

![]()
دکتر علی شریعتی
آفتاب عرفان
یک شبنم
این است آن منی که از سال های دراز ،
از نخستین روزی که به خویش چشم گشوده ام ،
بر دوش کشیده ام.
و کشیده ام
و کشیدم
و از گرماها و سرماها
و شکست ها و پیروزی ها
و سفرها و حضرها
و شادی ها و غم ها گذشتم
و گذراندم
و آوردم
![]()
دکتر علی شریعتی
بگذار!
بگذار سپیده سر زند .
چه باک که من بمیرم و شبنم فرو خشکد .
و شبگیر خاموش شود و شباهنگ گنگ گردد .
و مهتاب رنگ بازد و ستاره ی سحری باز گرددد .
و راه کهکشان بسته شود …
بگذار سپیده سر زند و پروانه به سوی آفتاب پر کشد .

![]()
دکتر علی شریعتی
کار بی چرا
عشق تنها کار بی چرای عالم است ،
چه ، آفرینش بدان پایان می گیرد.
معشوق من چنان لطیف است ،
که خود را به « بودن » نیالوده است ؛
که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد ،
نه معشوق من بود.

![]()
دکتر علی شریعتی
تو را منتظرند
در دور دست تو را منتظرند ،
شهزاده ای ، آزاده ای اسیر قلعه ی دیوان ،
به حیله جادو در بند
گرفتار و چشم به راه که : « فریادرسی می آید » ،
و به صدای هر پایی
سر از گریبان تنهایی غمگینش بر می دارد که : « کسی می آید »
و او خریدار تو است ،
نیازمند تو است.

![]()
دکتر علی شریعتی
نه مرد بازگشتم
اما بازگشتم ،
به بیراهه هم نرفتم
که من نه مرد بازگشتم !
استوار ماندن و به هر بادی به باد نرفتن
دین من است
دینی که پیروانش بسیار کم اند.
مردم همه زادگان روزند و پاسداران شب
