mihanshop

       ϐ    ϐ
اسفند
۱۵
۱۳۸۵

قصه عشق

 

به زمین میزنی و می شکنی
عاقبت شیشه امیدی را

سخت مغروری و می سازی سرد
در دلی آتش جاویدی را

دیدمت وای چه دیداری وای
این چه دیدار دلازاری بود

بی گمان برده ای از یاد آن عهد
که مرا با تو سر و کاری بود

دیدمت وای چه دیداری وای
نه نگاهی نه لب پر نوشی

نه شرار نفس پر هوسی
نه فشار بدن و آغوشی

این چه عشقی است که دردل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم

می گریزی ز من و در طلبت
بازهم کوشش باطل دارم

باز لبهای عطش کرده من
لب سوزان ترا می جوید

می تپد قلبم و با هر تپشی
قصه عشق ترا میگوید

بخت اگر از تو جدایم کرده
می گشایم گره از بخت چه باک

ترسم این عشق سرانجام مرا
بکشد تا به سراپرده خاک



ارسال ديدگاه :