

![]()
شرق اندوه
و شکستم ، و دویدم ، و فتادم
درها به طنین های تو وا کردم.
هر تکه را جایی افکندم ، پر کردم هستی ز نگاه.
بر لب مردابی ، پاره ی لبخند تو بر روی لجن دیدم ، رفتم به نماز.
در بن خاری ، یاد تو پنهان بود ، برچیدم ، پاشیدم به جهان.
بر سیم درختان زدم آهنگ ز خود روییدن ، و به خود گستردن.
و شیاریدم شب یک دست نیایش ، افشاندم دانه ی راز.
و شکستم آویز فریب.
و دویدم تا هیچ. و دویدم تاچهره ی مرگ ، تا هسته ی هوش.
و فتادم بر صخره ی درد. از شبنم دیدار تو تر شد انگشتم ، لرزیدم.
وزشی می رفت از دامنه ای ، گامی همره او رفتم.
ته تاریکی ، تکه خورشیدی دیدم ، خوردم ، و زخود رفتم ، و رها بودم.

سلام من خیلی خستم از این زندگی از این دنیا ………
من لی لی ۲۹ ساله یه دختر فقیری هستم که تا حالا هیچ مردی از اون واسه ازدواج خوشش نیومده میدونی چرا؟ چون جرمم فقیر بودن…….
حالا من هر چقدر هم پاکدامن باشم باز هیشکی منو نمیخواد هیشکی عاشقم نمیشه چون فقر سالهاست که با خونواده ی ما اخت شده کاش …………