

به مناسبت۲۱آذر سالروز تولد احمد شاملو
احمد شاملو (زاده ۲۱ آذر، ۱۳۰۴ در تهران؛ در خانهٔ شمارهٔ ۱۳۴ خیابان صفیعلیشاه – درگذشته ۲ مرداد ۱۳۷۹ فردیس کرج) شاعر، نویسنده، فرهنگ نویس، ادیب و مترجم ایرانی است. آرامگاه او در امامزاده طاهر کرج واقع است. تخلص او در شعر الف. بامداد و الف. صبح بود.
تولد و سالهای پیش از جوانی
احمد شاملو در ۲۱ آذر ۱۳۰۴ در خانه شماره ۱۳۴ خیابان صفی علیشاه تهران متولد شد. پدرش حیدر نام داشت که تبار او به گفته شاملو در شعری از مجموعهی مدایح بیصله، به اهل کابل برمیگشت؛ مادرش کوکب عراقی است. دورهی کودکی را به خاطر شغل پدر که افسر ارتش بود و هرچند وقت را در جایی به مأموریت میرفت، در شهرهایی چون رشت و سمیرم و اصفهان و آباده و شیراز گذراند. (به همین دلیل شناسنامهٔ او در شهر رشت گرفته شدهاست و محل تولد در شناسنامه رشت نوشته شدهاست.)
دوران دبستان را در شهرهای خاش و زاهدان و مشهد گذراند و از همان دوران اقدام به گردآوری مواد فرهنگ عامه کرد. دوره دبیرستان را در بیرجند و مشهد و تهران گذراند و سال سوم دبیرستان را در دبیرستان ایرانشهر تهران خواند و به شوق آموختن دستور زبان آلمانی در سال اول دبیرستان صنعتی ثبتنام کرد. در اوایل دهه ۲۰ خورشیدی پدرش برای سر و سامان دادن به تشکیلات از هم پاشیده ژاندرمری به گرگان و ترکمنصحرا فرستاده شد. او همراه با خانواده به گرگان رفت و به ناچار در کلاس سوم دبیرستان ادامه تحصیل داد. در آن هنگام در فعالیتهای سیاسی شمال کشور شرکت کرد و بعدها در تهران دستگیر شد و به زندان شوروی در رشت منتقل گردید. پس از آزادی از زندان با خانواده به رضائیه(ارومیه) رفت و تحصیل در کلاس چهارم دبیرستان را آغاز کرد. با به قدرت رسیدن پیشهوری و جبهه دموکرات آذربایجان به همراه پدرش دستگیر میشود و دو ساعت جلوی جوخه آتش قرار میگیرد تا از مقامات بالا کسب تکلیف کنند. سرانجام آزاد میشود و به تهران باز میگردد و برای همیشه ترک تحصیل میکند.
ازدواج اول و چاپ نخستین مجموعهٔ شعر
در بیست و دو سالگی (۱۳۲۶) با اشرف الملوک اسلامیه ازدواج کرد. هر چهار کودک او، سیاوش، سامان، سیروس و ساقی حاصل این ازدواج هستند. در همین سال اولین مجموعه اشعار او با نام «آهنگهای فراموش شده» به چاپ میرسد و همزمان کار در نشریاتی مثل «هفته نو» را آغاز میکند.
در سال ۱۳۳۰ او شعر بلند «۲۳» و مجموعه اشعار «قطع نامه» را به چاپ میرساند. در سال ۱۳۳۱ به مدت حدود دو سال مشاورت فرهنگی سفارت مجارستان را به عهده دارد.
دستگیری و زندان
در سال ۱۳۳۲ پس از کودتای ۲۸ مرداد با بسته شدن فضای سیاسی ایران مجموعه اشعار آهنها و احساس توسط پلیس در چاپخانه سوزانده میشود و با یورش ماموران به خانه او ترجمه طلا در لجن اثر ژیگموند موریس و بخش عمده کتاب پسران مردی که قلبش از سنگ بود اثر موریوکایی با تعدادی داستان کوتاه نوشته خودش و تمام یادداشتهای کتاب کوچه از میان میرود و با دستگیری مرتضی کیوان نسخههای یگانه ای از نوشتههایش از جمله مرگ زنجره و سه مرد از بندر بیآفتاب توسط پلیس ضبط میشود که دیگر هرگز به دست نمیآید. او موفق به فرار میشود اما پس از چند روز فرار از دست ماموران در چاپخانه روزنامه اطلاعات دستگیر شده، به عنوان زندانی سیاسی به زندان موقت شهربانی و زندان قصر برده میشود. در زندان علاوه بر شعر به نوشتن دستور زبان فارسی میپردازد و قصه بلندی به سیاق امیر ارسلان و ملک بهمن مینویسد که در انتقال از زندان شهربانی به زندان قصر از بین میرود. در ۱۳۳۴ پس از یک سال و چند ماه از زندان آزاد میشود.
ازدواج دوم و انتشار هوای تازه
در ۱۳۳۶ با طوبی حائری ازدواج میکند (دومین ازدواج او نیز مانند ازدواج اول مدت کوتاهی دوام میآورد و چهار سال بعد در ۱۳۴۰ از همسر دوم خود نیز جدا میشود.) در این سال با انتشار مجموعه اشعار هوای تازه خود را به عنوان شاعری برجسته تثبیت میکند. این مجموعه حاوی سبک نویی است و بعضی از معروفترین اشعار شاملو همچون پریا و دخترای ننه دریا در این مجموعه منتشر شدهاست. در همین سال به کار روی اشعار حافظ، خیام و بابا طاهر نیز روی میآورد. پدرش نیز در همین سال فوت میکند. در سال ۱۳۴۰ هنگام جدایی از همسر دومش همه چیز از جمله برگههای تحقیقاتی کتاب کوچه را رها میکند.
فعالیتهای سینمایی و تهیه نوار صوتی
در سال ۱۳۳۸ شاملو به اقدام جدیدی یعنی تهیه قصه خروس زری پیرهن پری برای کودکان دست میزند. در همین سال به تهیه فیلم مستند سیستان و بلوچستان برای شرکت ایتال کونسولت نیز میپردازد. این آغاز فعالیت سینمایی جنجالآفرین احمد شاملو است. او بخصوص در نوشتن فیلمنامه و دیالوگنویسی فعال است. در سالهای پس از آن و بهویژه با مطرح شدنش به عنوان شاعری معروف، منتقدان مختلف حضور سینمایی او را کمرنگ دانستهاند. خود او میگفت: «شما را به خدا اسمشان را فیلم نگذارید.» و بعضی شعر معروف او دریغا که فقر/ چه به آسانی/ احتضار فضیلت است را به این تعبیر میدانند که فعالیتهای سینمایی او صرفا برای امرار معاش بودهاست. شاملو در این باره میگوید: «کارنامهٔ سینمایی من یک جور نان خوردن ناگزیر از راه قلم بود و در حقیقت به نحوی قلم به مزدی!»
در سال ۱۳۳۹ با همکاری هادی شفائیه و سهراب سپهری ادارهٔ سمعی و بصری وزارت کشاورزی را تاسیس میکند و به عنوان سرپرست آن مشغول به کار میشود.
آشنایی و ازدواج با آیدا سرکیسیان
شاملو در ۱۴ فروردین ۱۳۴۱ با آیدا سرکیسیان آشنا میشود. این آشنایی تاثیر بسیاری بر زندگی او دارد و نقطه عطفی در زندگی او محسوب میشود. در این سالها شاملو در توفق کامل آفرینش هنری به سر میبرد و بعد از این آشنایی دوره جدیدی از فعالیتهای ادبی او آغاز میشود. آیدا و شاملو در فروردین ۱۳۴۳ ازدواج میکنند و در ده شیرگاه (مازندران) اقامت میگزینند و تا آخر عمر در کنار او زندگی میکند. شاملو در همین سال دو مجموعه شعر به نامهای آیدا در آینه و لحظهها و همیشه را منتشر میکند و سال بعد نیز مجموعهیی به نام آیدا، درخت و خنجر و خاطره! بیرون میآید و در ضمن برای بار سوم کار تحقیق و گردآوری کتاب کوچه آغاز میشود.
در سال ۱۳۴۶ شاملو سردبیری قسمت ادبی و فرهنگی هفتهنامه خوشه را به عهده میگیرد. همکاری او با نشریه خوشه تا ۱۳۴۸ که نشریه به دستور ساواک تعطیل میشود، ادامه دارد. در این سال او به عضویت کانون نویسندگان ایران نیز در میآید. در سال ۱۳۴۷ او کار روی غزلیات حافظ و تاریخ دوره حافظ را آغاز میکند. نتیجه این تحقیقات بعدها به انتشار دیوان جنجالی حافظ به روایت او انجامید.
در اسفند ۱۳۵۰ شاملو مادر خود را نیز از دست میدهد. در همین سال به فرهنگستان زبان ایران برای تحقیق و تدوینِ کتاب کوچه، دعوت شد و به مدت سه سال در فرهنگستان باقی ماند.
سفرهای خارجی
شاملو در دهه ۱۳۵۰ نیز به فعالیتهای گسترده شعر، نویسندگی، روزنامه نگاری (از جمله همکاری با کیهان فرهنگی و آیندگان)، ترجمه، سینمایی (از جمله تهیه گفتار برای چند فیلم مستند به دعوت وزارت فرهنگ و هنر) و شعرخوانی خود (از جمله در انجمن فرهنگی کوته و انجمن ایران و امریکا) ادامه میدهد. در ضمن سه ترم به تدریس مطالعه آزمایشگاهی زبان فارسی در دانشگاه صنعتی مشغول میشود. در ۱۳۵۱ به علت معالجه آرتروز شدید گردن به پاریس سفر میکند تا زیر عمل جراحی گردن قرار گیرد. سال بعد، ۱۳۵۲، مجموعه اشعار ابراهیم در آتش را به چاپ میرساند. در ۱۳۵۴ دانشگاه رم از او دعوت میکند تا در کنگره نظامی گنجوی شرکت کند و از همین رو عازم ایتالیا میشود. در همین سال دعوت دانشگاه بوعلی برای سرپرستی پژوهشکدهٔ آن دانشگاه را میپذیرد و به مدت دو سال به این کار اشتغال دارد.
در ۱۳۵۵ انجمن قلم و دانشگاه پرینستون از او برای سخنرانی و شعرخوانی دعوت میکنند و از همین رو عازم ایالات متحده میشود. در این سفر او به سخنرانی و شعرخوانی در بوستون و برکلی میپردازد و پیشنهاد دانشگاه کلمبیای نیویورک برای تدوین کتاب کوچه را نمیپذیرد. در ضمن با شاعران و نویسندگان مشهور جهان همچون یاشار کمال، آدونیس، البیاتی و وزنیسینسکی از نزدیک دیدار میکند. این سفر سه ماه به طول میکشد و شاملو سپس به ایران باز میگردد.
هنوز چند ماه نگذشته که او دوباره به عنوان اعتراض به سیاستهای دولت ایران، کشور را ترک میکند و به امریکا سفر میکند و یک سالی در آنجا زندگی میکند و در این مدت در دانشگاههای مختلفی سخنرانی میکند. در ۱۳۵۷ او از آمریکا به انگلستان میرود و در آنجا مدتی سردبیری هفتهنامه «ایرانشهر» در لندن را به عهده میگیرد.
انقلاب و بازگشت به ایران
با وقوع انقلاب ایران و سقوط رژیم شاهنشاهی، شاملو تنها چند هفته پس از پیروزی انقلاب به ایران باز میگردد. در همین سال انتشارات مازیار اولین جلد کتاب کوچه را در قطع وزیری منتشر میکند. شاملو در ضمن به عضویت هیات دبیران کانون نویسندگان ایران در میآید و به کار در مجلات و روزنامههای مختلف میپردازد. او در ۱۳۵۸ سردبیری هفتهنامه کتاب جمعه را به عهده میگیرد. این هفتهنامه پس از انتشار کمتر از چهل شماره توقیف میشود.
شاملو در این سالها مجموعه اشعار سیاسی خود را با صدای خود میخواند و به صورت مجموعهٔ کتاب و نوار صوتی کاشفان فروتن شوکران منتشر میکند. از جمله اشعار این مجموعه مرگ وارطان است که شاملو اشاره میکند تنها برای فرار از اداره سانسور مرگ نازلی نام گرفته بودهاست و در واقع برای بزرگداشت وارطان سالاخانیان، مبارز کمونیست ایرانی، بودهاست.
از ۱۳۶۲ با بستهتر شدن فضای سیاسی ایران چاپ آثار شاملو نیز متوقف میشود. هر چند خود شاملو متوقف نمیشود و کار ترجمه و تالیف و سرودن شعر را ادامه میدهد در این سالها بهویژه روی کتاب کوچه با همکاری همسرش آیدا مستمر کار میکند و ترجمهٔ رمان دن آرام را نیز پیمیگیرد. تا آن که ده سال بعد ۱۳۷۲ با کمیبازتر شدن فضای سیاسی ایران آثار شاملو به صورت محدود اجازه انتشار میگیرد.
۱۳۶۷ به آلمان سفر میکند تا به عنوان میهمانِ مدعوِ دومین کنگرهٔ بینالمللی ادبیات: اینترلیت ۲ تحت عنوان جهانِ سوم: جهانِ ما در ارلانگن آلمان و شهرهای مجاور در این کنگره شرکت کند. در این کنگره نویسندگانی از کشورهای مختلف حضور داشتند از جمله عزیز نسین، دِرِک والکوت، پدرو شیموزه، لورنا گودیسون و ژوکوندا بِلی. عنوان سخنرانی شاملو در این کنگره «من دردِ مشترکم، مرا فریاد کن!» بود. در ادامه این سفر دعوت انجمن قلم (Pen) و دانشگاه یوتهبوری به سوئد و ضمن اجرای شب شعر با هیئت ریسهٔ انجمن قلم سوئد نیز ملاقات میکند.
۱۳۶۹ برای شرکت در سیرا ۹۰ توسط دانشگاه UC برکلی به عنوان میهمان مدعو به آمریکا سفر کرد. سخنرانی وی به نام «نگرانیهای من» و «مفاهیم رند و رندی در غزل حافظ.» واکنش گستردهٔی در مطبوعات فارسی زبان داخل و خارج کشور داشت و مقالات زیادی در نقد سخنران شاملو نوشته شد. در این سفر دو عمل جراحی مهم روی گردن شاملو صورت گرفت با این حال چندین شب شعر توسط وی برگزار شد و ضمنا به عنوان استاد میهمان یک ترم در دانشگاه UC برکلی دانشجویان ایرانی به (زبان، شعر و ادبیات معاصر فارسی) را نیز تدریس کرد و در همین موقع ملاقاتی با لطفی علیعسکرزاده ریاضیدان شهیر ایرانی داشت.
سال ۱۳۷۰ بعد از سه سال دوری از کشور به ایران بازگشت و تا آخر عمر دیگر از کشور خارج نشد.
سرانجام
سالهای آخر عمر شاملو کم و بیش در انزوایی گذشت که به او تحمیل شده بود. از سویی تمایل به خروج از کشور نداشت و خود در این باره میگویید: «راستش بار غربت سنگینتر از توان و تحمل من است… چراغم در این خانه میسوزد، آبم در این کوزه ایاز میخورد و نانم در این سفرهاست.» از سوی دیگر اجازه هیچگونه فعالیت ادبی و هنری به شاملو داده نمیشد و اکثر آثار او از جمله کتاب کوچه سالها در توقیف مانده بودند. بیماری او نیز به شدت آزارش میداد و با شدت گرفتن بیماری مرض قندش، و پس از آن که در ۲۶ اردیبهشت ۱۳۷۶، در بیمارستان ایرانمهر پای راست او را از زانو قطع کردند روزها و شبهای دردناکی را پشت سر گذاشت. البته در تمام این سالها کار ترجمه و بهخصوص تدوین کتاب کوچه را ادامه داد و گهگاه از او شعر یا مقالهای در یکی از مجلات ادبی منتشر میشد. او در دهه هفتاد با شرکت در شورای بازنگری در شیوهٔ نگارش و خط فارسی در جهت اصلاح شیوهٔ نگارش خط فارسی فعالیت کرد و تمام آثار جدید یا تجدید چاپ شدهاش را با این شیوه منتشر کرد.
سرانجام در ساعت ۹ شب دوم مرداد ۱۳۷۹ (چند ساعت بعد از آن که دکتر معالجش او و آیدا را در خانهٔشان در شهرک دهکدهٔ فردیس کرج تنها گذاشت، درگذشت.

خیلی عالی بود. پاینده و موفق باشید.
[...] زندگی نامه احمد شاملو ، دانلود مجموعه اشعار باغ آیینه به مناسبت ۲۱ آذر سالروز تولد احمد شاملو (لینک از نانا) [...]
خوبه
ali bood vaghean ke man kheylii chiza fahmidam
age vaght kardiin be weblage ma ham ye sare bezanin khosh hal mishim mamnun bye
فرزند شاملو: پدرم انسانی دو شخصیته و مالیخولیائی ، به شدت ترسو، وحشت زده و چاپلوس بود
سیروس شاملو (فرزند دوم احمد شاملو) در نوشته های وبلاگ خود ، پدرش را انسانی دمدمی مزاج معرفی کرده و نوشته است:
« این که شاملو هرگز به سانسور تاسی نکرد و همواره به بیعدالتی گفت نه، مفتترین دروغ جهان معاصر است… شاملو انسانی دو شخصیته و مالیخولیائی بود… او آدمی به شدت ترسو و وحشت زده و چاپلوس بود… شاملوئیستها جز دروغ و چاپلوسی و تفاخر و تعفن در درون آدم چیز زندهای باقی نمی گذارند… هم بر درگاه کوه در جستجوی فروغ میگشت و هم معتقد بود (…) فروغ … واقعیت آن است که احمد شاملو همیشه و در خفا صمد بهرنگی را بنجل نویس درجه دهم می دانست و از این که او به عنوان نویسنده با استعداد مشهور شده است تأسف می خورد. معمای بزرگ آن است که شاملو علیرغم میل باطنی اش به فرآخور بازار ِ روز چیزهایی به زبان می آورد که هرگز به آن اعتقادی نداشت اما موقعیت اجتماعی او را تضمین می کرد و این اصیل ترین مرام یک انسان سیاسی و مردم شناس است! روحش شاد! افسار توده ها را خوش به دست گرفته بود!….شاملو به بسیاری از کسان در صحنه سیاست و ادب و گسترهی جهانی اعتقاد نداشت، از جمله: فردریک نیچه، لوئیس بونوئل، لوئی آرمسترانگ، نلسون ماندلا، فیدل کاسترو، مائوتسهتونگ، تارکوفسکی، کشلوفسکی، آندره مارلو، مارتین هایدگر، سورن کیرکگارد، هربرت مارکوز، ساموئل بکت، سیمون دوبوار و … و در حوزه داخلی: احمد گلشیری، بهرام بیضایی، مهرجویی، براهنی، خانلری، دولت آبادی، آل احمد، بهآذین، نویسندگان مونث که به نظر او قاچاقی در جمع بودند و … .»
وی درباره فرهنگنامه شاملو (کتاب کوچه) نیز نوشته است: «این که کوچه میتواند فرهنگ و زبان بسازد حرف بیربط صد سال قبل است.»
به گزارش خبرگزاری «انتخاب»، قسمتی از متن نوشته سیروس شاملو در وبلاگش در پی می آید:
اگر کمی حواسم رو جمع کنم میتونم بفهمم سرچشمهی این چرخش هویتی ِ ابرمردان ادبیات ما از کجاها آب میخورد.
توی خارج دیدی که دلالهای هزارفامیل و وافورگیران ِ اشرف پهلوی تحویلات نگرفتند و چون کُرسی استادی برکلی بادی به دماغ انداخت و باعث شد بیش از حد قلچماق ِ دربار ، مشدی ابواقاسم فرودسی را چماق بزنی حرفت را نجویده به سنگسارات نشستند که وامصیبتا چه نشستهاید که تمامیت درزی از بین رفت! آن هم از گداخانهی ادبی لندن و جاسوس آباد ِ بی بی سی و دستاندازهای ماهنامه ایرانشهر که میان نازیزم و کمونیزم به ریسمان نخنمایی آویزان بود؟ نتیجهی این دور قمری در قارهها نه تنها انقلابی و هیاهویی مثبت در بر نداشت بلکه نیروی زیادی می طلبید به بقال بنگلادشی ِ هآدرزفیلد ثابت کنی:
- این آدمی که از تو الان سیگار خرید همان غول زیباییست که در استوای شب ایستاده بود!
و حتما توضیح دهنده به لهجهی چیس اند فیشی باید از اصابت سنگترازو به ملاجاش جاخالی بموقع صادر میفرمود که :
- پس چرا این غول برنمیگرده به همون منطقه استواییش!
در فرار از این بینامی و بینشانی بود و بیمیزی و بیکتابی و بیمسجدی و لامنبری که برخی باز میگردند به میان هواداران بیهوای پیشین و همینجاست که بجای پرسش ِ سوزان ِ این آمدن و رفتن تو بهر چه بود؟ دلالان دولتآباد ِ اینطرف نوعی لبیک پیشنهاد میکنند که در اصطلاح ادبی به آن پوزش ِ تلویحی گویند. همینجا ست که در مقابل بازیافتن حواریون گمشده تکثیر برخی اوراد نیز مجوز میگیرند گیرم یعد از مرگ تنانه سود سهام بورس لندن به حزب کارگزاران و نهاد ریاست گزمه گان واریز شود… بگذریم.
این تفاوت معنی در دو جملهی زیر چنین است که اولی پیش از سفر ِ تلخ و دومی در بازگشت تحریر شده باشد:
۱- نگاه کن این مردم ِ مرده چون چراغی خاموش هستند و خاموشی آنها بخاطر نفت نیست!
۲- من اهل اینجایم و چراغم در این خانه میسوزد!
این تفاوت میان ِ نااهلی و اهل شدن ، خاموشی و نورافشانی، فاصلهی نوعی ممنوعیت و گونهای اجازت است همان فاصلهای که متاسفانه آدم را از (بامداد کفرگوی) به (حاجی بامداد) در اندازهی معاصر تبدیل میکند.
یعنی دیگران که رفتند (اهلی شدن) نمیدانستند ، چراغشان خاموش بود و وحشی و بیخرد ماندند و آنان که مغفرت طلبیدند ـ تلویحا ـ راه های بهشت قسمت بردند! بعد خواهیم دید کدام بهشت و کدام فردیس. فقط کلاهات را بچسب لازم نیست آن را قاضی کنی!
همهی راه ها به این منتهی شده است که رفتهگان که چمدان به دست رفتند برای دل خود رفتند و ندانستند در خانه هم میتوان مخالف هفتخط بود و به بی عدالتی گفت (نه!) .این مفتترین حرف معاصر است. در هر آلونکی در هر گوشه از جهان به بیعدالتی بگویی(نه) خانهای برایت نمیماند که در آن چراغ افروزی چون سقفش را بر سرت خراب خواهند کرد. صوفیترین گدازادگان خرابات شعبان هم با چراغ پیزوری نمیتوانند مدت مدیدی به قدرت وقت بگویند (نه) چه رسد به کاشانهی محقری که به باغبان ماهی سیصد هزارتومان دستمزد بدهی! منتقدی به نام نقرهکار بعوض کار بر روی نقره گفته است : شاملو هرگز به سانسور تاسی نکرد و همواره به بیعدالتی گفت (نه!) این مفتترین دروغ جهان معاصر است آنهم در جهانی که هیچ بنی بشری جرات و جگر کوچکترین شنای خلاف جهت را ندارد. آن هم در دنیایی که با کوچکترین اعتراض به بیعدالتی اگر به زور دگنک خفهات نکنند از گرسنهگی ناکارت خواهند کرد. کاری میکنند که هزاران بار آرزوی مرگکنی و در رنگ گلها نیز به دنبال دار ِ فنا باشی !
در چنین شرایطی یک شخصیت مشهوری وارد محلی میشود که در آن جویبار خون ِ آدمی روان است بعد این آدم همواره به بیعدالتی میگوید (نه) ضمن این که او به کوری چشم نااهلان اهلی هم نیست و چراغش در این خانه میسوزد و جاسوس بیگانه نیست!! ( قابل توجه همه خارج نشینان نوکر بیگانه که خفقان را بهانه کردهاند تا در اروپا و آمریکا خوش بگذرانند و از علم نوشتن اتوبیوگرافی هم بیبهره مانده اند!) جاسوسهای بیگانه شما که وطن خود را میفروشید و چراغتان در جای دیگری میسوزد اینقدر دیکتاتوری را بهانه نکنید ببینید (حاجآقا شاملو) توی خانهاش به سانسور دهنکجی کرده است!! او تا آخرین لحظه ایستاده. حتا برخی سریالهای لاریجانی را ایستاده نظاره کرده است!
اگر کمی حواسم رو جمع کنم میتونم بفهمم سرچشمهی این چرخش بآب ِ ابرمردان ادبی ما از کجاها آب میخورد و آنان چرا سنگر مبارزه را ترک نکردند برای لحظهای آدمی عادی باشند و از افسانهمردی و کشت ِ اسطورههای میهنی دست بکشند.
چند صفحه مبارزه با اختناق برای مراجعه خوانندهی نااهل به این نوشته سنجاق شده است. محض نمونه.
چهار صفحهی نخست نمونههایی از اصطلاحات سانسور شدهی کتاب کوچه ۸ و ۹ است که نشان میدهد شاعر چگونه در خانه نشسته و با سانسور مبارزه کرده است درحالیکه نویسندهگان دیگر در خارج از خانه تنبان هاوائی به پا کرده و در حال مک زدن کافهگلاسه به جاسوسی بیگانهگان مشغولند!
دو سه صفحه هم مربوط است به سوختن چراغفتیلهی ایدئولوژیک شاملو و چرخش ۳۶۰ درجهی مسیر دودچراغهایی که آن زنده یاد بخورد!
به عنوان یک ایرانی به داشتن چنین شخصیت هایی افتخار می کنم.
khayli amo0zande bo0d vaghean bayad khaste nabashid begam.vaghean eftekhar miko0nam!!
شاملو را دوست می دارم قدر تمامیت با مداد های زیستنم
تشکر میکنم از شما نیز
همیشه موفق باشید
سلام این تنها سایت کاملی بود از مواردی که من در نظر داشتم و واقعا خوشحال شدم که انقدر کامل وجامع بود.خواهشمندم به این روندتان ادامه دهید.
متشکرم
pesar shamloo adam mozakhrafi hast.
تشکر فراوان از مطالب ارزشمند و کاملتان
تشکر از اطلاعات کاملتان درباره این شاعر یزرگ
عالی بود،کارم راه افتاد.
من که باورم نمیشه شاملو دارای همچین شخصیتی بوده و بچه هاش دربارش این طور گفته باشند
ولی اگر هم دارای چنین شخصیتیبوده نباید به این صورت مطرح کرد چون باعث میشه خواننده تصویر زیبای که با خوندن این شعرها براش بوجود میا د از دست بده
afkare ensan dar asaresh namayan khahad shod.pesare shamlu adame mozakhrafie be ghole maryam
be ghole mahboobe
حتی اگر تفسیر سیروس شاملو درست باشه یا حتی بهتر بگم این تفسیر برای سیروس شاملو باشه باز هم باید به شاملو آفرین گفت که فرزندی تربیت کرد که شهامت انتقاد از پدر رو داره … شاملو با این حرفا عزیزتر میشه
دمتون گرم ککارم درست شد
az tarafe razi be aji kuchike
in matni ke pesare shamloo dar moredesh gofte ghabol nadaram doroste az shere adama nemitunim ru shakhsiate aslishun ghezavat konim ama har kasi donyaye khodesho dare.man emrooz marde gorsenei mibinam va sher migam va farda marde savar bar bmw mibinam va sher migam age in tor bashe hameye adama bayad shakhsiathaye bipolar(2ghotbi) dashete bashan.age kasi ensane vaghei bashe say nemikone ba in harfa kasi mesle shamloo ro ke enghadr mahbobe ba in alfaz rad kone va bege be ki eteghad dare ya be ki nadare.az on matlabi ke aghaye nemidunam chi be name anti shamloo goftan khosham nayumad….
به نظر من هیچ شاعر معاصری به شاملو نمیرسه به قول شاهین نجفی :
یه مرد که واژه ی مردو رو سفید کرد
یه مرد که مرگو واسه انسان بعید کرد
یه دشت بود که کوه پیشش زانو زد
یه مرد به شکل اسطوره ای هر درد
خط بطلانی بود روی تز سقوط عشق
اون تموم واژها رو دوباره تعبیر کرد
پر گرفت رو اوج قصه مرثیه نخوند
اون آب و آتشو تو شعر بغل هم نشوند
وقتی هر کی از سایه ی خودش دیگه می ترسه
پشت هر دیوار یک کسی داره می لرزه
وقتی برادرمون یا رو داره یا تو بنده
وقتی به هر زن سرکش و یاغی می گن ج ن د ه
فروغ شعرو تو زندگیمون تکثیر کرد
فریدون قصه رو دوباره تصویر کرد
گم نشد ! چشاشو رو مرگ اقاقی ها نبست
نشست ! اما وقتی که پاشو زدن نشست
اون خم نشد ! تو اوج و ایستاده مرد
از خورش درگاه ضحاکی نخورد
پدر تو تکثیر یه درد دوباره ای
پدر تو معنی زندگی شاعرانه ای
پدر تو خشم کوچه ای که تو مشتته
پدر تو شاعر نسلی هستی که پشتته
az etelaate jame va bedone sansori ke dar ekhtiaram gharar dadid besyar estefade kardam az in babat binahayat sepasgozaram
movafagh bashid
میــراث ِشــامـلـــو
شاملو رخت ازین جهان بربست
کاروان رفت و کار ، یکسره شد
شعر ِ نو جامهء عزا پوشید
وین خبر در جهان مُخابره شد
□
بعد ِ مرگِ مُراد ، اشگ ِمُرید
رودباری روان به مَرمَره شد
آن به سرکوفت وین به سینه نواخت
ضجّه، رَشگِ صدای زنجره شد
هر که زان پیشتر به میمنه بود
زین خبر رهسپار میسره شد
آن به بیمار سان و این به مزار
چرخ چرخان به سان ِ فـِرفـِره شد
رفت شاعر ، بماند از او آثار
خلق را فرصت ِ مُفاخره شد
این پسر خوانده ، آن عمو زاده
سر ِ عمّ و پسر مُکابره شد
زید، قلیان گذار محفل ِ پیر
عَمرو ، آتش بیار مجمره شد
آن به خطـّی خطابه خوان ِ امور
وین رُمان باف ِ نقل و خاطره شد
آن یکی ذکر ِ بُطر ِ ودکا کرد
واندگر میزبان ِشبچره شد
این به شعر اندر آزموده ترین
وان به نثر از یلان ِ نادره شد
هریکی رقعهء مُراد به کف
سر ِ پرگار و قوس ِ دایره شد
پسری چارنعله شاعر شد
دختری پنج روزه شاعره شد
□
رفت زی خاک ، شاعری عاشق
صاحب سنگ ِ گور و مقبره شد
آتش ِ کینه ماند و شوکت ِشعر
یادِ شاعر دچار نائره شد
مُسلمین سنگِ گور بشکستند
وقت ِ قهر ِ قوای قاهره شد
□
روز ِ میراث خوارگان آمد
بر سر مُرده ری مذاکره شد
آن یکی پیپ خواست وین پاپوش
واندگر خواستاراُستُره شد
آن یکی در کشید و این دیوار
واندگر پنجه سای پنجره شد
همچو برقی که اوفتد به شَجَر
سر ِ شاخ ِ شَجَر مُشاجره شد
یارِ ِ عاشق ز حلقه شد بیرون
خسته از این جدال ِ مسخره شد
ابن احمد ، سیاوش ، آخر کار
صاحب ِ خیک ِ روغن و کره شد
سیصد و بیست وشش هزار هزار
داد و میراث ، بی مُخاطره شد
قاضی شرع ، حُکم ِ یغما داد
شهر تسلیم ِ رأی صادره شد
دوستان بور و آیدا مجبور
خانهء شاملو مصادره شد ! ـ
کاروانی نبود تا بزنند
حمله ، صرف ِ دو پول ناسَره شد ! ـ
□
مثـَلی بود از زمان قدیم
آمد و وارد ِ مناظره شد :ـ
ـ« تـَره کـِشتیم ، قاتق ِ نان را
قاتل ِ جان ما همان تـَره شد ! »ـ
م.سحر
سلام دوست عزیز وبلاگ جالبی داری
منم در این وبلاگ بعضی اشعارمو که از نوع ترانه هستند را زدم
و در مورد مطالب اصول شعر نویسی هم چیزایی زدمه.
علاوه بر آن یه وبلاگ دیگه هم دارم
http://www.delnavaha.blogfa.com
شما را در هر دو وبلاگم لینک کردم.
یا علی