

![]()
دیوان اسیر
چشم براه
آرزویی است مرا در دل
که روان سوزد و جان کاهد
هر دم آن مرد هوسران را
با غم و اشک و فغان خواهد
بخدا در دل و جانم نیست
هیچ جز حسرت دیدارش
سوختم از غم و کی باشد
غم من مایه ی آزارش
شب در اعماق سیاهی ها
مه چو در هاله ی راز آید
نگران دیده به ره دارم
شاید آن گمشده باز آید
سایه ای تا که به در افتد
من هراسان بدوم بر در
چون شتابان گذرد سایه
خیره گردم به در دیگر
همه شب در دل این بستر
جانم آن گمشده را جوید
زین همه کوشش بی حاصل
عقل سرگشته به من گوید
زن بدبخت دل افسرده
ببر از یاد دمی او را
این خطا بود که ره دادی
به دل آن عاشق بد خو را
آن کسی را که تو می جویی
کی خیال تو به سر دارد
بس کن این ناله و زاری را
بس کن او یار دگر دارد
لیکن این قصه که می گوید
کی به نرمی رودم در گوش
نشود هیچ ز افسونش
آتش حسرت من خاموش
می روم تا که عیان سازم
راز این خواهش سوزان را
نتوانم که برم از یاد
هرگز آن مرد هوسران را
شمع ‚ ای شمع چه می خندی ؟
به شب تیره خاموشم
بخدا مُردم از این حسرت
که چرا نیست در آغوشم

عشق یعنی لیلی و مجنون شدن عشق یعنی وامق و عذرا شدن عشق یعنی مسجد الاقصی من عشق یعنی کودک فردای من عشق یعنی کلبه دل ساختن در قمار زندگی جان باختن عشق یعنی چشمهای پر ز خون درد و غم یکجا بهم آمیختن عشق یعنی دردهای بیشمار گریه کردن, سوختن, افروختن عشق یعنی کعبه اسرار من عشق یعنی مخزن الاسرار من
آنقدر دلتنگ چشمانت هستم که نمی توانم در هیچ چشم دیگری نگا ه کنم آنقدر بیقرارم که هیچ اتفاقی دل غمگینم را شاد نمی کند برای گریستن شانه هایت را کم دارم شانه هایی که بارها و بارها در خواب و خیال تکیه گاه دل عاشقم بود صبر می کنم و عاشق میمانم که خوشبختی از آن عاشقان است
یادمون باشه که هیچکس رو امیدوار نکنیم بعد یکدفعه رهاش کنیم چون خرد میشه میشکنه و آهسته میمیره . یادمون باشه که قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم تا کسی که به ما تکیه کرده سرش درد نگیره یادمون باشه قولی رو که به کسی میدیم عمل کنیم . یادمون باشه هیچوقت کسی رو بیشتر از چند روز چشم به راه نذاریم چون امکان داره زیاد نتونه طاقت بیاره . یادمون باشه اگه کسی دوستمون داشت بهش نگیم برو نمیخوام ببینمت چون زندگیش رو ازش میگیریم
Daram be hameye sarbazaye ashegh siteto midam!
دوش دیوانه شدم , عشق مرا دید و بگفت
آمدم , نعره , مزن , جامه مدر , هیج مگوی
گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم
گفت آن چیز دگر نیست , دگر هیچ مگوی
من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی , جز تو به سر هیچ مگوی
گفتم این روی فرشته است عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشته است و بشر هیچ مگوی
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت میباش چنین زیر و زبر هیچ مگوی
ای نشسته تو در این خانه پر نقش خیال
خیز از آن خانه برون رخت ببند هیچ مگوی
من غلام قمرم, غیر قمر هیچ مگوی
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگوی
>>داریوش
mمن به مردی وفا نمودم او پشته پا زد به عشق و امیدم هرچه دادم به او حلالش باد جزء آن دل که مفت بخشیدم:(
من ازاینکه چند لحظه درداخل ویب سایت شما بودم وقعآلذت بردم نظرم این است که که بیشتر موضوع دتشته باشید به نظرم خوب است .
تشکر ازشما یان که همیشه بخاطر مردم تون زحمت زیاد به خرچ میدهید.
میرویس “رامین”
man ke daram gerye mikonam del sookhte hastam
سلام خوب می نویسی ادامه بده وخوب تر کن این نظر پیش خودت باشه ولی خوب می خواستم پیشنهاد بدم از مطالب عشقی اهل عرفان هم استفاده کنی منو ببخش که خودمونی حرف زدم اینقدر
در دهکده ای به نام عشق رشته کوهی وجود دارد به نام وفا که از آن رود هایی جاری است به نام محبت و سر انجام این رود ها به جایی می رسند به نام وداع
man tamome zendegimo be bad dadam vase khatere kasi ke dosam nadasht hala hichio nemitonam faramosh konam man bayad chi konam?