

![]()
دکتر علی شریعتی
از این جا ره به جایی نیست
جای پای رهروی پیداست
کیست این گم کرده ره ؟ این راه ناپیدا چه می پوید؟
مگر او زین سفر ، زین ره چه می جوید ؟
از این صحرا مگر راهی به شهر آرزویی هست ؟
به شهری کاندر آغوش سپید مهر
به باران سحرگاهیی خدایش دست و رو شسته است.
به شهری کز همان لحظه ی ازل
بر دامن مهتاب عشق آرام بغنوده است.
به شهری کش پلید افسانه گیتی
سر انگشت خیال از چهره ی زیباش بزدوده است.
کجا ای ره نورد راه گم کرده ؟
بیا برگرد !
به شهری بر کناره ی پاک هستی ،
به شهری کش به باران سحرگاهی
خدایش دست و شسته است.
به شهری کش پلیدی های انسان این پلید افسانه ی هستی
در این صحرا به جز مرگ و به جز حِرمان
کسی را آشنایی نیست.
بیا برگرد آخر ، ای غریب راه !
کز این جا ره به جایی نیست.
نمی بینی که آن جا
کنار تک درختی خشک
ز ره مانده غریبی ره نوردی بی نوا مرده است؟
و در چشمان پاکش ، در نگاه گنگ و حیرانش ،
هزازان غنچه امید پژمرده است؟
نمی بینی که از حسرت (( کمد صید بهرامیش افکنده است ))
و با دستی که در دست اجل بوده است ،
بر آن تک درخت خشک
حدیث سرنوشت هر که این ره را رود ، کنده است:
که : « من پیمودم این صحرا ، نه بهرام است و نه گورش »
کجا ای ره نورد راه گم کرده ؟
بیا برگرد !
در این صحرا به جز مرگ و به جز حِرمان ،
کسی را آشنایی نیست.
ازین صحرا مگر راهی به شهر آرزویی هست؟
بیا برگرد آخر ، ای غریب راه !
کز این جا ره به جایی نیست

![]()
دکتر علی شریعتی
جاده منتظر
زانوانم شکسته است و پاهایم فلج
خسته و مجروح و پریشان
و باری به سنگینی کوهی بر دوش
و من در زیر آن خم شده ام
و از زیر آن که چندین برابر من سنگین است و بزرگ است
آرام گرفته ام
و تنها ، برق حسرت از چشمان بازم
ـ که همچنان به این راه
که تا افق کشیده است ، دوخته ام ـ ساطع است.
و جاده منتظر را در برابرم روشن می دارد.
جاده ای که سال هاست چشم به راه هر قدمم
خود را بر خاک افکنده است.
اما ردپایی بر آن نیست و …
نخواهد بود !

![]()
دکتر علی شریعتی
غرب
چقدر ایم قفس برایم تنگ است.
من تاب تنگنا ندارم !
کو آن مرکب زرین موی افسانه ای که از جانب غرب آمد
و جد مرا از گورش نجات داد و برد ؟
به آسمان برد
به جانب غرب برد ،
آه ! کی خواهد رسید ؟
که بیاید و فرزند او را نیز
که در این تنگنای گور رنج می برد ، رها کند
نجاتش دهد و به جانب غرب برد ،
به جانب آزادی ،
به سوی افق های باز و آزاد و مهربان.
غرب ، ای بهشت موعود ما !
آیا به نجات من هم می اندیشی ؟

![]()
دکتر علی شریعتی
مریم
مریم بود که خدا را به زمی فرود آورد
و در چهره انسانش ساخت.
و قیصر بود که بر صلیبش بالا برد و به چهار میخ کشاند …
اما باز کار مریم بود.
او خدا را از آسمان به زمین فرود آورد
و از زمین به آسمان دار بالا برد.
و این بار خدا از فراز دار ، باز به آسمان تنهایی خویش صعود کرد.

![]()
دکتر علی شریعتی
نزدیک تر به خدا
من باید فرود آیم ،
نباید بنشینم ،
سال هاست ، از آن لحظه که پر بر اندامم رویید
و از آشیان ، از بام خانه پرواز کردم
همچنان می پرم. هرگز ننشسته ام ،
و دیگر سری نیز به سوی زمین و به شواد پلید شهرها
و بام های کوتاه خانه ها بر نگرداندم ،
چشم به زمین ندوختم ،
پروازی رو به آسمان ،
در راه افلاک
و هر لحظه دورتر و بالاتر از زمین
و هر لحظه نزدیک تر به خدا !
