

![]()
دیوان اسیر
وداع
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه ی خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
می برم ، تا که در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ نگاه
شستشویش دهم از لکه ی عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوه ی امید محال
می برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال
ناله می لرزد ، می رقصد اشک
آه ، بگذار که بگریزم من
از تو ، ای چشمه ی جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
بخدا غنچه ی شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم ، صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم ، خنده به لب ، خونین دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل

zendegani sakht ast
ari ama
ta shaghayegh hast
zendegi bayad kard
آری زندگی زیباست ولی افسوس که فقط زندگی میکنیم و نمیدانیم زندگی یعنی چی ؟
ای دوست دلت همیشه زندان من است . آتشکده عشق تو از آن من است .
آن روز که لحظه وداع من و توست آن شوم ترین لحظه پایان من است …….
از شما متشکرم که این شعر فروغ را به نمایش گذاشتید.
هر چه در مجموعه ى ۴ کتاب گشتم شعر وداع را نیافتم!
آه از این دل ، آه از این جام امید
عاقبت بشکست و کس رازش نخواند
چنگ شد در دست هر بیگانه ای
ای دریغا ، کس به آوازش نخواند