mihanshop

       ϐ    ϐ
بهمن
۰۸
۱۳۸۵

شعر «یادی از گذشته» فروغ فرخ زاد – دیوان اسیر

 


دیوان اسیر

یادی از گذشته
شهریست در کناره ی آن شط پر خروش
با نخل های در هم و شب های پر ز نور
شهریست در کناره آن شط و قلب من
آنجا اسیر پنجه ی یک مرد پر غرور

شهریست در کنار  آن شط که سال هاست
آغوش خود به روی من و او گشوده است
بر ماسه های ساحل و در سایه های نخل
او بوسه ها ز چشم و لب من ربوده است

آن ماه دیده است که من نرم کرده ام
با جادوی محبت خود قلب سنگ او
آن ماه دیده است که لرزیده اشک شوق
در آن دو چشم وحشی و بیگانه رنگ او

ما رفته ایم در دل شب های ماهتاب
با قایقی به سینه ی امواج بیکران
بشکفته در سکوت پریشان نیمه شب
بر بزم ما نگاه سپید ستارگان

بر دامنم غنوده چو طفلی و من ز مهر
بوسیده ام دو دیده ی در خواب رفته را
در کام موج دامنم افتاده است و او
بیرون کشیده دامن در آب رفته را

اکنون منم که در دل این خلوت و سکوت
ای شهر پر خروش ، ترا یاد می کنم
دل بسته ام به او و تو او را عزیز دار
من با خیال او دل خود شاد می کنم

نامه های فروغ فرخ زاد تصاویری از فروغ فرخ زاد متن اشعار فروغ فرخ زاد زندگی نامه فروغ فرخ زاد درسوگ فروغ فرخ زاد کتاب الکترونیکی موبایل آثار فروغ فرخ زاد کتاب الکترونیکی آثار فروغ فرخ زاد جملات عاشقانه از فروغ فرخ زاد فروغ فرخ زاد


ارسال ديدگاه :