرغان لب زیست.

می خواندیم: « بی تو دری بودم به برون ، و نگاهی به کران ، وصدایی به کویر.»

می رفتیم ، خاک از ما می ترسید ، و زمان بر سر ما می بارید.

خندیدم : ورطه پرید از خواب ، و نهان آوایی افشاندند.

ما خاموش ، و بیابان نگران ، و افق یک رشته نگاه.

بنشستم ، تو چشمت پر دور ، من دستم پر تنهایی ، و زمین ها پرخواب.

خوابیدم. می گویند : دستی در خوابی گل می چید.

نقاشی های سهراب سپهری تصاویری از سهراب سپهری متن اشعار سهراب سپهری زندگی نامه سهراب سپهری کتاب الکترونیکی موبایل آثار سهراب سپهری کتاب الکترونیکی آثار سهراب سپهری جملات عاشقانه از سهراب سپهری سهراب سپهری
۰
تیر
۲۲
۱۳۸۹

شعر « و چه تنها » اثر سهراب سپهری – دیوان شرق اندوه

 

شرق اندوه

و چه تنها


ای درخور اوج ! آواز تو در کوه سحر ، و گیاهی به نماز.

غم ها را گل کردم ، پل زدم از خود تا صخره ی دوست.

من هستم ، و سفالینه ی تاریکی ، و تراویدن راز ازلی.

سر بر سنگ ، و هوایی که خنک ، و چناری که به فکر ، و روانی که پر از ریزش دوست.

خوابم چه سبک ، ابر نیایش چه بلند ، و چه زیبا بوته ی زیست ، و چه تنها من!

تنها من ، و سرانگشتم در چشمه ی یاد ، و کبوترها لب آب.

هم خنده ی موج ، هم تن زنبوری بر سبزه ی مرگ ، و شکوهی در پنجه ی باد.

من از تو پرم ، ای روزنه ی باغ هم آهنگی کاج و من و ترس!

هنگام من است ، ای در به فراز ، ای جاده به نیلوفر خاموش پیام!

نقاشی های سهراب سپهری تصاویری از سهراب سپهری متن اشعار سهراب سپهری زندگی نامه سهراب سپهری کتاب الکترونیکی موبایل آثار سهراب سپهری کتاب الکترونیکی آثار سهراب سپهری جملات عاشقانه از سهراب سپهری سهراب سپهری
۰
تیر
۲۲
۱۳۸۹

شعر « به زمین » اثر سهراب سپهری – دیوان شرق اندوه

 

شرق اندوه

به زمین


افتاد. و چه پژواکی که شنید اهریمن. و چه لرزی که دوید از بن غم تا بهشت.

من درخویش ، و کلاغی لب حوض.

خاموشی ، و یکی زمزمه ساز.

تنه ی تاریکی ، تبر نقره ی نور.

و گوارایی بی گاه خطا ، بوی تباهی ها ،گردش زیست.

شب دانایی. و جدا ماندم : کو سختی پیکرها ، کو بوی زمین ، چینه ی بی بعد پری ها؟

اینک باد ، پنجره ام رفته به بی پایان. خونی ریخت ، بر سینه ی من ریگ بیابان باد!

چیزی گفت ، و زمان ها بر کاج حیاط ، همواره وزید و وزید. این هم گل اندیشه ، آن هم بت دوست.

نی ، که اگر بوی لجن می آید ، آنهم غوک ، که دهانش ابدیت خورده است.

دیدار دگر ، آری: روزن زیبای زمان.

ترسید ، دستم به زمین آمیخت. هستی لب آیینه نشست ، خیره به من : غم نامیرا.

نقاشی های سهراب سپهری تصاویری از سهراب سپهری متن اشعار سهراب سپهری زندگی نامه سهراب سپهری کتاب الکترونیکی موبایل آثار سهراب سپهری کتاب الکترونیکی آثار سهراب سپهری جملات عاشقانه از سهراب سپهری سهراب سپهری
۰
تیر
۲۲
۱۳۸۹

شعر « نیایش » اثر سهراب سپهری – دیوان شرق اندوه

 

شرق اندوه

نیایش


دستی افشان ، تا ز سر انگشتانت صد قطره چکد ، هر قطره شود خورشیدی

باشد که به صد سوزن نور ، شب ما را باکند روزن روزن.

ما بی تاب ، و نیایش بی رنگ.

از مهرت لبخندی کن ، بنشان بر لب ما

باشد که سرودی خیزد در خورد  نیوشیدن تو.

ما هسته ی پنهان تماشاییم.

ز تجلی ابری کن ، بفرست ، که ببارد بر سر ما

باشد که به شوری بشکافیم ، باشد که ببالیم و به خورشید تو پیوندیم.

ما جنگل انبوه دگرگونی.

از آتش همرنگی صد اخگر برگیر ، برهم تاب ، بر هم پیچ: شلاقی کن ، و بزن بر تن ما

باشد که ز خاکستر ما ، در ما ، جنگل یکرنگی بدر آرد سر.

چشمان بسپردیم ، خوابی لانه گرفت.

نم زن بر چهره ی ما

باشد که شکوفا گردد زنبق چشم ، و شود سیراب از تابش تو ، و فرو افتد.

بینایی ره گم کرد.

یاری کن ، و گره زن نگه ما و خودت با هم

باشد که تراود در ما ، همه تو.

ما چنگیم : هر تار از ما دردی ، سودایی

زخمه کن از آرامش نامیرا ، ما را بنواز

باشد که تهی گردیم ، آکنده شویم از والا « نت » خاموشی.

آیینه شدیم ، ترسیدیم از هر نقش.

خود را در ما بفکن.

باشد که فراگیرد هستی ما را ، و دگر نقشی ننشیند در ما.

هر سو مرز ، هر سو نام.

رشته کن از بی شکلی ، گذران از مروارید زمان و مکان

باشد که به هم پیوندد همه چیز ، باشد که نماند مرز ، که نماند نام.

ای دور از دست ! پرتنهایی خسته است.

که گاه ، شوری بوزان

باشد که شیار پریدن در تو شود خاموش.

نقاشی های سهراب سپهری تصاویری از سهراب سپهری متن اشعار سهراب سپهری زندگی نامه سهراب سپهری کتاب الکترونیکی موبایل آثار سهراب سپهری کتاب الکترونیکی آثار سهراب سپهری جملات عاشقانه از سهراب سپهری سهراب سپهری
۰
تیر
۲۲
۱۳۸۹

شعر « و شکستم ، و دویدم ، و فتادم » اثر سهراب سپهری – دیوان شرق اندوه

 

شرق اندوه

و شکستم ، و دویدم ، و فتادم


درها به طنین های تو وا کردم.

هر تکه را جایی افکندم ، پر کردم هستی ز نگاه.

بر لب مردابی ، پاره ی لبخند تو بر روی لجن دیدم ، رفتم به نماز.

در بن خاری ، یاد تو پنهان بود ، برچیدم ، پاشیدم به جهان.

بر سیم درختان زدم آهنگ ز خود روییدن ، و به خود گستردن.

و شیاریدم شب یک دست نیایش ، افشاندم دانه ی راز.

و شکستم آویز فریب.

و دویدم تا هیچ. و دویدم تاچهره ی مرگ ، تا هسته ی هوش.

و فتادم بر صخره ی درد. از شبنم دیدار تو تر شد انگشتم ، لرزیدم.

وزشی می رفت از دامنه ای ، گامی همره او رفتم.

ته تاریکی ، تکه خورشیدی دیدم ، خوردم ، و زخود رفتم ، و رها بودم.

نقاشی های سهراب سپهری تصاویری از سهراب سپهری متن اشعار سهراب سپهری زندگی نامه سهراب سپهری کتاب الکترونیکی موبایل آثار سهراب سپهری کتاب الکترونیکی آثار سهراب سپهری جملات عاشقانه از سهراب سپهری سهراب سپهری
۱