mihanshop

       ϐ    ϐ
بهمن
۰۸
۱۳۸۵

شعر «اندوه» فروغ فرخ زاد – دیوان اسیر

 


دیوان اسیر

اندوه
کارون چو گیسوان پریشان دختری
بر شانه های لخت زمین تاب می خورد
خورشید رفته است و نفس های داغ شب
بر سینه های پر تپش آب می خورد

دور از نگاه خیره ی من ساحل جنوب
افتاد مست عشق در آغوش نور ماه
شب با هزار چشم درخشان و پر زخون
سر می کشد به بستر عشاق بی گناه

نیزار خفته خامش و یک مرغ ناشناس
هر دم ز عمق تیره ی آن ضجه می کشد
مهتاب می دود که بیند در این میان
مرغک میان پنجه ی وحشت چه می کشد

بر آب های ساحل شط سایه های نخل
می لرزد از نسیم هوسباز نیمه شب
آوای گنگ همهمه قورباغه ها
پیچیده در سکوت پر از راز نیمه شب

در جذبه ای که حاصل زیبایی شب است
رویای دور دست تو نزدیک می شود
بوی تو موج می زند آنجا ، بروی آب
چشم تو می درخشد و تاریک می شود

بیچاره دل که با همه امید و اشتیاق
بشکست و شد به دست تو زندان عشق من
در شط خویش رفتی و رفتی از این دیار
ای شاخه ی شکسته ز طوفان عشق من

نامه های فروغ فرخ زاد تصاویری از فروغ فرخ زاد متن اشعار فروغ فرخ زاد زندگی نامه فروغ فرخ زاد درسوگ فروغ فرخ زاد کتاب الکترونیکی موبایل آثار فروغ فرخ زاد کتاب الکترونیکی آثار فروغ فرخ زاد جملات عاشقانه از فروغ فرخ زاد فروغ فرخ زاد


ارسال ديدگاه :