mihanshop

       ϐ    ϐ
بهمن
۰۸
۱۳۸۵

شعر «وداع» فروغ فرخ زاد – دیوان اسیر

 


دیوان اسیر

وداع

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه خویش

می برم ، تا که در آن نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ نگاه

شستشویش دهم از لکه ی عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه ی امید محال

می برم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

ناله می لرزد ، می رقصد اشک

آه ، بگذار که بگریزم من

از تو ، ای چشمه ی جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من

بخدا غنچه ی شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله آه شدم ، صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم ، خنده به لب ، خونین دل

می روم از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل

نامه های فروغ فرخ زاد تصاویری از فروغ فرخ زاد متن اشعار فروغ فرخ زاد زندگی نامه فروغ فرخ زاد درسوگ فروغ فرخ زاد کتاب الکترونیکی موبایل آثار فروغ فرخ زاد کتاب الکترونیکی آثار فروغ فرخ زاد جملات عاشقانه از فروغ فرخ زاد فروغ فرخ زاد


۵ ديدگاه براي “شعر «وداع» فروغ فرخ زاد – دیوان اسیر”

  1. zendegani sakht ast
    ari ama
    ta shaghayegh hast
    zendegi bayad kard

  2. آری زندگی زیباست ولی افسوس که فقط زندگی میکنیم و نمیدانیم زندگی یعنی چی ؟

  3. ای دوست دلت همیشه زندان من است . آتشکده عشق تو از آن من است .

    آن روز که لحظه وداع من و توست آن شوم ترین لحظه پایان من است …….

  4. از شما متشکرم که این شعر فروغ را به نمایش گذاشتید.
    هر چه در مجموعه ى ۴ کتاب گشتم شعر وداع را نیافتم!

  5. آه از این دل ، آه از این جام امید
    عاقبت بشکست و کس رازش نخواند
    چنگ شد در دست هر بیگانه ای
    ای دریغا ، کس به آوازش نخواند

ارسال ديدگاه :