

![]()
دکتر علی شریعتی
قفس کوچک
هر لحظه حرفی در ما زاده می شود .
هر لحظه دردی سر بر می دارد
و هر لحظه نیازی
از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش می کند.
این ها بر سینه می ریزند و راه فراری نمی یابند.
مگر این قفس کوچک استخوانی ،
گنجایشش چه اندازه است ؟

![]()
دکتر علی شریعتی
سکوت کبود
هر لحظه حرفی از اعماق مجهول درون ما می جوشد
و همچون زبانه های آتش آتشفشانی
از سینه جَستن می کند و از حلقوم بالا می آید
تا از دهانه آـشفشان
از دهان ما سر بر دارد و بیرون ریزد
و سر به آسمان روح ،
چشم به راه آن منِ دیگرمان بردارد و نمی شود.
نمی توان ، که زنجیره ها فرا می رسند
و لب ها را فرو می بندند
و طناب ها برگردن می پیچند
و حلقوم را تا لحظه ی احتضار می فشرند و می فشرند .
تا نفس زندانی می شود و خفقان می رسد .
و چهره کبود می گردد و سکوت .
و چه سکوتِ کبودِ سنگینِ بی رحمی !

![]()
دکتر علی شریعتی
آه
من هر لحظه ، هماره
شب و روز
همه وقت و همه جا
صدای این بارش ها و ریزش های پیوسته را
که سینه ام را پر می کند ،
و سبوی قلبم را لبریز می کنند ، می شنوم.
و آه !
آه که کسی نمی داند و نمی شنود !
که ” کس ” سر با بالین سینه ی من ندارد.
و هیچ کس ، گوش آشنای این آواره های غیبی را ندارد
که این گوش ها
تنها صدای بر هم خوردن اشیا را می توانند شنید.
صدای حرف های ناگفته را
آوای نیازهای بنهفته را
و زمزمه ی جویبارهای مرموزی را
که در صحرای روح آدمی روانند
و ترنم صدها ترانه بر لب دارند ،
نمی توانند شنید ،
مگر گوش کسی
اما سر بالین سینه ی من ندارد.

![]()
دکتر علی شریعتی
سرشار آرامش
مهراوه ی من !
من از گفتار زشتی که بر زبان رفته است ، بیمی ندارم.
من از کردار بدی که از من سر زند ، نمی هراسم .
من پس از هر خطا ، همچون پس از هر ثواب
و پس از هر نفرین ، همچون پس از هر آفرین
و پس از هر سرزنش ، همچون پس از هر نیایش
جانم از آرامش و سکون سرشار است.
دلم از امید و نوازش لبریز است.
که بدی های من هرگز از مهر تو افزون نتواند بود .
که زشتی های من از زیبایی تو بیرون نتواند شد.
ای خوب ترین خوب من !
ای تمیس ، مهراوه ی خوب من !

![]()
دکتر علی شریعتی
دورتر ، دیرتر
روزی از روزها ،
شبی از شب ها ،
خواهم افتاد و خواهم مرد ،
اما می خواهم هرچه بیشتر بروم.
تا هرچه دورتر بیفتم ،
تا هرچه دیرتر بیفتم ،
هرچه دیرتر و دورتر بمیرم .
نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه ،
پیش از آن که می توانسته ام بروم و بمانم ،
افتاده باشم و جان داده باشم ،
همین .
