<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>عاشقونه &#187; نامه های قبل از ازدواج</title>
	<atom:link href="http://www.asheghoone.com/?feed=rss2&#038;cat=17" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.asheghoone.com</link>
	<description>عاشقونه , عاشقانه</description>
	<lastBuildDate>Sat, 28 Aug 2010 15:54:44 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0.1</generator>
		<item>
		<title>نامه های فروغ فرخ زاد به پرویز شاپور (قبل از ازدواج) ـ نامه شماره ۱۶</title>
		<link>http://www.asheghoone.com/?p=2926</link>
		<comments>http://www.asheghoone.com/?p=2926#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 28 Jan 2007 03:16:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نانا</dc:creator>
				<category><![CDATA[فروغ فرخ زاد]]></category>
		<category><![CDATA[نامه هاي قبل از ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[كتاب الكترونيكي]]></category>
		<category><![CDATA[كتاب الكترونيكي آثار فروغ فرخ زاد]]></category>
		<category><![CDATA[نامه هاي فروغ]]></category>
		<category><![CDATA[پرويز شاپور]]></category>
		<category><![CDATA[پريشادخت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asheghoone.com/?p=2926</guid>
		<description><![CDATA[نامه های فروغ فرخ زاد به پرویز شاپور (قبل از ازدواج) نامه شماره ۱۶ پرویزم نامه ی تو رسید بارک الله حالا شدی پسر خوب از تو خیلی ممنونم که هم زود به نامه ام جواب دادی و مرا در انتظار باقی نگذاشتی و هم عکست را برایم فرستادی به خدا خیلی خوشحال شدم هیچ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong><a title="نامه های فروغ فرخ زاد به پرویز شاپور (قبل از ازدواج)" href="http://www.asheghoone.com/?p=2948" target="_blank">نامه های فروغ فرخ زاد به پرویز شاپور (قبل از ازدواج)</a></strong></p>
<p><strong></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #008000;"><strong>نامه شماره ۱۶</strong></span></p>
<p style="text-align: justify;">پرویزم نامه ی تو رسید بارک الله حالا شدی پسر خوب از تو خیلی ممنونم که هم زود به نامه ام جواب دادی و مرا در انتظار باقی نگذاشتی و هم عکست را برایم فرستادی به خدا خیلی خوشحال شدم هیچ چیز دیگری نمی توانست مثل دیدن عکس تو مرا به آن هیجان و مسرت دچار سازد حالا مثل این که دیگر تنها نیستم خیال تو و عکس تو هر دو با منند ولی تو خودت با من خیلی فاصله داری درست است که جای تو در قلب من است ولی این را هم نباید فراموش کنی که قلب من هم در پیش توست بهتر بگویم تو در دل منی و من این قدر از تو دور یا رب چه قدر فاصله بین من و دل است پرویز عزیزم می دانی چرا این قدر تو را دوست دارم برای این که تو هیچ وقت در مقابل سوالات من در نمی مانی و من هر چه بگویم تو آن قدرت را داری که بلافاصله با یک جواب حسابی و منطقی مرا سرجایم بنشانی باور کن در مقابل تو خیلی درمانده شده ام تو خیلی شیطان هستی و می خواهم بگویم که در حاضر جوابی دست همه را از پشت بسته ای پرویز یک چیز دیگر هم هست و آن این که تو همه ی افکار مرا مثل خودم می خوانی و درک می کنی همه ی آنهایی را که نوشته ای قبول دارم انسان در مقابل منطق و طرز استدلال تو بیچاره می شود مثل من که الان هیچ چاره ای ندارم جز اینکه همه ی حرف های تو را بپذیرم و به تو حق بدهم که راست می گویی و من هم جز این منظور و مقصودی نداشتم و من انشاءالله سر فرصت این نامه ی تو را جلویت باز می کنم و به یک یک آنها جواب می دهم ( البته جواب هایم از همان قماش است که خودت می دانی ) معلوم می شود تو در اداره خیلی گرفتار بی کاری و خماری شده ای که به نامه های من هم در آنجا جواب می دهی و دیگر کارت به جایی رسیده که از پاکت های اداری هم سو استفاده می کنی پرویز محبوبم حالا که دانستم منظور تو از استعمال کلمه ی ( به خاطر &#8230; ) ترحم و&#8230; نبوده برای چندمین بار بگویم که به خاطر من به خاطر فروغ که تو را خیلی دوست دارد بیا و از خر شیطان بپر پایین تو آخر با این اصرار عجیبت که اتفاقا خیلی هم به جا و صحیح است می ترسم من و خودت را بدبخت کنی آخر پرویزم من قبول دارم که تو راست می گویی و حق داری ولی آنها که نمی پذیرند و تو هم که حاضر نیستی دست از عقیده ات برداری آن وقت می دانی چه طور می شود ؟ من و تو برای ابد از هم جدا می شویم این هم که حالا دیگر برایم مسلم شده است که تو دوستم داری دیگر بعد از تو زندگی برایم ارزشی نخواهد داشت خیال نکنی که دروغ می گویم آن دفعه هم تصور کرده بودی که من دروغ گفته ام ولی این طور نبود پرویز من و به آنچه که گفتم عمل نمودم ولی خدا نخواست من بمیرم و تو را نداشته باشم خدا عادل است و امیدوارم که مرا به تو و تو را به من و من و تو را به سعادت ابدی برساند . من هم مثل تو از این وضع رنج می برم و ناراحتم به خدا حیران مانده بودم نمی دانستم چه کار کنم اما نامه ی تو رسید و راه حلی جلوی پایم گشود اما بپذیر پدرم حالا تهران نیست تقریبا یک هفته است که ظاهرا برای هوا خوری و باطنا به منظور دیدار تازه کردن به زنجان رفته همین چند روزه مراجعت می کند و ما باید تا پیش از مراجعت او ترتیب کار را تعیین کنیم تو اول برای من بنویس ببینم چه قدر پول داری آخر من که پیغمبر نیستم تا حدس بزنم تو می نویسی مقدار جزیی بسیار خوب این مقدار جزیی را با عدد معین کن تو از من که نباید چیزی پنهان کنی بنویس چه قدر می توانی خرج کنی الهی خدا نسل هر چه اسکناس است از روی زمین بردارد تا من و تو راحت شویم پرویز من که برای تو نوشتم چرا پدرم گفت چهار ماه دیگر و ضمنا مقداری را که تو باید ذخیره کنی معین کردم حالا آیا تو آن قدر پول داری اگر نداری چه قدر داری من می خواهم پیش از وقت کار را طوری ترتیب دهم که با وضع مالی تو مناسب باشد و بنابراین باید در مقداری که تو قادر هستی در این راه مصرف کنی با خبر باشم پس تو صریحا این موضوع رابرایم بنویس بعد تا پدرم بیاید من با مامانم مذاکره می کنم هر چند حالا هم با مامانم صحبت کردم مامانم موافق است و حاضر است به ما کمک کند ( دروغ نمی گویم ) تو پرویز وقتی برای من نوشتی که از لحاظ مالی آماده ای یا نه آن وقت من هم می فهمم که باید چه کار کنم اگر آماده بودی وقتی پدرم آمد مامانم این موضوع را با او در میان می گذارد وتو هم به وسیله ی یک نامه البته نه با مضمونی که برای من نوشته بودی او را از تصمیم خودت با خبر می کنی و ضمنا من هم وظیفه ی خودم را یعنی اصرار و پافشاری را انجام می دهم با این ترتیب مطمئنم که کار بر وقف مراد ما پایان می یابد پرویز تو باید نامه ات را طوری ترتیب دهی که دیگر جای کوچک ترین ایرادی باقی نماند من بعدا برای تو می نویسم که چه کار کنی اما پرویز این را فراموش نکن که باید قیمت آن &#8230; را پشت قباله بیندازی تا آنها راضی شوند ( البته به خاطر من ) بعد یک روز می رویم خرید و یک شب من عروس می شوم و تو داماد و بعد هم &#8230; دیگر بقیه اش را خودت حدس بزن راستی خیلی خوشبختیم اما پرویز تو چرا اظهار نا امیدی می کنی من بدبخت تا می آیم یک قدری به آینده امیدوار شوم و درسم را بخوانم یک مرتبه نامه ی تو می رسد و نوید بدبختی و جدایی می دهد و مرا از ترس زهره ترک می کند آخر ما چه طور می توانیم از یک دیگر جدا بشویم آیا این انصاف است که آدم بیاید و به خاطر چیزهای جزیی و اختلافات کوچک سعادت خودش را لگدمال کند پرویز تو را به خدا این قدر سخت نگیر تو مرا خیلی اذیت می کنی اما از انتقام من هم بترس کاش آن قدر قدرت داشتم که همه ی موانع و مشکلاتی را که در راه ازدواجمان موجود است در یک لحظه از میان بردارم و در کنار تو به یک سعادت حقیقی ویک خوشبختی ابدی برسم من کاملا از حیث فکری در اختیار تو هستم هر چه بگویی با جان و دل اجرا می کنم تو گفته ای که باید با تو همکاری کنم بسیار خوب من حاضرم اما به شرطی که تو موفق شوی به من قول بده تا من همه ی سعی و کوشش را در این راه مبذول دارم حالا پرویزم منتظر جواب تو هستم تا ببینم چه عقیده ای داری آیا قبول می کنی و یا نه باز هم می خواهی مرا اذیت کنی خدا کند من و تو زودتر به هم برسیم تا من تلافی کارهای تو را ( البته کارهای نکرده ) سرت در بیاورم اما پرویز از عکس های تو هیچ صحبت نکردم ژست که خیلی گرفته بودی خیلی مثل خودت آه آن یکی &#8230; ای بلا چشم ها را خمار کرده ابروها را بالا برده موها را مرتب کرده فرق کج دیگر چه می دانم &#8230; چشمم روشن تو هم از این چیزها بلدی ؟ پرویز مهربانم یک سوال از تو می کنم باید حتما جوابش را بدهی اجازه می دهی آن قدر که دلم می خواهد عکس تو را ببوسم ؟ ( ژست نگیر ) یک چیزی یادم رفت پرویز حالا دو سه روز دیگر امتحانات ما شروع می شود و تو هم که می دانی من تجدیدی هستم پس دعا کن قبول شوم مطمئنم اگر تو دعا کنی حتما قبول خواهم شد ببین هر شب وقتی می خواهی بخوابی بگو ای خدای بزرگ مرا به فروغ فروغ را به من و باز هم فروغ را به نمره ی ۲۰ ( یا ۱۸ یا ۱۶ و بالاخره به هفت هم راضی هستم ) در امتحان شیمی برسان یادت نرود پرویز من عقیده دارم این موضوع را بگذاریم برای بعد از امتحان من هر چند تا نامه ی من به تو برسد و تا تو به من جواب بدهی یک هفته طول می کشد و تا پدرم بیاید و این موضوع مطرح شود من هم امتحانم را داده ام ولی اگر نداده بودم تو هم صبر کن پرویز من در همه کار و همیشه از خدا کمک می خواهم و خدا هم مثل این که به من نظر لطفی دارد و آرزوهایم را اجابت می کند تو هم از خدا کمک بخواه مطمئنم موفق خواهی شد و پرویز من از آن معما سر درآوردن و فهمیدم معنی ق ـ ت چیست حالا که تو نگفتی من هم از لج تو از آن استفاده می کنم حق اعتراض هم نداری خداحافظ تو پرویز محبوبم</p>
<p>ق &#8211; ت</p>
<p>ف</p>
<p>ف</p>
<p>روز چهار شنبه ی هفته ی دیگر من منتظر جواب نامه ام هستم</p>
<p style="text-align: left;">۱۳۲۹/۶/۲</p>
<p><img usemap="#as2_Map" src="http://www.asheghoone.com/wp-content/uploads/2009/02/foroooogh.jpg" border="0" alt="" width="594" height="142" /></p>
<map name="as2_Map">
<area shape="rect" coords="348,105,472,135" href="http://www.asheghoone.com/?cat=11" alt="نامه های فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="348,73,472,101" href="http://www.asheghoone.com/?cat=5" alt="تصاویری از فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="348,41,471,68" href="http://www.asheghoone.com/?cat=10" alt="متن اشعار فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="348,7,471,36" href="http://www.asheghoone.com/?cat=4" alt="زندگی نامه فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="194,105,318,134" href="http://www.asheghoone.com/?cat=9" alt="درسوگ فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="195,73,319,101" href="http://www.asheghoone.com/?cat=8" alt="کتاب الکترونیکی موبایل آثار فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="195,40,319,68" href="http://www.asheghoone.com/?cat=6" alt="کتاب الکترونیکی آثار فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="195,7,319,36" href="http://www.asheghoone.com/?cat=20" alt="جملات عاشقانه از فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="492,0,594,142" href="http://www.asheghoone.com/?cat=3" alt="فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
</map>
<center>
<a href="http://feeds2.feedburner.com/iranget/feed" align="right" target="_blank" > »» مشترک خوراک ایران گت شوید</a>
<br />
<br />
<a href="http://ads.iranget.com/ad/redirect.php?type=2&pubid=3&ad=117" target="_blank"> <img src="http://ads.iranget.com/banners/201005021272789196.gif"></a>
<br />

<a href="http://ads.iranget.com/ad/redirect.php?type=2&pubid=3&ad=123" target="_blank"> <img src="http://ads.iranget.com/banners/201006041275667548.gif"></a>

</center> )</small>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.asheghoone.com/?feed=rss2&amp;p=2926</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نامه های فروغ فرخ زاد به پرویز شاپور (قبل از ازدواج) ـ نامه شماره ۱۵</title>
		<link>http://www.asheghoone.com/?p=2925</link>
		<comments>http://www.asheghoone.com/?p=2925#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 28 Jan 2007 03:15:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نانا</dc:creator>
				<category><![CDATA[فروغ فرخ زاد]]></category>
		<category><![CDATA[نامه هاي قبل از ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[كتاب الكترونيكي]]></category>
		<category><![CDATA[كتاب الكترونيكي آثار فروغ فرخ زاد]]></category>
		<category><![CDATA[نامه هاي فروغ]]></category>
		<category><![CDATA[پرويز شاپور]]></category>
		<category><![CDATA[پريشادخت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asheghoone.com/?p=2925</guid>
		<description><![CDATA[نامه های فروغ فرخ زاد به پرویز شاپور (قبل از ازدواج) نامه شماره ۱۵ پرویز&#8230; به خدا اگر امروز نامه ی تو به دست من نمی رسید دیگر با تو قهر می کردم دو هفته ا نتظار شوخی نیست آن هم برای من که بزرگ ترین دلخوشی ام خواندن نامه های توست اما بالاخره خدا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong><a title="نامه های فروغ فرخ زاد به پرویز شاپور (قبل از ازدواج)" href="http://www.asheghoone.com/?p=2948" target="_blank">نامه های فروغ فرخ زاد به پرویز شاپور (قبل از ازدواج)</a></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #008000;"><strong>نامه شماره ۱۵</strong></span></p>
<p>پرویز&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">به خدا اگر امروز نامه ی تو به دست من نمی رسید دیگر با تو قهر می کردم دو هفته ا نتظار شوخی نیست آن هم برای من که بزرگ ترین دلخوشی ام خواندن نامه های توست اما بالاخره خدا رحم کرد و نامه ی خیلی شیرین و یک کمی تلخ تو امروز به دست من رسید پرویز به خدا تو خیلی مرا اذیت می کنی می دانی من تصمیم گرفته بودم اصلا دیگر به گذشته فکر نکنم اگر نه من هم بلدم از تو گله کنم و من هم می توانم اشتباهاتی را که تو مرتکب شده ای شرح دهم و یک قدری قانعت کنم ولی تو &#8230; نمی دانم چه بگویم</p>
<p style="text-align: justify;">اول از همه باید موضوع نامه را برایت روشن کنم پرویز گفته ی تو درست است من هم مقصودم همین بود راست است من به تو گفتم مجبورم کردند ولی تو نمی دانی به چه ترتیب آخر پرویز عزیز من مجبور کردن تنها این نیست که یک کارد دست بگیرند و سر مرا دم باغچه بگذارند و بگویند یا بنویس یا سرت را می بریم نه گاهی اوقات با تحریک احساسات و پرورش غرور صدمه دیده و در هم شکسته انسان را وادار به ارتکاب اعمالی می کنند که نه تنها راضی نیست بلکه در حین ارتکاب هم نمی تواند بفهمد که چه می کند من هم گرفتار یک چنین وضعی شده بودم و آنها بعد از این که با سرزنش بدگویی مذمت احساسات مرا به حد کافی تحریک کردند آن وقت من هم تحت تاثیر احساساتی که آنها برانگیخته بودند به نوشتن آن نامه مبادرت نمودم و در حقیقت مجبورم کردند من از دست احساسات و در زیر فشار هیجانات روحی به این وسیله فرار کردم در حالی که ابتدا راضی نبودم و این یک عمل اختیاری نبود یعنی در آن ساعت عقل بر اعمال من حکومت نمی کرد و کاری هم که از روی بی عقلی انجام داده شود نمی تواند برای کسی مدرک دروغگویی و تظاهر باشد یک بار دیگر هم به تو گفتم پرویز به خدا دروغ نمی گویم من بلافاصله بعد از نوشتن آن نامه و فرستادن آن نامه به قدری پشیمان شده بودم که می خواستم به پستخانه بروم و نامه را بگیرم و چون دیدم این عمل غیر ممکن است تصمیم گرفتم برای تو تلفن کنم و خواهش کنم آن نامه را نخوانده برای من پس بفرستی و حتی دو سه بار هم به عزم تلفن کردن از منزل بیرون آمدم ولی چون وقت کم بود و در هر بار هم برای تلفن کردن به تو باید یک ساعت معطل شوم نشد که نشد و نتیجه را هم که خودت می دانی این موضوع نامه پس همان طور که خودت نوشته ای مرا مجبور نکردند یعنی مستقیما مجبور نکردند بلکه با تحریک احساسات من مرا وادار کردند که اشتباهی مرتکب شوم یک بار هم از تو خواهش کردم این موضوع رافراموش کنی و تو مثل این که یادت رفته باز هم از این نامه ی جهنمی من صحبت می کنی من از این به بعد حاضر نیستم حتی یک دقیقه از وقتم را به شنیدن هر چه مربوط به این نامه است اختصاص دهم . همین و بس . ( و اما راجع به وعده ی سرخرمنی ) اولا این لقبی که تو به این وعده عطا کردی زیاد برازنده و مقرون به حقیقت نیست چون این وعده صحیح و درست و پابرجاست تا موقعی که تو وضع مالیت را اندکی مرتب کنی و بتوانی پول جمع کنی پرویز با وجود اینکه می دانم زیاد برای حرف های من ارزش قایل نیستی باز هم می گویم که مامانم دیگر مخالفتی ندارد و موضوع شرط ها را کنار گذاشته ( آن هم به خاطر من ) پس تو از این حیث نگران نباش تقریبا همه مواففق اند این هم گزارش من می خواهی باور کن می خواهی باور نکن من فقط می گویم که بعد ها نگویی چرا به من نگفتی پرویز عزیزم یک دفعه به تو گفتم که برای موفق شدن احتیاج به پول داری اگر من خودم یک قدری بزرگ تر بودم و به سن قانونی رسیده بودم این مشکل را هم به نفع تو حل می کردم ولی افسوس که دیگر در اینجا اختیار از من سلب می شود و در حقیقت این بندها و قیودات خانوادگی برای من مشکلی بزرگ و مانع پیشرفت کار من اند من به خاطر این که تو فرصت بیشتری داشته باشی و بهتر بتوانی فعالیت کنی مدت چهار ماه را به شش ماه یعنی تا بهار سال اینده تمدید می کنم این موضوع را با پدرم هم در میان گذاشته ام و او موافق است پرویز تو اگر ماهی ۱۵۰ تومان هم ذخیره کنی بعد ازگذشتن شش ماه ۹۰۰ تومان پول خواهی داشت من فکر نمی کنم تو به غیر از خرج لباس و خرج های جزیی دیگر خرجی داشته باشی پس به آسانی می توانی ماهی ۱۵۰ تومان از حقوقت کنار بگذاری و به علاوه وقتی انسان اراده و پشتکار داشته باشد ۹ ماه نه یک ماه هم می تواند آنچه را که اراده کرده است به دست بیاورد من به تو گفته بودم که به بیش از ۵۰۰ تومان احتیاجی نیست ولی تو بین این دو هر مقداری را که می خواهی ذخیره کن چون لازم است من هم مثل تو با تشریفات با جشن با تجملات و از این قبیل چیزها مخالفم و آن را در صورتی شایسته می دانم که شوهرم پولدار و ثروتمند باشد ولی وقتی می بینم تو هنوز آن قدرها استطاعت مالی نداری که بتوانی مثلا جشن مفصلی بگیری نه تنها راضی نمی شوم بلکه حتی الامکان سعی می کنم باری از دوش تو بردارم و از اسراف و زیاده روی جلوگیری کنم پس تو هیچ وقت نباید از این حیث ناراحت باشی و به مقداری که من تعیین کرده ام اعتراض کنی چون من همه ی حساب ها را کرده و تا آنجا که توانسته ام موضوع را به نفع تو خاتمه داده ام بدیش اینجاست که پدر و مادر من به این چیزها خیلی اهمیت می دهند و مثلا وقتی پدر من به تو می گوید من با تشریفات مخالفم مقصودش این نیست که اصلا جشنی گرفته نشود من او را از تو بهتر می شناسم او تشریفات را این می داند که مثلا در کافه جشنی بگیرند و هزار ها تومان خرج کنند و با این مخالف است نه با جشنی که در منزل گرفته می شود و عدم آن را اهانتی به حیثیت وشئونات خانوادگی خود می داند و این که به تو پیشنهاد کرد صبر کنی مقصود اصلی اش این بوده است که تو بتوانی پولی جمع کنی و جشن مختصری بگیری ببین پرویز به عقیده ی من انسان با کم ترین مقدار می تواند بهترین کارها را انجام دهد و بهترین چیزها را فراهم کند به شرطی که اندکی سلیقه و یک قدری حس مجلسی ترتیب بدهم که همه تعریفش را بکنند و به همه خوش بگذرد تا تو چه عقیده ای داشته باشی ولی من همان طور که گفتم زیاد به این چیزها پایبند نیستم و فقط می خواهم رضایت پدر و مادرم را فراهم کرده باشم من سعی می کنم آن قدر خرج کنم که تو استطاعت داشته باشی و تو نباید هرگز از این بابت ناراحت شوی تو به من بگو چه قدر می توانی برای این منظور خرج کنی تا من هم یک قدری فکر کنم و راه حل را گیر بیاورم و اما حالا برویم سر گله ها و شکایت ها &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">پرویزم تو همیشه سعی می کنی از من گله کنی تا اندازه ای هم حق داری و من هم اعتراف می کنم که گاهی اوقات مرتکب اشتباهاتی می شوم ولی باید این را هم به خاطر داشته باشی که فروغ پیغمبر نیست و یک انسان ساده و عادی غیر ممکن است در زندگی مرتکب خطا و اشتباهاتی نشود ولی باور کن پرویز من هیچ وقت نمی خواسته ام به تو دروغ بگویم و بر خلاف آنچه که گفتم رفتار کنم مخصوصا نسبت به تو اصلا من اگر بخواهم به تو دروغ بگویم ناراحت می شوم چون تو را دوست دارم تو را همسر آینده و شریک زندگی ام می دانم و بنابراین اگر به تو دروغ بگویم مثل این است که خودم را گول زده ام زیرا چون تو شریک زندگانی من هستی بین من و تو کوچک ترین پرده و حایلی نباید وجود داشته باشد و ما باید نسبت به هم فوق العاده صمیمی و مهربان باشیم پس این گناه وخیانت بزرگی محسوب می شود اگر من به تو دروغ بگویم و یا موضوعی را از تو پنهان کنم درست است من حرف هایی زده ام که بعد ها بر خلاف آن عمل کرده ام ولی به خدا پرویز تقصیر من نیست انسان گاهی اوقات در موقعیتی قرار می گیرد که مجبور می شود بر خلاف میل و رضایت قلبی اش حرف هایی بزند و یا اشتباهی مرتکب شود اما تو مثل این که تنها به قاضی رفته ای و کارها و حرف های خودت را فراموش کرده ای من از تو یک گله ی بزرگ و خیلی هم بزرگ دارم تصمیم گرفته بودم آن را هرگز به تونگویم ولی تو مرا وادار می کنی حالا که این طور است از لج تو من هم می گویم اما زیاد عصبانی نشو درست فکر کن بعد جواب مرا بده.</p>
<p style="text-align: justify;">آخرین باری را که به خانه ی ما آمدی به یاد داری تو در آن شب خیلی حرف ها زدی که زیاد به مذاق من خوشگوار نبود ولی وقتی که می خواستی بروی یک حرف عجیبی زدی که به خدا اگر تو را دوست نداشتم و اگر برای تو ارزش و اهمیتی قایل نبودم همان جا تلافی می کردم دلیل و علت آن را از تو نخواستم اما من چیزی نگفتم فقط به خاطر تو و بعد هم سعی کردم این موضوع را فراموش کنم و کمتر به آن بیندیشم حتما الان از خودت می پرسی چرا مگر من چه حرفی زده ام ؟ یادت رفته حق هم داری فراموش کنی برای این که حرف های بد کمتر در خاطر انسان می ماند خودت را حاضر کن الان می گویم یک دو سه ( مواظب باش ) « تو گفتی : فروغ من دیگر ( حاضر نیستم ) قیمت آینه و شمعدان را پشت قباله بی اندازم و مهر را هم فقط ( به خاطر تو ) بالا بردم » به خدا من نمی فهمم مقصود تو از گفتن این حرف ها چیست تو اگر مرا دوست داری چرا با کمال میل و رضایت قبول نمی کنی و اگر دوست نداری چه لزومی دارد بعد از آن همه گفت و گو تنها به خاطر من قبول کنی در صورتی که اگر تو مرا دوست نداشته باشی من هم در نزد تو خاطری نخواهم داشت پس چه ! آیا تو خواسته ای به من ترحم کنی و به احترام عشق من به این عمل دست زده ای ؟ و آیا این کلمه ی به خاطر تو معنی ترحم را بیشتر نمی دهد تا عشق ؟ به خدا وقتی به این چیزها فکر می کنم وقتی این حرف های عجیب تو را به خاطر می آورم نه تنها از زندگی بلکه از خودم که این قدر پست و بیچاره شده ام متنفر می شوم تو خیال می کنی که من احتیاجی به ترحم دارم نه هرگز هرگز . من این عشق دیوانه و سرکش را در قلبم خفه می کنم . من از این همه امید و آرزو چشم می پوشم من سعی می کنم حتی اگر به قیمت زندگیم هم تمام شود تو را و عشق تو را فراموش کنم ولی هرگز راضی نمی شوم کسی از راه ترحم با من ازدواج کند چرا ؟ چرا ؟ مگر من چه گناهی مرتکب شده ام و کدام لکه ی ننگ بر دامانم نشسته است ؟ اگر من خوب و مهربانم اگر می توانم تو را خوشبخت کنم اگر می توانم برای تو همسری مطیع و باوفا باشم اگر تو مرا دوست داری و اگر من صاحب صفاتی هستم که یک دختر نجیب و برجسته می تواند داشته باشد پس چرا حاضر نیستی مثلا مهر مرا با کمال میل ۱۰۰۰۰ تومان کنی و آن را با کراهت قبول می کنی چرا مگر در این معامله زیان می کنی و مگر در بهای آنچه که می دهی همسری به دست نمی آوری که یک عمر باعث خوشبختی و سعادتت خواهد شد و یک عمر به خاطر آسایش تو زحمت خواهد کشید آیا اگر تو تمام دنیا را هم به پای او بریزی زیان دیده ای ؟</p>
<p style="text-align: justify;">ولی اگر نه من بد هستم من لیاقت همسری شخصی چون تو را ندارم من نمی توانم تو را خوشبخت کنم تو مرا دوست نداری پس چرا حاضر می شوی و تازه می گویی به خاطر تو ، نه نگو اگر این طور است نمی خواهم دیگر این کلمه را تکرار کنی اگر من خاطری داشتم مزدی نداشت بعد از آن همه گفتگو و چانه زدن تازه نرخ مرا معین کنی و بپذیری انسان بلا را که به جان نمی خرد پس چه کسی تو را وادار کرده است که به این عمل مبادرت ورزی و رضایت دهی مگر نه این که تو خواسته ای به من رحم کنی در صورتی که اگر این طور باشد من هرگز راضی و خشنود نخواهم بود به خدا این چیزها آدم را دیوانه می کند اگر تو از من اطمینان داری و اگر می دانی که من می توانم یک عمر با تو زندگی کنم پس قباله و مهر و هزار چیز دیگر یعنی چه آیا این چیزها می تواند در زندگی ما تاثیر داشته باشد و آیا اگر مهر من ۱۰۰۰۰ نه صد هزار تومان باشد من هرگز آن را از تو مطالبه خواهم کرد تو تصور می کنی من آن قدر پست فطرت و دنی طبع هستم که به پولی که تو در بهای من می پردازی چشم داشته باشم و بخواهم روزی قباله ام را علیه تو و به نفع خودم به کار برم نه من این طور نیتسم و این بندها و قیودات خانوادگی است که مرا وادار کرده است به این چیزها اهمیت بدهم . بزرگ ترین هدیه ای که همسر من می تواند به من تقدیم کند روح اوست اخلاق اوست نجابت اوست نجابت و شرافت اوست بلندی طبع و استقلال فکر اوست من می خواهم چه کنم و چه نفعی به حال من می تواند داشته باشد یک قباله من خودم را بالاتر و بزرگ تر از آن می دانم که به این چیزها خودم را دلخوش کنم و به این قیود پابند باشم نه تو نگو به خاطر من این حرف مرا آتش می زند من در این یک کلمه ی کوچک به قدر یک دنیا معنی می بینم مثل این که تو بخواهی یک حیوان بی ارزش را خریداری کنی و برای آن حیوان قیمت زیادی تعیین کرده باشند و تو راضی نباشی و بالاخره الحاح و التماس او تو را راضی کند و او را به همان بهای گزاف خریداری کنی و بعد هم بگویی من این پول را فقط به خاطر تو دادم یعنی ترحم کردم یعنی تو این قدر ارزش نداشتی یعنی تو لایق نبودی ولی من دلم سوخت به تو رحم کردم مطمئن باش اگر ارزشی داشتی به بهای بیشتر و با کمال میل خریداریت می کردم . بله پرویز تو می خواهی با من همین معامله را بکنی تو با این کلمه می خواهی به من بگویی فروغ من به تو رحم کردم دلم سوخت تو ارزشی نداشتی . اگر نه من راضی می شدم و با کمال میل و رضایت و از همان اول قبول می کردم . به خدا دلم می خواهد از شدت تاثر گریه کنم آخر چرا باید این طور باشد من از تو توقع شنیدن چنین سخنانی را ندارم من ‌آن قدر که به بلندی طبع و نظر مردی اهمیت می دهم به ثروت و شغل و مقام و شخصیت اجتماعی او توجه ندارم چرا تو باید این طور باشی ؟ نمی دانم خدا کند من اشتباه کرده باشم در جای دیگر تو می گویی ( من دیگر حاضر نیستم قیمت آینه و شمعدان را پشت قباله بی اندازم ) این باز هم همان معنی را می دهد تو باز هم با این حرف مرا تحقیر کرده ای مرا کوچک و پست کرده ای و باور کن این حرف های تو تاثیر بدی در من می کند نسبت به تو بدبین می شوم اعتمادم از تو سلب می شود آخر چه دلیل دارد و تو چرا این حرف را می زنی ؟ این چیزها در من خیلی تاثیر می کند و من به این جزییات بیش از اندازه توجه دارم . هر چه فکر می کنم دلیل این مخالفت تو را نمی فهمم تو می ترسی قباله زیاد سنگین شود و تو نتوانی به موقع از عهده ی آن بر آیی این که فکر بچه گانه ای است چه طور تو از اول زندگی به فکر روزهای جدایی هستی و می خواهی جاده را صاف کنی به خدا خیلی بد است من خیلی رنج می برم تو تصور می کنی که ممکن است روزی من و تو هم جدا شویم نهایت غیر عملی است این باور کرددنی نیست و تازه تو تصور می کنی اگر ما در زندگی زناشویی مجبور شویم از هم جدا شویم من به قباله و مهر &#8230; اهمیتی می دهم نه به خدا من فقط برای این که به تو ثابت کنم چنین فکری ندارم در یک نامه همه چیز را به تو می بخشم زیرا می خواهم خیال تو راحت باشد من پست و کثیف نیستم من حتی فکر این را که بخواهم یک روز قباله ی خودم را منبع عایدی قرار دهم ننگ می دانم من از آلودگی به این مادیات گریزانم هدف من در زندگی زناشویی غیر از این هاست من وقتی شوهرم را دوست بدارم تا آخرین لحظه ی حیات و تا آخرین قطره ی خونم به خاطر او و به خاطر خوشبختی او کوشش خواهم کرد من امروز فقط می خواهم با تو ازدواج کنم زیرا احساس می کنم که به خوبی می توانم وسایل خوشبختی تو را فراهم سازم من از دسته ی دخترانی نیستم که منظورم در ازدواج فقط تحصیل ‌آزادی بیشتر و یا مثلا پوشیدن لباس های قشنگ تر باشد من این چیزها را ننگ می دانم پستی و رسوایی می دانم . (آیا فکر می کنی که من این طور که به تو معرفی شده ام نباشم و بعد ها تغییر اخلاق بدهم و باعث زحمت تو بشوم نه این هم قابل قبول نیست زیرا انسان تا به کسی اطمینان ندارد او را برای همسری خود انتخاب نمی کند آیا می خواهی تناسبی بین وضع مادی تو با این چیزها برقرار باشد این هم که غیر عملی است این چیزها به وضع مادی کسی بستگی ندارد و با شخصیت و مقام اجتماعی خانواده ها مربوط است و علاوه بر این رسم است و باید پیروی شود ) من شخصا به این چیزها عقیده ندارم من شرط ازدواج و سعادت عشق را صد هزار تومان مهر و انداختن قیمت آینه و شمعدان به پشت قباله نمی دانم من کسی نیستم که به مهر و از این قبیل چیزها چشم داشته باشم و همان طور که گفتم فقط به خاطر این که به تو ثابت کنم پست و کوته فکر نیستم حاضرم همه ی آنچه را که تو در قباله ی من منظور می داری به خودت ببخشم من این چیزها را فقط به خاطر پدر و مادرم و رضایت آنها می گویم آنها به طرز فکر و عقیده ی تو آشنایی ندارند و این مخالفت تو را حمل بر لئامت و خسیسی می کنند مثلا اگر تو فکر می کنی این موفقیت آخریت خیلی عادی بود نه درست است که بالاخره به نفع تو تمام شد ولی نظر پدرم درباره ی تو تغییر کرد و اگر تعریف های من و دلایل من نبود هنوز هم عقیده داشت که تو آدم خسیسی هستی ببین پرویزم این موفقیت به چه قیمتی برای تو تمام شد و حالا اگر از اول موافقت می کردی آنها به تو خوشبین تر می شدند می دانی من فکر می کنم مخالفت تو با مقدار مهر صحیح بوده و کاملا موافق بودم و چون می دانستم که این جزو عقاید توست و انسان هم باید از عقیده اش دفاع کند ولی این مخالفت دومی زیاد مرا ناراحت کرد درست است که من خودم به تو پیشنهاد کردم در صورتی که پدرم به من چیزی نداد تو هم قیمت آینه و شمعدان را پشت قباله نینداز ولی تو چرا پذیرفتی ؟ تو چرا باید قبول کنی ؟</p>
<p style="text-align: justify;">پرویز محبوبم این افکار است که مرا دیوانه می کند این چیزهاست که مرا رنج می دهد وقتی فکر می کنم و می خواهم علت مخالفت تو را پیدا کنم و هیچ دلیلی برای آن نمی یابم آن وقت مجبور می شوم به این دلیل متکی شوم که شاید من آن قدرها ارزش ندارم که تو به خاطرم به این چیزها راضی شوی شاید نمی توانم نه این طور نیست اگر من و وجود من در نزد تو ارزشی نداشت تو هرگز مرا برای همسری انتخاب نمی کردی و باز هم فکر می کنم حتما این عشق زیاد در تو نفوذ نکرده اگر نه هر وسیله ای بود موفق می شدی و این چیزها را بهانه نمی کردی و برای خودت مانع نمی تراشیدی . و بعد &#8230;. دیگر خودت حالت مرا حدس بزن &#8230; حالت انسانی را که در تنگنای فکر گرفتار شده و می خواهد محبوبش را تبرئه کند و نمی تواند و به ناچار همه ی گناه ها را به گردن خودش می اندازد &#8230; پرویز دیگر گله ی من تمام شد فکر می کنم سر تو هم درد گرفته باشد اما من حالا که دل پرم را خالی کردم دیگر به این موضوع فکر نمی کنم اما تو باید به من جواب بدهی که چرا ؟ پرویزم اگر گفتی در بهار سال آینده چه اتفاقی می افتد . در همان روزی که من و تو برای اولین بار بعد از مدتی یکدیگر را دیدیم من می خواهم روزی که با تو ازدواج می کنم همان روز باشد تو هم باید موافقت کنی اصلا پرویز زمستان هیچ لطفی ندارد توی سرما و برف و باران که نمی شود خوش بود و شادمانی کرد من مخصوصا مدت را به شش ماه تمدید کردم که هم تو فرصت بیشتری برای فعالیت داشته باشی و هم بهار بیاید چون بهار فصل عشق است ( چه بی تربیت شده ام چه حرف هایی می زنم ) ببین شهریور مهر آبان آذر دی بهمن اسفند فروغ + پرویز = خوشبختی این دیگر حتمی و قطعی است می خواهی باور کن می خواهی باور نکن . آزادی . خدا کند زودتر فروردین برسد تا من تلافی همه ی این گله ها وشکایت ها را سر تو در بیاورم بگو ان شاء الله نامه ام خیلی طولانی شد اما هنوز خیلی چیزها مانده که به تو نگفته ام و به نصف مطالب نامه ی تو جواب نداده  ام این دیگر باشد برای فردا ، فردا یک نامه ی دیگر می نویسم و به بقیه ی گله های تو پاسخ می دهم پرویز به من گفتند تو رتبه گرفته ای حالا خواه راست و خواه دروغ من تبریکم را گفته ام اگر راست است که هیچی اگر دروغ است تبریک من مال روزی که این موضوع حقیقت پیدا کرد پرویزم آخر نامه ات یک شکلی نقاشی کرده بودی که من هر چه فکر کردم از معمای آن سر در نیاوردم آخر این چیست ق &#8211; ت به خدا من از این چیزها سرم نمی شود مثل یک فرمول می ماند ولی حل کردنش کار حضرت &#8230; است پ ش که می دانم یعنی پرویز شاپور ولی از آن دو تا بالایی ها چیزی نفهمیدم راستش رابگو ق ت یعنی چه و مقصودت چیست دیگر یک علامت ضربدر هم میان یکی از صفحه ها کشیده بودی از این هم چیزی نفهمیدم گمان کنم برای من خط و نشان کشیده ای این طور نیست ؟ این را هم برایم بنویس یادت نرود دیگر از این به بعد جواب نامه ام را زودتر بده من شنبه ی گذشته برای تو کاغذ دادم و تو در هفته ی بعد جواب دادی بسیار خوب خیلی تنبل شده ای &#8230; پرویزم دلم می خواهد همیشه به من بگویی فروغم یا فروغ من چون این کلمه به من قوت قلب و اطمینان می دهد و من در هر بار که آن را بشنوم به یاد می آورم که مال تو هستم مال تو که این قدر دوستت دارم دیگر از من گله نکن که چرا کاغذ مختصر می نویسم آخر پرویز در آن مرتبه من سوژه ای برای نوشتن نداشتم و به همین دلیل نامه ام مختصر و کوتاه بود. اما تو مثل این که دواخانه باز کرده ای پشت سر هم از داروهای اختراعی خودت تعریف می کنی و به من وعده ی معالجه می دهی اگر مریض های دیگرت را هم به همین سرعت و با همین روش بخواهی معالجه کنی یک روز در داروخانه ات را می بندم و تحویل زندانت می دهم این از من به تو نصیحت که زیاد برای داروهای خودت تبلیغ نکنی و اما اگر از درد دست من بخواهی همچنان باقی است این دفعه باید جواب نامه ام را زود بدهی نامه ام کتابی شد من دیگر رکورد پرحرفی را شکسته ام زود ، زود امروز جمعه است من فردا این نامه را به پست می اندازم شنبه یک شنبه حتما دوشنبه به دست تو می رسد تا چهار شنبه عصری حتما باید جواب نامه ام را داده باشی و اگر نه به جرم اهمال در انجام وظیفه تسلیم مقامات جزایی ات می کنم .</p>
<p style="text-align: left;">خداحافظ تو فروغ تو</p>
<p style="text-align: justify;">پرویز یک عکست را برای من بفرست یک دفعه ی دیگر هم از تو خواهش کردم ولی مثل اینکه یادت رفت اگر عذرت این است که عکس قشنگ نداری باشد من همان عکس زشت تو را دوست خواهم داشت تو در چشم من از همه ی مردم دنیا بهتر و خوب تری دیگر بهانه نیاور</p>
<p><img usemap="#as2_Map" src="http://www.asheghoone.com/wp-content/uploads/2009/02/foroooogh.jpg" border="0" alt="" width="594" height="142" /></p>
<map name="as2_Map">
<area shape="rect" coords="348,105,472,135" href="http://www.asheghoone.com/?cat=11" alt="نامه های فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="348,73,472,101" href="http://www.asheghoone.com/?cat=5" alt="تصاویری از فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="348,41,471,68" href="http://www.asheghoone.com/?cat=10" alt="متن اشعار فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="348,7,471,36" href="http://www.asheghoone.com/?cat=4" alt="زندگی نامه فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="194,105,318,134" href="http://www.asheghoone.com/?cat=9" alt="درسوگ فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="195,73,319,101" href="http://www.asheghoone.com/?cat=8" alt="کتاب الکترونیکی موبایل آثار فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="195,40,319,68" href="http://www.asheghoone.com/?cat=6" alt="کتاب الکترونیکی آثار فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="195,7,319,36" href="http://www.asheghoone.com/?cat=20" alt="جملات عاشقانه از فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="492,0,594,142" href="http://www.asheghoone.com/?cat=3" alt="فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
</map>
<center>
<a href="http://feeds2.feedburner.com/iranget/feed" align="right" target="_blank" > »» مشترک خوراک ایران گت شوید</a>
<br />
<br />
<a href="http://ads.iranget.com/ad/redirect.php?type=2&pubid=3&ad=117" target="_blank"> <img src="http://ads.iranget.com/banners/201005021272789196.gif"></a>
<br />

<a href="http://ads.iranget.com/ad/redirect.php?type=2&pubid=3&ad=123" target="_blank"> <img src="http://ads.iranget.com/banners/201006041275667548.gif"></a>

</center> )</small>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.asheghoone.com/?feed=rss2&amp;p=2925</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نامه های فروغ فرخ زاد به پرویز شاپور (قبل از ازدواج) ـ نامه شماره ۱۴</title>
		<link>http://www.asheghoone.com/?p=2924</link>
		<comments>http://www.asheghoone.com/?p=2924#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 28 Jan 2007 03:14:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نانا</dc:creator>
				<category><![CDATA[فروغ فرخ زاد]]></category>
		<category><![CDATA[نامه هاي قبل از ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[كتاب الكترونيكي]]></category>
		<category><![CDATA[كتاب الكترونيكي آثار فروغ فرخ زاد]]></category>
		<category><![CDATA[نامه هاي فروغ]]></category>
		<category><![CDATA[پرويز شاپور]]></category>
		<category><![CDATA[پريشادخت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asheghoone.com/?p=2924</guid>
		<description><![CDATA[نامه های فروغ فرخ زاد به پرویز شاپور (قبل از ازدواج) نامه شماره ۱۴ دو شنبه ۱۸/۵/۱۳۲۹ پرویز من &#8230; اگر کلمات به راستی می توانستند معرف معانی خود باشند آن وقت من هم به آسانی می توانستم درجه ی خوشبختی و سعادت را برای تو تعیین کنم چه سعادتی از این بالاتر ؟ آیا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong><a title="نامه های فروغ فرخ زاد به پرویز شاپور (قبل از ازدواج)" href="http://www.asheghoone.com/?p=2948" target="_blank">نامه های فروغ فرخ زاد به پرویز شاپور (قبل از ازدواج)</a></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #008000;"><strong>نامه شماره ۱۴</strong></span></p>
<p>دو شنبه ۱۸/۵/۱۳۲۹</p>
<p>پرویز من &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">اگر کلمات به راستی می توانستند معرف معانی خود باشند آن وقت من هم به آسانی می توانستم درجه ی خوشبختی و سعادت را برای تو تعیین کنم چه سعادتی از این بالاتر ؟</p>
<p style="text-align: justify;">آیا وجود تو خود به تنهایی برای من سعادت بزرگی نیست ؟ و آیا زندگی در کنار تو کمال مطلوب من نمی باشد ؟</p>
<p style="text-align: justify;">من از تو از تو که این قدر خوب و مهربان هستی تقاضا می کنم که گذشته ها را فراموش کنی . مگر این گذشته ها برای ما جز درد و رنج حاصلی به بار آورد ؟ پس چرا باید باز هم به گذشته فکر کنیم و باز هم به خاطر اشتباهاتی که مرتکب شده ایم رنج ببریم ، من کنون از آن همه ماجرا فقط یک چیز یاد دارم و یک چیز از خاطرم نرفته و آن هم عشق توست ، عشقی که برای من به منزله ی هوا و نور آفتاب ضروری و لازم است.</p>
<p style="text-align: justify;">پرویز &#8230; من اعتراف می کنم که اشتباه کرده ام و بیهوده به تو نسبت بی وفایی داده ام ولی تو خودت خوب می توانی درباره ی من قضاوت کنی وقتی وضع مرا در نظرت مجسم کردی درک این موضوع هم برای تو آسٍان می شود و می فهمی که من گناهی نداشته و ندارم . من همیشه تو را دوست داشته ام و حتی بعد از نوشتن آن نامه هم تو با همان قدرت و نفوذ در قلب من باقی بودی من و تو هر دو مرتکب اشتباهاتی شده ایم و هر دو هم باید گذشت داشته باشیم و گذشته ها را فراموش کنیم تو از من چه می خواهی &#8230;. آیا محبت بی پایان من در آینده وسایل راحتی فکر تو را فراهم نمی سازد من همیشه آرزو کرده ام که برای شوهرم همسری وفادار و مهربان باشم و باز هم آرزو کرده ام که همسرم هم نسبت به من صمیمی و مهربان باشد در نامه های آینده ام سعی می کنم انتظاراتی را که از همسرم می توانم داشته باشم برای تو شرح دهم و ( تو را به وظیفه ات اگر آشنا نیستی آشِنا سازم ) و از تو هم همین تقاضا را دارم پرویز ما در کنار هم زندگی شیرینی خواهیم داشت و تو باید به خاطر من هم شده ه فعالیت وکوشش خودت بیفزایی مطمئن باش زحمات تو همه قابل جبران است و من وقتی توانستم و قادر بودم پاداش زحمات تو را خواهم داد .</p>
<p style="text-align: justify;">پرویز تو باید به این حقیقت ایمان بیاوری که اولین و آخرین عشق من هستی و بیش از همیشه دوستت دارم و سعادت تو منتهای آرزوی من است می خواهی باور کن و می خواهی باور نکن ، مختاری</p>
<p style="text-align: left;">خداحافظ تو فروغ</p>
<p style="text-align: justify;">جواب نامه ی مرا یا خودت به اداره ی روزنامه ی ترقی ببر و به سیروس بده یا با پست برای او بفرست روی پاکت بنویس اداره ی روزنامه ی ترقی روزنامه ی آسیای جوان آقای سیروس بهمن دریافت دارند اسم خودت را هم پایین پاکت بنویس دیگر احتیاجی به اسم مستعار نداری ولی من فکر می کنم طریقه ی اول بهتر باشد و زودتر به دست من برسد</p>
<p style="text-align: left;">فروغ</p>
<p><img usemap="#as2_Map" src="http://www.asheghoone.com/wp-content/uploads/2009/02/foroooogh.jpg" border="0" alt="" width="594" height="142" /></p>
<map name="as2_Map">
<area shape="rect" coords="348,105,472,135" href="http://www.asheghoone.com/?cat=11" alt="نامه های فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="348,73,472,101" href="http://www.asheghoone.com/?cat=5" alt="تصاویری از فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="348,41,471,68" href="http://www.asheghoone.com/?cat=10" alt="متن اشعار فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="348,7,471,36" href="http://www.asheghoone.com/?cat=4" alt="زندگی نامه فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="194,105,318,134" href="http://www.asheghoone.com/?cat=9" alt="درسوگ فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="195,73,319,101" href="http://www.asheghoone.com/?cat=8" alt="کتاب الکترونیکی موبایل آثار فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="195,40,319,68" href="http://www.asheghoone.com/?cat=6" alt="کتاب الکترونیکی آثار فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="195,7,319,36" href="http://www.asheghoone.com/?cat=20" alt="جملات عاشقانه از فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="492,0,594,142" href="http://www.asheghoone.com/?cat=3" alt="فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
</map>
<center>
<a href="http://feeds2.feedburner.com/iranget/feed" align="right" target="_blank" > »» مشترک خوراک ایران گت شوید</a>
<br />
<br />
<a href="http://ads.iranget.com/ad/redirect.php?type=2&pubid=3&ad=117" target="_blank"> <img src="http://ads.iranget.com/banners/201005021272789196.gif"></a>
<br />

<a href="http://ads.iranget.com/ad/redirect.php?type=2&pubid=3&ad=123" target="_blank"> <img src="http://ads.iranget.com/banners/201006041275667548.gif"></a>

</center> )</small>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.asheghoone.com/?feed=rss2&amp;p=2924</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نامه های فروغ فرخ زاد به پرویز شاپور (قبل از ازدواج) ـ نامه شماره ۱۳</title>
		<link>http://www.asheghoone.com/?p=2923</link>
		<comments>http://www.asheghoone.com/?p=2923#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 28 Jan 2007 03:13:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نانا</dc:creator>
				<category><![CDATA[فروغ فرخ زاد]]></category>
		<category><![CDATA[نامه هاي قبل از ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[كتاب الكترونيكي]]></category>
		<category><![CDATA[كتاب الكترونيكي آثار فروغ فرخ زاد]]></category>
		<category><![CDATA[نامه هاي فروغ]]></category>
		<category><![CDATA[پرويز شاپور]]></category>
		<category><![CDATA[پريشادخت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asheghoone.com/?p=2923</guid>
		<description><![CDATA[نامه های فروغ فرخ زاد به پرویز شاپور (قبل از ازدواج) نامه شماره ۱۳ دوشنبه ۹/۵/۱۳۲۹ پرویز &#8230; همسر محبوبم فکر می کنم حالا دیگر این اجازه را دارم که تو را همسرم خطاب کنم . زیرا تو اگر بخواهی می توانی بعد از این و برای همیشه همسر محبوب من باشی . نامه های [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong><a title="نامه های فروغ فرخ زاد به پرویز شاپور (قبل از ازدواج)" href="http://www.asheghoone.com/?p=2948" target="_blank">نامه های فروغ فرخ زاد به پرویز شاپور (قبل از ازدواج)</a></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #008000;"><strong>نامه شماره ۱۳</strong></span></p>
<p>دوشنبه ۹/۵/۱۳۲۹</p>
<p>پرویز &#8230; همسر محبوبم</p>
<p style="text-align: justify;">فکر می کنم حالا دیگر این اجازه را دارم که تو را همسرم خطاب کنم . زیرا تو اگر بخواهی می توانی بعد از این و برای همیشه همسر محبوب من باشی .</p>
<p style="text-align: justify;">نامه های تو را دیروز دریاف کردم و باور کن بعد از خواندن آنها مخصوصا مطالبی که در پشت آن کارت پستال قشنگ نوشته بودی ، به طوری یاس و غم به روح من چیره شد که تصمیم گرفته بودم بعد از این همه بی وفایی تو و سنگدلی مادرم خودم را نابود سازم .</p>
<p style="text-align: justify;">ولی باز هم خیال تو ،‌ خیال زندگی با تو ، خیال سعادتی که در آغوش تو می توانم به دست بیاورم مرا وادار کرد به نزد پدرم بروم و همه چیز را برای او تعریف کنم .</p>
<p style="text-align: justify;">پرویز &#8230; من در آن وقت از فرط هیجان و تاثر ، از شدت یاس و نا امیدی می گریستم و باور کن همین گریه ی من بود که زندگیم را تا اندازه ای نجات داد .</p>
<p style="text-align: justify;">به خدا و به آنچه که در نزد تو عزیز و مقدس است سوگند یاد می کنم که دیوانه وار دوستت دارم و پیش از این که تو بخواهی مرا ترک کنی ، من هم خود را از قید این زندگی سراسر رنج و ناکامی آزاد خواهم کرد ، زیرا زندگی بدون تو برای من ارزشی ندارد .</p>
<p style="text-align: justify;">پرویز &#8230; بعد از آن که همه چیز را برای پدرم تعریف کردم و علت مخالفت تو را با آن شروط همان طور که خودت نوشته بودی شرح دادم ،‌ پدرم گفت که ( از این حیث کاملا خیالت آسوده باشد ،‌ من تو را خودم می خواهم شوهر بدهم و هیچ کس نمی تواند در کارهای من دخالت کند . من خودم با این شروط مخالفم ، به پرویز بگو بیاید پیش من تا با او صحبت کنم )</p>
<p style="text-align: justify;">پرویز &#8230; این عین گفته های اوست ، ولی در عوض به من حرفی زد که ناچارم آن را برای تو بنویسم ، ببین پرویز پدرم گفت ( درست است که این شروط بی معنی و نابجاست ولی انسان به وسیله ی آن خوب می تواند میزان محبت طرف را بسنجد ) یعنی اگر کسی حقیقتا دوست بدارد ، در راه رسیدن به محبوبش نه تنها از مال و مذهب و مرام و عقیده و ایمان و خانواده می گذرد بلکه اگر جانش را هم بخواهند به رایگان می دهد .</p>
<p style="text-align: justify;">با این حرفها کاری ندارم . بعد ها که رسما زن و شوهر شدیم آن قدر وقت خواهم داشت تا تلافی همه ی این بی مهری ها و رنج ها و غم هایی را که به من داده ای سرت در بیاورم .</p>
<p style="text-align: justify;">از جانب شرط ها خیالت راحت باشد ، ولی در عوض پدرم یک شرط خیلی کوچک با تو خواهد کرد که فقط منظور از پیشنهاد این است ( علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد ) و من متن آن را در اینجا برایت می نویسم تا زیاد بی خبر نباشی .</p>
<p style="text-align: justify;">( اگرتو روزی روزگاری گذشته ها را فراموش کردی و خواستی تغییر ذائقه بدهی و در زندگیت تنوعی ایجاد نمایی یعنی همسر دیگری اختیار کنی در آن موقع من حق داشته باشم از تو طلاق بگیرم . والسلام و نامه تمام ) و مطمئنم که من و تو هرگز بعد ها احتیاج نخواهیم داشت که از فواید و مضرات این شرط برخوردار شویم ، زیرا من تو را دوست می دارم و به زندگی آتیه ام کاملا خوشبین و علاقه مندم و معتقدم زن باید شوهرش را حفظ کند و او را برای خود نگه دارد . زن اگر مدبر ، نجیب ،‌ باوفا ،‌ مهربان و خانه دار باشد ،‌ هرگز شوهرش او را ترک نخواهد کرد ،‌ ولی برعکس اگر لیاقت نداشته باشد و نتواند آرزوها و تمایلات شوهرش را برآورده کند ، ناچار مرد هم از زن و خانه فراری می شود و در اینجا تمام تقصیرها به گردن زن است .</p>
<p style="text-align: justify;">( و اما راجع به مهر )</p>
<p style="text-align: justify;">اولا باید به تو بگویم که مهر مقداری نیست که تو بخواهی نقدا آن را بپردازی ، یعنی بستگی به استطاعت مالی تو ندارد و در ثانی در مقابل این همه مهربانی و لطفی که پدر من نسبت به تو ابراز می دارد ، اگر تو بخواهی بگویی نه ، مقدار مهر را هم تنزل بدهید ، نهایت بی انصافی را کرده ای و باید به تو بگویم آقای سیروس خان به مراتب وضع زندگیش از تو بدتر و کیسه اش خالی تر است . فقط چیزی که هست ( تو مو می بینی و من پیچش مو ) یعنی شما ظاهر را می بینید و از باطن خبر ندارید . ولی او با آن که استطاعت مالی نداشت ، به خاطر پوران همه ی آن چیزهایی را که به او پیشنهاد کردند پذیرفت .</p>
<p style="text-align: justify;">گذشته از این ها وقتی پدرم می گوید من هیچ چیز نمی خواهم و در عوض به دخترم هم چیزی نمی دهم ، لزومی ندارد شما قیمت آینه و شمعدان و انگشتر را پشت قباله ثبت کنید .</p>
<p style="text-align: justify;">اما به عوض همه ی این ها مقدار مهر را همان مقداری قرار داده اند که برای پوران قرار دادند و من در اینجا باید بگویم پدر و مادر من در تعیین این مقدار بیشتر از من صلاحیت دارند و تو می توانی در این خصوص اگر ناراضی هستی با پدرم مذاکره کنی .</p>
<p style="text-align: justify;">دیگر چیزی که باقی می ماند موضوع طرز برگزاری عقد است که همان طور که شما میل دارید باید خیلی بی سر و صدا و در یک محیط عادی مثل یک مجلس نامزدی برگزار شود و این کاملا مطابق میل شماست . شما از حیث مخارج زیاد ناراحت نباشید . من همیشه مطابق در آمدی که دارم خرج می کنم و هرگز حاضر نیستم بیش از آنچه که شما می توانید خرج بنمایم ، با این ترتیب همه موافقند ، پس دیگر از هیچ جهت جای نگرانی باقی نمی ماند .</p>
<p style="text-align: justify;">حال شما اگر حقیقتا مرا دوست می دارید می توانید اقدام کنید و سعادت مرا به من بازگردانید .</p>
<p style="text-align: justify;">پرویز&#8230; نمی دانم چرا بی اختیار تو را شما خطاب کردم ،‌شاید از جهت احترامی ست که می خواهم به شوهر آینده ام بگذارم !!!</p>
<p style="text-align: justify;">ولی باید بگویم که ( تو ) به قلب من نزدیک تر است .</p>
<p style="text-align: justify;">پرویز &#8230; من دیگر حرفی ندارم ، همه چیز را برای تو نوشتم و تا آنجا که می توانستم و قادر بودم در رفع موانع و مشکلات کوشش کردم ، چون دوستت داشتم ، چون پرستشت می کردم ،‌ ولی تو &#8230; حالا کاملا آزاد هستی و من هم مثل تو هیچ وقت از کسی سلب آزادی نمی کنم ، می توانی هر که را که می خواهی دوست بداری و با هر که مایلی ازدواج کنی .</p>
<p style="text-align: justify;">تو می توانی در این تهران بزرگ هزاران دختر بهتر و زیباتر از من بیابی و در آغوش آنها نه تنها من بلکه همه ی رنج ها و غم هایی را که مدت چهار ماه به من داده ای فراموش کنی ،‌ ولی مطمئن باش هیچ کدام از آنها تو را به اندازه ی من دوست نخواهند داشت و سعادتی را که من می توانم ببخشم تو در کنار هیچ یک از آنان حس نخواهی کرد . من در راه رسیدن به تو که هدف عالی زندگی من بودی تا این حد کوشش و مجاهدت کردم . حال تو هم اگر مرا حقیقتا دوست می داری بیش از این موضوع را سرسری نمی گیری و به آمال و آرزوهای من بی رحمانه پشت پا نمی زنی و وسایل نابودی و مرگ مرا فراهم نمی سازی ، من تو را دوست دارم ،‌ خیلی هم دوست دارم . نمی توانم فراموشت کنم . قادر نیستم بی تو به زندگی ادامه دهم ،‌ولی تو می توانی به من عمر و سعادت عطا کنی . تو می توانی حیات مرا پر از سرور و شادمانی سازی ،‌ تو می توانی همسر من باشی و تو می توانی مرا و زندگانی سراسر ناکامی مرا که در شرف نابودی ست نجات دهی . تو می توانی مرا دوست داشته باشی .</p>
<p style="text-align: justify;">ولی نمی خواهی ، چرا ؟ &#8230; نمی دانم چرا &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">اگر می خواستی می آمدی و &#8230;&#8230;&#8230;..</p>
<p style="text-align: justify;">من آنچه را که می خواستم برای تو نوشتم و حال تو را واگذار به عشقی می کنم که نسبت به من ابراز می داری . تا این عشق چه حد و تا چه اندازه در وجود تو نفوذ کرده باشد &#8230; آن را هم نمی دانم .</p>
<p style="text-align: justify;">پرویز &#8230;. نوشته بودی ( حاضرم در راه حفظ تو همه گونه فداکاری کنم ) نه پرویز من احتیاجی به فدکاری تو ندارم . تو زنده باش و به خاطر کسانی که دوستت می دارند زندگی کن ولی &#8230; گل خودت را حفظ نما و مخواه که این گل ناشکفته پژمرده شود .</p>
<p style="text-align: justify;">مطمئن باش وقتی پژمرد تو پشیمان خواهی شد .</p>
<p style="text-align: justify;">پرویز این آخرین حرف من است . تو را مجبور نمی کنم ، تو آزادی خیلی هم آزادی ، اگر مرا دوست نداری اگر نمی خواهی با من زندگی کنی من هم اصراری ندارم ،‌ مثلی است معروف که می گویند ( برای کسی بمیر که برایت تب کند )</p>
<p style="text-align: justify;">من تا این درجه می توانستم به تو کمک کنم و کردم . من تا آنجا که قادر بودم به تنهایی در راه رسیدن به هدف و مقصودم یعنی تو کوشش کردم . حال وقتی تو را نسبت به خود بی اعتنا و نسبت به زحماتی که کشیده ام حق ناشناس می بینم ، بیش از این در مقابل تو نمی توانم پایداری کنم . من هم شخصیتی دارم و به شخصیت خودم فوق العاده علاقه مندم و هرگز حاضر نیستم آن را از دست بدهم . من تا این حد حاضر شدم خودم را در مقابل تو کوچک و بیچاره نمایم . یعنی این عشق تو بود که مرا وادار می کرد از همه چیز حتی از شخصیت خودم هم بگذرم .</p>
<p style="text-align: justify;">ولی بیش از این نمی توانم و شئونات و حیثیت خانوادگی من به من اجازه نمی دهد باز هم به تو اصرار کنم ، نه تو اگر مرا دوست داشته باشی می آیی و هر دو در کنار هم زندگانی نوینی را آغاز می کنیم ولی اگر نه نمی خواهی و مایل نیستی می توانی صریحا بگویی و من جز اینکه با یک دنیا حسرت و ناکامی از تو چشم بپوشم و بعد یک عمر سراسر رنج و بدبختی را به احترام تو با تنهایی به سر آورم و در تمام آن مدت سعادت تو و همسر آینده ات را از خدا بخواهم و طلب کنم کار دیگری ندارم . پرویز اگر می توانی مرا فراموش کنی ، فراموش کن . اگر قادر هستی بی رحمانه آمال و آرزوهای مرا لگدمال سازی ، مرا فراموش کن . اگر نمی توانی و حاضر نیستی در مقابل این همه سعی و کوشش من پاداشی بدهی ، باز هم مرا ترک کن.</p>
<p style="text-align: justify;">من نه تنها به تو اعتراض نمی کنم بلکه به خودم این حق را نمی دهم که اصلا بگویم چرا ؟ چرا ؟ چون من را دوست نداری .</p>
<p style="text-align: justify;">پرویز دیگر قادر نیستم برای تو چیزی بنویسم . گذشته از اینکه دستم درد گرفته یک پرده اشک هم جلوی دیدگانم را پوشانیده است . افسوس که اگر تو نخواهی دیگر این دست قادر نخواهید بود تا در میان دست تو جای گیرد و همه ی درد خود را فراموش کند .</p>
<p style="text-align: justify;">و این دیده هرگز با آن همه امید و آرزو به دیدگان تو دوخته نخواهد شد و در نگاه تومستی یک عمر &#8230; یک عمر پر از سرور و شادمانی را نخواهد یافت.</p>
<p style="text-align: justify;">می دانم که خیلی بدبختم . اگر نتوانستم بعد از تو زندگی کنم و مرگ را ترجیح دادم تو هرگز ملامتم نکنی . زیرا وقتی انسان مایه ی زندگیش را از دست داد ، ناچار است بمیرد . زندگی بی وجود تو برای من ارزشی ندارد وقتی مردم راحت می شوم خیلی راحت . نه از بی وفایی تو رنج می برم و نه از سنگدلی مادرم . و تو در آن صورت هرگز نخواهی توانست با نامه های غم انگیز خودت یک مشت گوشت و استخوان بی جان را بی رحمانه آزار دهی . بله پرویز وقتی تو هم مرا ترک کردی من می میرم .</p>
<p style="text-align: justify;">بالاتر از سیاهی رنگی نیست .</p>
<p style="text-align: justify;">خداحافظ تو یا فقط برای امروز یا برای همیشه آن هم بستگی کامل به تصمیم تو دارد</p>
<p style="text-align: left;">فروغ</p>
<p style="text-align: right;">من به وسیله ی تلفن از تصمیم شما آگاه می شوم . روز پنجشنبه به شما تلفن می کنم .</p>
<p style="text-align: left;">فروغ</p>
<p style="text-align: left;">۱۳۲۹/۵/۹</p>
<p><img usemap="#as2_Map" src="http://www.asheghoone.com/wp-content/uploads/2009/02/foroooogh.jpg" border="0" alt="" width="594" height="142" /></p>
<map name="as2_Map">
<area shape="rect" coords="348,105,472,135" href="http://www.asheghoone.com/?cat=11" alt="نامه های فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="348,73,472,101" href="http://www.asheghoone.com/?cat=5" alt="تصاویری از فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="348,41,471,68" href="http://www.asheghoone.com/?cat=10" alt="متن اشعار فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="348,7,471,36" href="http://www.asheghoone.com/?cat=4" alt="زندگی نامه فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="194,105,318,134" href="http://www.asheghoone.com/?cat=9" alt="درسوگ فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="195,73,319,101" href="http://www.asheghoone.com/?cat=8" alt="کتاب الکترونیکی موبایل آثار فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="195,40,319,68" href="http://www.asheghoone.com/?cat=6" alt="کتاب الکترونیکی آثار فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="195,7,319,36" href="http://www.asheghoone.com/?cat=20" alt="جملات عاشقانه از فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="492,0,594,142" href="http://www.asheghoone.com/?cat=3" alt="فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
</map>
<center>
<a href="http://feeds2.feedburner.com/iranget/feed" align="right" target="_blank" > »» مشترک خوراک ایران گت شوید</a>
<br />
<br />
<a href="http://ads.iranget.com/ad/redirect.php?type=2&pubid=3&ad=117" target="_blank"> <img src="http://ads.iranget.com/banners/201005021272789196.gif"></a>
<br />

<a href="http://ads.iranget.com/ad/redirect.php?type=2&pubid=3&ad=123" target="_blank"> <img src="http://ads.iranget.com/banners/201006041275667548.gif"></a>

</center> )</small>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.asheghoone.com/?feed=rss2&amp;p=2923</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نامه های فروغ فرخ زاد به پرویز شاپور (قبل از ازدواج) ـ نامه شماره ۱۲</title>
		<link>http://www.asheghoone.com/?p=2922</link>
		<comments>http://www.asheghoone.com/?p=2922#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 28 Jan 2007 03:12:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نانا</dc:creator>
				<category><![CDATA[فروغ فرخ زاد]]></category>
		<category><![CDATA[نامه هاي قبل از ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[كتاب الكترونيكي]]></category>
		<category><![CDATA[كتاب الكترونيكي آثار فروغ فرخ زاد]]></category>
		<category><![CDATA[نامه هاي فروغ]]></category>
		<category><![CDATA[پرويز شاپور]]></category>
		<category><![CDATA[پريشادخت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asheghoone.com/?p=2922</guid>
		<description><![CDATA[نامه های فروغ فرخ زاد به پرویز شاپور (قبل از ازدواج) نامه شماره ۱۲ پنجشنبه ۵ مرداد پرویز محبوب من مطالبی را که در این نامه می خواهم برای تو بنویسم چیزهای تازه ای نیستند و علت تکرار آن ها فقط موقعیت مناسبی است که کنون برای ما پیش آمده یعنی موافقت پدرم بدون هیچ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong><a title="نامه های فروغ فرخ زاد به پرویز شاپور (قبل از ازدواج)" href="http://www.asheghoone.com/?p=2948" target="_blank">نامه های فروغ فرخ زاد به پرویز شاپور (قبل از ازدواج)</a></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #008000;"><strong>نامه شماره ۱۲</strong></span></p>
<p>پنجشنبه ۵ مرداد</p>
<p>پرویز محبوب من</p>
<p style="text-align: justify;">مطالبی را که در این نامه می خواهم برای تو بنویسم چیزهای تازه ای نیستند و علت تکرار آن ها فقط موقعیت مناسبی است که کنون برای ما پیش آمده یعنی موافقت پدرم بدون هیچ قید و شرطی شاید بپرسی چه طور شد که یک مرتبه پدرم تغییر عقیده داد ؟ این خود فصل جداگانه ای است که بعد ها اگر فرصت کردم برایت شرح می دهم .</p>
<p style="text-align: justify;">پرویز&#8230; من که به سهم خودم خیلی خوشحالم بزرگ ترین آرزوی من فقط این بود که در کنار تو یک زندگی سعادتمندی داشته باشم . برای تو همسری وفادار باشم . وسایل راحتی و خوشبختی تو را فراهم سازم . تو اگر پیش من بودی و از همه افکار من آگاه می شدی و اگر نقشه هایی را که برای زندگی آتیه ام کشیده ام برای تو شرح می دادم آن وقت می توانستی باور کنی که تا چه اندازه در زندگی من نفوذ کرده ای و چه قدر بر روح و نگرش من ملسط شده ای .</p>
<p style="text-align: justify;">با این وصف چه طور می خواهی خوشحال نباشم . فکر این که به زودی به آرزوهای بزرگ خودم خواهم رسید فکر این که در کنار تو زندگی خواهم کرد فکر این که با تو و به کمک تو نقشه هایی را که برای زندگی مان کشیده ام اجرا می کنیم . خود به تنهایی برای من شیرین و مسرت بخش است</p>
<p style="text-align: justify;">پرویز &#8230; اما تو خیلی کمتر از من در این باره فکر می کنی و یقین دارم آن قدر که من تو را دوست دارم تو مرا دوست نداری</p>
<p style="text-align: justify;">می دانم که الآن می پرسی ( چرا ؟ ) به علت این که انسان وقتی کسی را حقیقتا دوست داشت در راه رسیدن به او از هیچ چیز دریغ نمی کند و با همه ی نیرو و توانایی خود در راه مقصود پیش می رود . حتما باز هم می پرسی ( مگر من چه کرده ام ؟ )</p>
<p style="text-align: justify;">بسیار خوب &#8230; تو بدون هیچ دلیل و جهتی گفته ای که با پیشنهادات مادرم مخالفی در صورتی که این پیشنهاد نه برای تو ضرری دارد نه برای من منفعتی . درست است که این پیشنهاد تا اندازه ای مضحک و بدون نتیجه است . من هم با عقیده ی تو موافقم من هم بارها به مادرم تذکر داده ام که به جای این شرایط بی فایده سعادت مرا در نظر بگیرند و مطمئن باشند که هرگز این پیشنهاد نمی تواند ضامن سعادت و خوشبختی کسی باشد ولی مادر من به هیچ قیمتی حاضر نیست از عقیده ی خودش دست بردارد ( و بیشتر علت این پافشاری شکستی است که او در زندگی زناشویی خورده و همین شکست او را نسبت به همه ی مردها بدبین ساخته و ناچار می خواهد آتیه ی دخترش را تامین کند . چاره چیست ) ولی از طرف دیگر همان طور که این پیشنهاد نمی تواند برای آینده ی من مفید واقع شود برای تو هم قبول آن ضرری ندارد یعنی تو اگر به عشق و محبت خودت اطمینان داشته باشی هزاران هزار پیشنهاد دیگر را هم در این باب خواهی پذیرفت و هرگز ترس و واهمه ای از قبول آن به دل تو راه نخواهد یافت دیگران این مخالفت تو را طوری تعبیر می کنند که به عقیده ی من زیاد مقرون به حقیقت نیست آنها می گویند که تو با این مخالفت ثابت می کنی که به خودت و به عشق خودت اعتماد و اطمینانی نداری . می ترسی ، می ترسی یک روز گذشته ها را فراموش کنی و از روشی پیروی نمایی که امروز پدر من از آن پیروی می کند و آن وقت مجبور شوی به این شرط عمل نمایی .</p>
<p style="text-align: justify;">( سیاست ممنوع )</p>
<p style="text-align: justify;">ولی از نظر خود من ، خود من هم همان طور که گفتم مثل تو با این پیشنهاد مخالفم و علت مخالفت من هم این است که عقیده دارم عشق حقیقی یعنی عشقی که از هوس های پلید و کثیف دور و مجزا باشد هرگز از بین نمی رود مخصوصا اگر دو همسر در حفظ این عشق کوشا باشند . پس با این وصف این پیشنهاد نه تنها فایده ای ندارد بلکه دلیل مثبتی است بر این که مادر من به تو اعتماد ندارد و از آینده می ترسد به این جهت من هم مثل تو با این پیشنهاد مخالفم .</p>
<p style="text-align: justify;">ولی پرویز &#8230; تو نباید از این چیزها ترسی داشته باشی این قدر در عقیده ی خودت مصر و پابرجا نباش آن هم در چنین وضعیتی که ما حتی اگر نتوانیم تو باید حالا حداکثر استفاده را ببری از طرف دیگر من باید به تو اعتماد داشته باشم من می خواهم یک عمر با تو زندگی کنم .</p>
<p style="text-align: justify;">اگر این پیشنهاد از جانب من بود آن وقت تو حق داشتی اعتراض کنی ولی وقتی من به تو بیش از اندازه اعتماد و اطمینان دارم و وقتی من سعادت زندگی در کنار تو را به همه چیز ترجیح می دهم دیگر مخالفت مرا دوست داشته باشی به خاطر من هم شده این پیشنهاد را می پذیری</p>
<p style="text-align: justify;">پرویز محبوبم</p>
<p style="text-align: justify;">حالا دیگر با این وضعی که پیش آمده موقعی است که تو باید فعالیت کنی لابد بدیعه خانم همه چیز را برای تو تعریف کرده و دیگر احتیاجی به تکرار آن نیست فقط من می خواهم به تو بگویم که اگر این فرصت را از دست بدهیم دیگر هرگز نمی توانیم موافقت پدرم را جلب نماییم زیرا او گفته است یا این که حالا این موضوع عملی شود یا من و تو باید از یک دیگر چشم بپوشیم و تصدیق کن که قسمت دوم غیر قابل تحمل است و من هرگز نمی توانم قسمت دوم ا بپذیرم.</p>
<p style="text-align: justify;">خیلی میل دارم تو را ببینم و شخصا با تو صحبت کنم اگر روز شنبه وقت پیدا کردم برای تو تلفن می کنم</p>
<p style="text-align: justify;">راستی پرویز تو چرا این قدر پشت تلفن آهسته صحبت می کنی اصلا صدا به گوش من نمی رسد و من ناچارم در مقابل حرف های تو سکوت کنم و این هم خیلی بد است دیگر حرفی ندارم جز این که یک بار دیگر بنویسم تو را بیش از همه ی دنیا دوست دارم و می پرستم</p>
<p style="text-align: left;">خداحافظ تو فروغ</p>
<p style="text-align: left;">پنجشنبه ۱۳۲۹/۵/۵</p>
<p><img usemap="#as2_Map" src="http://www.asheghoone.com/wp-content/uploads/2009/02/foroooogh.jpg" border="0" alt="" width="594" height="142" /></p>
<map name="as2_Map">
<area shape="rect" coords="348,105,472,135" href="http://www.asheghoone.com/?cat=11" alt="نامه های فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="348,73,472,101" href="http://www.asheghoone.com/?cat=5" alt="تصاویری از فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="348,41,471,68" href="http://www.asheghoone.com/?cat=10" alt="متن اشعار فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="348,7,471,36" href="http://www.asheghoone.com/?cat=4" alt="زندگی نامه فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="194,105,318,134" href="http://www.asheghoone.com/?cat=9" alt="درسوگ فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="195,73,319,101" href="http://www.asheghoone.com/?cat=8" alt="کتاب الکترونیکی موبایل آثار فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="195,40,319,68" href="http://www.asheghoone.com/?cat=6" alt="کتاب الکترونیکی آثار فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="195,7,319,36" href="http://www.asheghoone.com/?cat=20" alt="جملات عاشقانه از فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="492,0,594,142" href="http://www.asheghoone.com/?cat=3" alt="فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
</map>
<center>
<a href="http://feeds2.feedburner.com/iranget/feed" align="right" target="_blank" > »» مشترک خوراک ایران گت شوید</a>
<br />
<br />
<a href="http://ads.iranget.com/ad/redirect.php?type=2&pubid=3&ad=117" target="_blank"> <img src="http://ads.iranget.com/banners/201005021272789196.gif"></a>
<br />

<a href="http://ads.iranget.com/ad/redirect.php?type=2&pubid=3&ad=123" target="_blank"> <img src="http://ads.iranget.com/banners/201006041275667548.gif"></a>

</center> )</small>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.asheghoone.com/?feed=rss2&amp;p=2922</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نامه های فروغ فرخ زاد به پرویز شاپور (قبل از ازدواج) ـ نامه شماره ۱۱</title>
		<link>http://www.asheghoone.com/?p=2921</link>
		<comments>http://www.asheghoone.com/?p=2921#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 28 Jan 2007 03:11:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نانا</dc:creator>
				<category><![CDATA[فروغ فرخ زاد]]></category>
		<category><![CDATA[نامه هاي قبل از ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[كتاب الكترونيكي]]></category>
		<category><![CDATA[كتاب الكترونيكي آثار فروغ فرخ زاد]]></category>
		<category><![CDATA[نامه هاي فروغ]]></category>
		<category><![CDATA[پرويز شاپور]]></category>
		<category><![CDATA[پريشادخت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asheghoone.com/?p=2921</guid>
		<description><![CDATA[نامه های فروغ فرخ زاد به پرویز شاپور (قبل از ازدواج) نامه شماره ۱۱ چهار شنبه ۲۶ تیر پرویز جان &#8230; همین الآن پستچی کاغذ تو را آورد خوشبختی پشت سر خوشبختی &#8230; من آن وقت ها همیشه از کمی کاغذ شکایت می کردم ولی حالا نزدیک است از زیادی کلافه شوم . من از [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong><a title="نامه های فروغ فرخ زاد به پرویز شاپور (قبل از ازدواج)" href="http://www.asheghoone.com/?p=2948" target="_blank">نامه های فروغ فرخ زاد به پرویز شاپور (قبل از ازدواج)</a></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #008000;"><strong>نامه شماره ۱۱</strong></span></p>
<p>چهار شنبه ۲۶ تیر</p>
<p style="text-align: justify;">پرویز جان &#8230; همین الآن پستچی کاغذ تو را آورد خوشبختی پشت سر خوشبختی &#8230; من آن وقت ها همیشه از کمی کاغذ شکایت می کردم ولی حالا نزدیک است از زیادی کلافه شوم . من از صبح اینجا می نشینم و به نامه های تو جواب می دهم . هنوز این یکی را به پست نینداخته یکی دیگرمی رسد باز قلم و کاغذ را بر می دارم و شروع می کنم یک مرتبه پستچی در می زند و یک کاغذ دیگر &#8230; به خدا آن قدر خوشحالم که دوری تو را حس نمی کنم .</p>
<p style="text-align: justify;">پرویز عزیزم تو در نامه هایت سعی کرده ای آینه را برای من روشن کنی ولی من در بعضی موارد با تو مخالفم .</p>
<p style="text-align: justify;">اول در طرز برگزاری عروسی . پرویز تو می دانی که علت حقیقی و اصلی علاقه ی من به رفتن اهواز چه بود ؟ چون من هیچ چیز ندارم هیچ چیز و با این ترتیب خجالت می کشیدم به خانه ی شما بیایم و سربار شما باشم و به همین جهت فکر می کردم اگر به جایی برویم که آشِنایی نداشته باشیم و به علاوه خودمان تنها باشیم و به وسایل زندگی کسی احتیاج نداشته باشیم بهتر است</p>
<p style="text-align: justify;">البته من قبلا توضیحاتی درباره ی همین مسافرت دادم ولی همه ی آن ها جزییات را تشکیل می دهد و علت اصلی را من در بالا برای تو شرح می دهم پرویز وقتی من فکر می کنم که حتی رختخوابی که شب باید میانش استراحت کنم مال من نیست و من حتی در تهیه ی آن هم زحمتی نکشیده ام از خجالت می میرم . تو از وضع من اطلاع داری تو می دانی که پدر و مادر من اصلا به فکر من نیستند و تا به حال کوچکترین چیزی به نام من نخریده اند و من مطمئنم که اگر صد سال دیگر هم اینجا بمانم آن ها هرگز از این حاتم بخشی ها نخواهند کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">برای من بسیار سخت است که بدون هیچ چیز فقط خودم به منزل شما بیایم از سفره ی شما غذا بخورم در رختخواب شما بخوابم و وسایل ناراحتی شما را فراهم سازم البته مقصودم از ذکر کلمه ی (‌شما ) تو نیستی من مادر تو پدر و تو برادران و خواهر تو را می گویم اگر تو تنها بودی و در یک اتاق بدون داشتن هیچ چیز زندگی می کردی به خدا و به مرگ تو که عزیزترین کسان من هستی همان شب که به من اصرار می کردی بمانم و دیگر به خانه نروم می ماندم بعد از این هم هرگز به آن جا نمی آیم من حتی یک شب هم حاضر نیستم سربار آن ها باشم و به همین دلیل با آمدن مادر تو و دیگران برای بردن خودم مخالفم من هیچ چیز ندارم و خجالت می کشم پرویز به خدا اگر مرابکشی نمی آیم من تحمل زخم زبان و طعنه ی دیگران را ندارم من مادر تو را نمی گویم زیرا او شریف ترین موجودی است که من تا به حال دیده ام ولی مسلما در خانه ی شما اشخاص دیگری هم زندگی می کنند و من نمی خواهم در نظر آنها خوار و خفیف جلوه کنم نقشه ی من این است تو بلیت قطار می گیری و صبح به خانه ی ما می ایی البته تو پیش از وقت در این باره با پدر و مادر من صحبت می کنی ولی اگر مخالفت کردند برای من ارزشی ندارد من خودم جواب همه ی آنها را می دهم بعد من و تو با هم به ایستگاه راه آهن می رویم و از تهران خارج می شویم همین این برنامه ی عروسی ماست و در غیر این صورت من هرگز به نزد تو نخواهم آمد .</p>
<p style="text-align: justify;">دیگر راجع به قرض کردن وسایل زندگی . باز هم با این موضوع مخالفم زیرا ما به هیچ وجه به اسباب زندگی دیگران احتیاجی نداریم حتی اگر خودشان حاضر شوند به ما بدهند .</p>
<p style="text-align: justify;">پرویز تو حتما می خواهی فرش از مادرت بگیری ولی ما فرش نمی خواهیم من حالا وضع اتاق و وسایل مورد احتیاج مان را برای تو شرح می دهم . اول این که ما یک اتاق بیشتر نمی خواهیم و این اتاق را طوری ترتیب می دهیم که در همه حال بشود از آن استفاده کرد ما در اهواز آشنایی نداریم و اگر داشته باشیم مسلما اتاقمان برای پذیرایی او مناسب خواهد بود .</p>
<p style="text-align: justify;">می دانی چرا با قرض کردن قالی مخالفم ؟ چون آنها هر قدر هم قالی زیادی داشته باشند آن قدر نخواهد بود که یک اتاق ما را به طور کامل بپوشاند و به علاوه اتاقی که با مثلا ۵ تا قالیچه رنگارنگ و ناجور فرش شده باشد زیبایی خود را از دست می دهد و از طرف دیگر ما همیشه باید در این اضطراب باشیم که ( آه قالی خراب نشود ) حتما تو در این مدت سه ماه که آنجا هستی به قدر قیمت یک مشمع خوب پول جمع خواهی کرد من عقیده ام این است که کف اتاق را مشمع کنیم زیرا هم به زیبایی اتاق می افزاید و هم تمیز کردنش آسان است و هم ارزان تو هم این عقیده را بپذیر . پرده های اتاق ما چون موقتی است از پارچه های خوش رنگ و ارزان قیمت تهیه می شود که حتما قدرت خریدش را خواهیم داشت . برای خوابیدن احتیاج به یک تخت چوبی داریم . ما در روز از آن تخت چوبی به جای کاناپه استفاده می کنیم . به این ترتیب که دشک ها را زیر می اندازیم و با پارچه ی ساده و خوش رنگی روکش مناسبی برایش درست می کنیم من این روکش را به شکل قشنگی می دوزم و بعد روی این تخت یا کاناپه را به وسلیه ی کوسن ها و بالش های ظریف و زیبا تزیین می کنیم و کاناپه را در گوشه ی اتاق نزدیک پنجره قرار می دهیم ( این اتاق خواب ) یک دست صندلی داریم . احتیاج به یک میز هم داریم . ما می توانیم میز کهنه ای از دکان های سمساری بخریم و بعد رنگش کنیم روی آن را با رومیزی قشنگ که با کارهای دستی رونق گرفته باشد و یک گلدان گل بپوشانیم . صندلی ها را هم به طور پراکنده در اتاق می چینیم واین خود به زیبایی اتاق می افزاید بعد چهار پایه های کوچکی می خواهیم که می توانیم با کمترین قیمتی به نجار سفارش بدهیم مثلا ۴ عدد این چهار پایه ها چوبی است حتی رنگ هم نمی خواهد من در مدرسه چیزهایی یاد گرفته ام که حالا به دردم می خورد . من برای این چهار پایه ها بالشتک هایی که دورش چین های درازی داده شده درست می کنم این بالشتک ها را با نوار و پونز به چهار پایه ها وصل می کنیم و چین ها تا روی زمین کشیده می شود و به کلی چهار پایه ی چوبی زیر آن پنهان می شود پرویز نمی دانی اینها چه قدر قشنگ و کم خرج است از این چهار پایه ها برای جلوی میز آرایش کنار در ورود و کنار تختخواب و کنار بخاری می شود استفاده کرد بعد ما وسایل آرایش و به اصطلاح میز آرایش می خواهیم اینجا دیگر تو باید هنرنمایی کنی و میز کوچولوی خودت را رنگ بزنی روی میز را با پارچه ای از جنس همان پارچه ای که روی چهار پایه ها کشیده ایم می پوشانیم و با یکی از آن چهار پایه هایی که جلویش به فاصله ی نسبتا دوری می گذاریم قسمت اصلی میز آرایش درست می شود تو وسایل خوب و لوکس به من داده ای که برای روی این میز کاملا مناسب است آینه ی دور طلایی را هم بالای میز به دیوار می کوبیم و از یک دسته گل یا گلدان قشنگ برای تزیین میز آرایش استفاده می کنیم.</p>
<p style="text-align: justify;">قاب عکس که داریم و در طرز کوبیدنش سلیقه من و تو باید رعایت شود من پول جمع می کنم و یک تابلو نقاشی با دو سه عدد مجسمه می خرم و تو خودت می دانی که با به کار برن این ها صد مرتبه اتاقمان زیباتر و نشاط انگیزتر خواهد شد ما باید همیشه گل داشته باشیم و تهیه گل دیگر جزو وظایف توست</p>
<p style="text-align: justify;">پس وسایلی که ما باید بخریم و البته بعدا تکمیل می شود به قرار زیر است</p>
<p style="text-align: justify;">۱ـ یک مشمع</p>
<p style="text-align: justify;">۲ـ یک میز</p>
<p style="text-align: justify;">۳ـ پرده و پارچه برای تختخواب و چهارپایه ها</p>
<p style="text-align: justify;">۴ـ چهارپایه ی چوبی تخت چوبی (‌البته بدون رنگ خیلی ارزان )</p>
<p style="text-align: justify;">۵ ـ وسایل آشپزخانه ( بشقاب و قاشق چنگال قابلمه بادیه یک قوری برقی به جای سماور اجاق یا منقل اگر لازم باشد وسایل چای خوری ) اتو و چیزهای دیگری که من به فکرم نمی رسد ولی حتما لازم است</p>
<p style="text-align: justify;">از این وسایل بشقاب و وسایل چای خوری را می شود به وسیله ی دادن لباس های کهنه به کاسه بشقابی&#8212;- !!!</p>
<p><img usemap="#as2_Map" src="http://www.asheghoone.com/wp-content/uploads/2009/02/foroooogh.jpg" border="0" alt="" width="594" height="142" /></p>
<map name="as2_Map">
<area shape="rect" coords="348,105,472,135" href="http://www.asheghoone.com/?cat=11" alt="نامه های فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="348,73,472,101" href="http://www.asheghoone.com/?cat=5" alt="تصاویری از فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="348,41,471,68" href="http://www.asheghoone.com/?cat=10" alt="متن اشعار فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="348,7,471,36" href="http://www.asheghoone.com/?cat=4" alt="زندگی نامه فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="194,105,318,134" href="http://www.asheghoone.com/?cat=9" alt="درسوگ فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="195,73,319,101" href="http://www.asheghoone.com/?cat=8" alt="کتاب الکترونیکی موبایل آثار فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="195,40,319,68" href="http://www.asheghoone.com/?cat=6" alt="کتاب الکترونیکی آثار فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="195,7,319,36" href="http://www.asheghoone.com/?cat=20" alt="جملات عاشقانه از فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="492,0,594,142" href="http://www.asheghoone.com/?cat=3" alt="فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
</map>
<center>
<a href="http://feeds2.feedburner.com/iranget/feed" align="right" target="_blank" > »» مشترک خوراک ایران گت شوید</a>
<br />
<br />
<a href="http://ads.iranget.com/ad/redirect.php?type=2&pubid=3&ad=117" target="_blank"> <img src="http://ads.iranget.com/banners/201005021272789196.gif"></a>
<br />

<a href="http://ads.iranget.com/ad/redirect.php?type=2&pubid=3&ad=123" target="_blank"> <img src="http://ads.iranget.com/banners/201006041275667548.gif"></a>

</center> )</small>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.asheghoone.com/?feed=rss2&amp;p=2921</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نامه های فروغ فرخ زاد به پرویز شاپور (قبل از ازدواج) ـ نامه شماره ۱۰</title>
		<link>http://www.asheghoone.com/?p=2949</link>
		<comments>http://www.asheghoone.com/?p=2949#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 28 Jan 2007 03:10:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نانا</dc:creator>
				<category><![CDATA[فروغ فرخ زاد]]></category>
		<category><![CDATA[نامه هاي قبل از ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[كتاب الكترونيكي]]></category>
		<category><![CDATA[كتاب الكترونيكي آثار فروغ فرخ زاد]]></category>
		<category><![CDATA[نامه هاي فروغ]]></category>
		<category><![CDATA[پرويز شاپور]]></category>
		<category><![CDATA[پريشادخت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asheghoone.com/?p=2949</guid>
		<description><![CDATA[نامه های فروغ فرخ زاد به پرویز شاپور (قبل از ازدواج) نامه شماره ۱۰ پرویز جواب دادن به نامه ی تو خصوصا به مطالبی که در آن نگاشته ای برای من تا اندازه ای سخت و مشکل است تو از آنجا که درس حقوق خوانده ای از خودت مثل یک وکیل مدافع دفاع می کنی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong><a title="نامه های فروغ فرخ زاد به پرویز شاپور (قبل از ازدواج)" href="http://www.asheghoone.com/?p=2948" target="_blank">نامه های فروغ فرخ زاد به پرویز شاپور (قبل از ازدواج)</a></strong> <strong> </strong></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #008000;"><strong>نامه شماره ۱۰</strong></span></p>
<p style="text-align: justify;">پرویز جواب دادن به نامه ی تو خصوصا به مطالبی که در آن نگاشته ای برای من تا اندازه ای سخت و مشکل است تو از آنجا که درس حقوق خوانده ای از خودت مثل یک وکیل مدافع دفاع می کنی و سعی داری در نامه های من نقاط ضعفی بیابی و آن ها را دستاویز قرار دهی و مرا اذیت کنی و در ضمن خودت را بی تقصیر جلوه دهی . اول باید بگویم که اینجا دادگاه نیست و تو هم متهمی نیستی که برای تبرئه خودت احتیاج به این همه دلیل و برهان داشته باشی و من هم قصد محاکمه ی تو را ندارم فقط چیزی که هست تو نتوانسته ای مقصود مرا از به کار بردن ( شیرینی مفصل از ته قلب ) درک کنی تو فکر کرده ای که من هم مثل تمام دختران تشنه ی کلماتی هستم که جز گمراه کردن روحم ثمره و نتیجه ای ندارد</p>
<p style="text-align: justify;">پرویز &#8230; اصلا من چرا تو را دوست دارم ؟ آیا دختری که در پی عشق می رود که باهیجان و نوازش مصنوعی توام باشد و آیا دختری که در عشق فقط کلمات بی معنی و تعریف های خالی از حقیقت را هدف قرار می دهد هرگز نسبت به تو محبتی پیدا خواهد کرد و آیا اگر من دارای چنین صفاتی بودم و از تو همین توقع ها را داشتم می توانستم تا به حال با تو این قدر صمیمی و وفادار باقی بمانم و این قدر در قلبم نسبت به تو محبت داشته باشم . در صورتی که تو از تیپ مردانی نیستی که مورد پسند این گونه دختران قرار می گیرند . نه . من هیچ وقت مقصودم از نوشتن این کلمات این نبود که تو را وادار کنم از من تعریف کنی در صورتی که وجود فوق العاده ای نیستم . و هرگز از تو نخواستم که با کلمات دروغ حس نخوتت و غرور طبیعی مرا اطفا نمایی .</p>
<p style="text-align: justify;">پرویز &#8230; تو همه جا و حتی در مرحله ی عشق هم می خواهی از درس هایی که خوانده ای استفاده کنی به من چه مربوط است که تو حقوق دان ماهری هستی من وقتی همه ی قلب و روح و احساساتم را به تو تقدیم کرده ام طبعا از تو توقع محبت و صمیمیت بیشتری دارم و وقتی نتوانستم تو را ببینم و در حرکات و رفتار تو این محبت را بیابم از تو خواهش می کنم که آن را در نامه هایت منعکس کنی و تو در اینجا خیلی اشتباه کرده ای .</p>
<p style="text-align: justify;">من هرگز نخواسته ام که تو در نامه ات از موی و روی من تعریف کنی یا اگر دامنه ی فکرت وسیع تر باشد قد مرا به سرو یا به آسمان خراش های امریکا تشبیه نمایی . اصلا اگر تو دارای چنین صفتی بودی ممکن نبود بتوانی با این قدرت و نفوذ در قلب من حکم فرمایی کنی من از مردی که سعی دارد روح ساده ی دختری معصوم را با کلمات فریبنده و اغوا کننده ی خود گمراه سازد متنفرم . من تو را برای این دوست دارم که متملق و گزاف گو نیستی من تو را برای این دوست دارم که هرگز تا به حال از من تعریفی نکرده ای و با این تعریف وسایل انحراف فکر و عقیده ی مرا فراهم ننموده ای . آن وقت پرویز &#8230; آیا تو فکر می کنی من که فقط فریفته ی پاکی و نجابت ذاتی و صداقت و راستگویی تو شده ام می توانم از روش مبتذل و پیش پا افتاده ی عشق های امروز یعنی عشق هایی که با کلمات و نجابت به پایان می رسد پیروی کنم ؟ من که شرافت و آبرویم را بیش از همه چیز دوست دارم &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">پرویز &#8230; تو هنوز نتوانسته ای مقصود مرا از نوشتن این کلمات درک کنی . تو نمی توانی تصور کنی که من چه قدر و تا چه اندازه احتیاج به محبت دارم من در زندگی خانوادگی هیچ وقت خوشبخت نبوده ام و هیچ وقت از نعمت یک محبت حقیقی برخوردار نشده ام . شاید این حرف من تا اندازه ای برای تو عجیب باشد . ولی اگر می دانستی باور می کردی . یک دختر جوان آن هم دختری که هیچ وقت پابند تجمل و تفریح و زرق و برق نیست وقتی ازطرف خانواده ، از طرف پدر ، مادر ، خواهر و برادر خود محبتی ندید وقتی در میان آنان کسی نبود تابتواند به فکر و احساسات و تمنیات روح و دل او وقتی گذراند طبعا وقتی کسی را پیدا کرد که همه ی آرزوهای خود را در وجود او منعکس و متمرکز دید به یک باره همه ی محبت و همه ی علاقه ی خود را به پای او خواهد ریخت و از خلال محبت و عشق او محبت های دیگری جست و جو خواهد کرد . محبت هایی که از آنها محروم بوده یعنی محبت مادر مهر پدر عشق برادر و علاقه ی خواهر&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">پرویز&#8230; من همان طوری که برای تو شرح دادم در زندگی خانوادگی زیاد خوشبخت نبوده و نیستم . من مادر را دوست دارم ولی مادر من هرگز نتوانسته و نخواسته است برای من به راستی مادر باشد . پرویز &#8230; من امروز چرا باید پنهان از او نامه های تو را دریافت کنم ؟ چرا ؟ مگر مادر نباید تنها رازدار و محرم اسرار دخترش باشد مگر من نباید همه ی غم ها و رنج های درونم را با مادرم در میان گذارم ؟ ولی مادر من هرگز با آن محبت و صمیمیتی که من آرزو می کنم با من روبه رو نشده و سعی نکرده است به اسرار دل من آشنا شود من پدرم را دوست دارم . ولی پدر من کجا می تواند و فرصت می کند به دختر جوانش توجهی داشته باشد . و در چه موقع وظیفه ی پدری خود رانسبت به من انجام داده است ؟ مگر پدر نباید راهنمای فرزندش باشد ؟ من به برادرانم علاقه دارم ولی آنها جز آزار دادن من و جز فراهم کردن وسایل ناراحتی من کار دیگری نمی توانند انجام دهند آنها هیچ وقت با من صمیمی و یک دل نبوده و نیستند فقط من در میان افراد خانواده خودمان خواهرم را می پرستم زیرا او همیشه و در همه حال برای من حامی و پشتیبان فداکاری بوده است . به جز خواهرم هیچ کدام از آنها به وظیفه ی خود آشنا نیستند و آن روح صمیمی که بایددر میان افراد یک خانواده حکم فرما باشد در میان ما و من مسلما با این وصف نمی توانم خوشبخت باشم و از نعمت محبت های پاک و بی شائبه برخوردار گردم .</p>
<p style="text-align: justify;">می دانی از تو چه می خواهم ؟&#8230; یک محبت بزرگ یک عشق سرشار یک محبتی که هر جز آن را محبتی دیگر تشکیل داده باشد من از تو می خواهم که با محبت خود به محرومیت های من در زندگی پاسخ دهی من در محبت تو محبت مادر مهر پدر و علاقه ی خواهر و برادر را جست و جو می کنم من از تو می خواهم در عین این که محبوب من هستی مثل پدر راهنمای من مثل مادر رازدار من و مثل خواهر تسلی دهنده ی من باشی . پرویز &#8230; من هرگز از تو نخواسته ام که در قالب کلمات فریبنده این محبت را آشکار سازی مقصود من از به کار بردن کلمه ی شیرین این نبوده است تو سراسر نامه ات را با جمله ی تو را دوست دارم و غیره پر سازی . نه &#8230; پرویز &#8230; تو اشتباه می کنی &#8230; روح من تشنه ی محبت است . آیا یک نامه ی کوتاه یک نامه ی پر از دلیل و منطق می تواند روح تشنه ی مرا سیراب کند ؟ و آیا اگر تو به جای من بودی با این شدت دوست می داشتی چنین خواهشی از طرف نمی کردی .</p>
<p style="text-align: justify;">نامه ی تو هر طور باشد برای من خواندنی است ولی اگر جوابی به محرومیت های روحی من داده باشی تصدیق کن که خواندنی تر خواهد بود و من به هنگام مطالعه ی آن احساس خواهم کرد که تو می توانی همه چیز من باشی و تو می توانی روح سرکش و محروم مرا تسلی دهی .</p>
<p style="text-align: justify;">پرویز &#8230; تو اشتباه می کنی &#8230; تو تصور کرده ای من از خواندن نامه ای که سرا پا نصیحت و راهنمایی باشد گریزانم و دلم می خواهد تو فقط نامه ات را به توصیف موی و روی من اختصای دهی . چه فکر باطلی . نه هرگز این طور نیست . تو مقصود مرا درک نکرده ای و من مجبورم از این به بعد هر کلمه ای که می نویسم یک صفحه را فقط به معنی کردن آن کلمه اختصاص دهم .</p>
<p style="text-align: justify;">تو هنوز مرا شما خطاب می کنی &#8230; من حرفی ندارم &#8230; و این را به حساب تربیت تو می گذارم &#8230; پرویز دیگر بقیه ی مطالب نامه ی تو جوابی ندارد و من جز این که رضایت بی پایانم را از طرز نوشتن نامه ی اخیرت اظهار کنم حرف دیگری ندارم قلبم هم شکسته است . می بینی که با چه خط بدی برای تو نامه می نویسم &#8230; تقصیر قلم است نه من .</p>
<p style="text-align: justify;">کارت پستال قشنگی را که برایم فرستاده بودی دریافت کردم از سلیقه ی تو از ذوق تو و از تبریکی که به من گفته بودی یک دنیا تشکر می کنم پرویز &#8230; چرا نوشته ای که به وضع فعلی زیاد امیدوار نیستی . مگر به من و عشق من اعتماد نداری و نمی توانی باور کنی که من به خاطر تو حاضرم از همه چیز چشم بپوشم و سعادت زندگی در کنار تو را به دنیایی ترجیح می دهم و غیر ممکن است زندگیم را جز با تو با دیگری پیوند دهم . به آینده امیدوار باش و همیشه به خاطر خوشبختی که انتظار ما را می کشد فعالیت کن مطمئن باش ما در کنار یک دیگر زندگی خیلی خوب خیلی ساده خیلی قشنگ خیلی شیک خیلی بدیع خیلی ارزان و خیلی ( متنوع ) خواهیم داشت پرویز افسوس که ریاضی دان نیستم اگر نه از فرمول انتهای نامه ی تو غلط می گرفتم به عقیده ی من بهتر بود نامه ات را با یک بسم الله الرحمن الرحیم شروع می کردی تا در میان ابتدا و انتهای آن تناسبی برقرار باشد .</p>
<p style="text-align: justify;">پرویز&#8230; من آن شب یک ساعت به تو سفارش کردم که اسمت را روی پاکت ننویس آن وقت تو با آن اسم کذایی و آن خطی که کاملا معلوم بود که خط توست وهمه هم فهمیدند نزدیک بود آبروی مرا ببری این دفعه برای کاغذ تو یک پاکت خودم نوشتم و فرستادم اسم تو جواد شریعتی است ولی فراموش نکن که این اسم مستعار فقط به پاکت تعلق دارد نه به کاغذ آن و تو دیگر احتیاج نداری زیر نامه ات را هم اسم مستعار بگذاری اسم خودت را بنویس من اسم خودت را بیشتر دوست دارم پاکت را حتما سفارشی کن چون اگر این کار را نکنی حتم دارم که این دفعه مامانم پاکت را باز کند و آن وقت نتیجه را خودت حدس بزن</p>
<p style="text-align: justify;">پرویز &#8230; سیروس به من می گفت که به تو بگویم اگر میل داشته باشی می توانی نامه هایت را شخصا به اداره ی ترقی ببری و به دست او بدهی و نامه های مرا از او دریافت داری به عقیده ی من این طریق خیلی خوب است چون گذشته از این که خطری ندارد بین تو و سیروس هم صمیمیتی و رفاقتی ایجاد می شود که بی فایده نیست . عقیده ی تو را نمی دانم ولی اگر این روش را نمی پسندی حتما باید نامه ات را سفارشی کنی فراموش نکن &#8230; اسمت هم جواد شریعتی است .</p>
<p style="text-align: justify;">پرویز &#8230; خیلی نوشتم دیگر خسته شدم ولی یک موضوع کوچک مانده و آن این است که می خواهم از فرمول ریاضی تو استفاده کنم و نامه ام را با آن به پایان برسانم ( بدت نیاد وزیاد هم به خودت مغرور نشوی و نگویی که من چه قدر ریاضی دان ماهری هستم ) من به موقعش از تو خیلی ماهرتر می شوم و می توانم ادعا کنم که تو در آن موقع نمی توانی بین من و خانم دبیرمان تفاوتی قائل شوی</p>
<p style="text-align: justify;">پرویز من تو را &#8230;. برابر دنیا دوست دارم و &#8230; برابر کرات سمائی می پرستم و ستایش می کنم</p>
<p style="text-align: left;" dir="ltr">خداحافظ تو</p>
<p style="text-align: left;">فروغ  ۱۳۲۹/۴/۲۱</p>
<p><img usemap="#as2_Map" src="http://www.asheghoone.com/wp-content/uploads/2009/02/foroooogh.jpg" border="0" alt="" width="594" height="142" /></p>
<map name="as2_Map">
<area shape="rect" coords="348,105,472,135" href="http://www.asheghoone.com/?cat=11" alt="نامه های فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="348,73,472,101" href="http://www.asheghoone.com/?cat=5" alt="تصاویری از فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="348,41,471,68" href="http://www.asheghoone.com/?cat=10" alt="متن اشعار فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="348,7,471,36" href="http://www.asheghoone.com/?cat=4" alt="زندگی نامه فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="194,105,318,134" href="http://www.asheghoone.com/?cat=9" alt="درسوگ فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="195,73,319,101" href="http://www.asheghoone.com/?cat=8" alt="کتاب الکترونیکی موبایل آثار فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="195,40,319,68" href="http://www.asheghoone.com/?cat=6" alt="کتاب الکترونیکی آثار فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="195,7,319,36" href="http://www.asheghoone.com/?cat=20" alt="جملات عاشقانه از فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="492,0,594,142" href="http://www.asheghoone.com/?cat=3" alt="فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
</map>
<center>
<a href="http://feeds2.feedburner.com/iranget/feed" align="right" target="_blank" > »» مشترک خوراک ایران گت شوید</a>
<br />
<br />
<a href="http://ads.iranget.com/ad/redirect.php?type=2&pubid=3&ad=117" target="_blank"> <img src="http://ads.iranget.com/banners/201005021272789196.gif"></a>
<br />

<a href="http://ads.iranget.com/ad/redirect.php?type=2&pubid=3&ad=123" target="_blank"> <img src="http://ads.iranget.com/banners/201006041275667548.gif"></a>

</center> )</small>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.asheghoone.com/?feed=rss2&amp;p=2949</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نامه های فروغ فرخ زاد به پرویز شاپور (قبل از ازدواج) ـ نامه شماره ۹</title>
		<link>http://www.asheghoone.com/?p=2913</link>
		<comments>http://www.asheghoone.com/?p=2913#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 28 Jan 2007 03:09:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نانا</dc:creator>
				<category><![CDATA[فروغ فرخ زاد]]></category>
		<category><![CDATA[نامه هاي قبل از ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[كتاب الكترونيكي]]></category>
		<category><![CDATA[كتاب الكترونيكي آثار فروغ فرخ زاد]]></category>
		<category><![CDATA[نامه هاي فروغ]]></category>
		<category><![CDATA[پرويز شاپور]]></category>
		<category><![CDATA[پريشادخت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asheghoone.com/?p=2913</guid>
		<description><![CDATA[نامه های فروغ فرخ زاد به پرویز شاپور (قبل از ازدواج) نامه شماره ۹ پرویز این آخرین نامه ای است که برای شما می نویسم و فقط میل دارم این آخرین نامه ی من قدری شما را از اشتباه بیرون بیاورد باید با کمال تاسف به شما بگویم که اگر از طرف من نسبت به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong><a title="نامه های فروغ فرخ زاد به پرویز شاپور (قبل از ازدواج)" href="http://www.asheghoone.com/?p=2948" target="_blank">نامه های فروغ فرخ زاد به پرویز شاپور (قبل از ازدواج)</a></strong></p>
<p><strong></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #008000;"><strong>نامه شماره ۹</strong></span></p>
<p>پرویز</p>
<p style="text-align: justify;">این آخرین نامه ای است که برای شما می نویسم و فقط میل دارم این آخرین نامه ی من قدری شما را از اشتباه بیرون بیاورد باید با کمال تاسف به شما بگویم که اگر از طرف من نسبت به شما اهانتی شده است بی جهت و بدون دلیل نبوده است و اگر تا دیشب به شما اعتماد و اطمینانی داشتم امروز دیگر نمی توانم به گفته های شما اهمیتی بدهم و نسبت به شما همان اعتماد و اطمینان سابق را داشته باشم .</p>
<p style="text-align: justify;">مسلما خواهید پرسید چرا و به چه دلیل ؟</p>
<p style="text-align: justify;">ولی من فقط برای اثبات مدعای خودم قسمتی از گفته های امروز صبح شما را با قسمتی از گفته های دیشبتان مقایسه می کنم تا خودتان هم بفهمید که کاملا اشتباه کرده اید .</p>
<p style="text-align: justify;">شما دیشب در جواب سوال من که به چه دلیل این شرط را نمی پذیرید گفتید ( چون من به خودم اعتماد دارم و می دانم زنی را که گرفتم هیچ وقت طلاق نخواهم داد و گذشته از اینها این شرط عدم اعتماد را می رساند ) امروز صبح در جواب پدر من که چرا مقدار مهر را حاضر نیستید بالا ببرید می گویید ( به این دلیل که اگر روزی خواستم زنم را طلاق بدهم بتوانم یعنی سنگینی مهر مانع آن نباشد ) و در جای دیگر می فرمایید ( مهر حقی است که قانون اسلام در مقابل حق طلاق به زن داده است یعنی ترمز و مانع مستحکمی است که مرد را تا اندازه ای محدود کند ) بسیار خوب وی شما می خواهید این ترمز زیاد مستحکم نباشد تا هر وقت که دلتان خواست بتوانید آن را پاره کنید و به علاوه با تضادها و اختلافاتی که بین گفته های شما موجود است من چه گونه می توانم آن اعتماد سابق را نسبت به شما داشته باشم باور کنید اگر تا دیشب به من می گفتند که پدرم موافقت کرده است بدون هیچ قید و شرطی زن شما بشوم با دل و جان قبول می کردم ولی امروز اگر به من بگویند پرویز حاضر شده است صد میلیون هم مهر شما بکند و همه چیز هم بی آورد هرگز حاضر نخواهم شد زیرا تا دیروز به ثبات عقیده و استقامت شما اطمینان داشتم ولی امروز ندارم و حق هم دارم نداشته باشم به این کارها کاری ندارم تصمیم گرفته ام شما را فراموش کنم و مطمئن باشید فراموش خواهم کرد به عقیده و فکر شما بی اندازه اهمیت می دادم ولی بی ثباتی آن بر من ثابت شد دنیا خیلی بزرگ است من اگر شما را که صورت آرزوها و امیال باطنم بودید از دست داده ام مسلما در این دنیای بزرگ کسی را پیدا خواهم کرد که به عواطف و احساساتش بی اعتنا نباشد و قدر مرا بداند و به علاوه اگر من شما را از دست داده ام شما هم در عوض دلی را از دست داده اید که تپش های عاشقانه آن را در هیچ جای دیگر نخواهید یافت</p>
<p style="text-align: justify;">بیش از این حرفی ندارم</p>
<p style="text-align: justify;">سعادت شما را در زندگی از خداوند می خواهم و آرزو می کنم مرا فراموش کنید نامه های مرا بسوزانید این آخرین خواهش مرا بپذیرید من به مادر شما بی اندازه احترام می گذاشتم ولی او حتی از هتک آبرو و شرافت من هم خود داری نمی کرد باشد &#8230; از او گله ای ندارم &#8230; برای همیشه خداحافظ</p>
<p style="text-align: left;">فروغ</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #008000;"><strong>پاسخ پرویز شاپور در حاشیه ی نامه :</strong></span></p>
<p style="text-align: justify;">به خاطر دارم نخست نامه ای که از تو دریافت نمودم چند سطری در حاشیه آن نگاشتم کنون هم مصممم چند جمله ای در آخرین نامه ی تو منعکس نمایم تو را دختر ممتازی نسبت به سایر دوشیزگان می دانستم و می دانم و خواهم دانست زیرا دوستی من بر روی پایه های دیگری قرار داشت که محبت تو روی آن پایه ها بنا شده بود به همین جهت چنین سردی را در پس آن حرارت آتشین بی جهت حس می نمودم.</p>
<p><img usemap="#as2_Map" src="http://www.asheghoone.com/wp-content/uploads/2009/02/foroooogh.jpg" border="0" alt="" width="594" height="142" /></p>
<map name="as2_Map">
<area shape="rect" coords="348,105,472,135" href="http://www.asheghoone.com/?cat=11" alt="نامه های فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="348,73,472,101" href="http://www.asheghoone.com/?cat=5" alt="تصاویری از فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="348,41,471,68" href="http://www.asheghoone.com/?cat=10" alt="متن اشعار فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="348,7,471,36" href="http://www.asheghoone.com/?cat=4" alt="زندگی نامه فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="194,105,318,134" href="http://www.asheghoone.com/?cat=9" alt="درسوگ فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="195,73,319,101" href="http://www.asheghoone.com/?cat=8" alt="کتاب الکترونیکی موبایل آثار فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="195,40,319,68" href="http://www.asheghoone.com/?cat=6" alt="کتاب الکترونیکی آثار فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="195,7,319,36" href="http://www.asheghoone.com/?cat=20" alt="جملات عاشقانه از فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="492,0,594,142" href="http://www.asheghoone.com/?cat=3" alt="فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
</map>
<center>
<a href="http://feeds2.feedburner.com/iranget/feed" align="right" target="_blank" > »» مشترک خوراک ایران گت شوید</a>
<br />
<br />
<a href="http://ads.iranget.com/ad/redirect.php?type=2&pubid=3&ad=117" target="_blank"> <img src="http://ads.iranget.com/banners/201005021272789196.gif"></a>
<br />

<a href="http://ads.iranget.com/ad/redirect.php?type=2&pubid=3&ad=123" target="_blank"> <img src="http://ads.iranget.com/banners/201006041275667548.gif"></a>

</center> )</small>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.asheghoone.com/?feed=rss2&amp;p=2913</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نامه های فروغ فرخ زاد به پرویز شاپور (قبل از ازدواج) ـ نامه شماره ۸</title>
		<link>http://www.asheghoone.com/?p=2900</link>
		<comments>http://www.asheghoone.com/?p=2900#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 28 Jan 2007 03:08:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نانا</dc:creator>
				<category><![CDATA[فروغ فرخ زاد]]></category>
		<category><![CDATA[نامه هاي قبل از ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[كتاب الكترونيكي]]></category>
		<category><![CDATA[كتاب الكترونيكي آثار فروغ فرخ زاد]]></category>
		<category><![CDATA[نامه هاي فروغ]]></category>
		<category><![CDATA[پرويز شاپور]]></category>
		<category><![CDATA[پريشادخت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asheghoone.com/?p=2900</guid>
		<description><![CDATA[نامه های فروغ فرخ زاد به پرویز شاپور (قبل از ازدواج) نامه شماره ۸ چهارشنبه ۱۹ تیر پرویز جان نامه ی تو همین الان به دست من رسید تو خودت می توانی تصور کنی که در این مواقع چه قدر خوشحال و خوشبخت می شوم و چه قدر از تو در قلبم سپاسگزاری می کنم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong><a title="نامه های فروغ فرخ زاد به پرویز شاپور (قبل از ازدواج)" href="http://www.asheghoone.com/?p=2948" target="_blank">نامه های فروغ فرخ زاد به پرویز شاپور (قبل از ازدواج)</a></strong></p>
<p><strong> </strong></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #008000;"><strong>نامه شماره ۸</strong></span><br />
چهارشنبه ۱۹ تیر</p>
<p style="text-align: justify;">پرویز جان نامه ی تو همین الان به دست من رسید تو خودت می توانی تصور کنی که در این مواقع چه قدر خوشحال و خوشبخت می شوم و چه قدر از تو در قلبم سپاسگزاری می کنم . من این نامه را با اشتیاق خواندم .<br />
پرویز محبوبم از احساسات صمیمانه ی تو تشکر می کنم نه من باید اینجا بمانم من باید از کسانی که آزارم می دهند انتقام بکشم . حالا این طور تصمیم گرفته ام . شاید بد باشد ولی یادت می آید که همیشه می گفتی باید بدی را با بدی پاداش داد و خوبی را با خوبی . شاید بگویی احترام مادر در هر صورت واجب است . ولی من نمی دانم مادر چیست . زیرا از مهر و محبت مادری بهره ای نبرده ام من کنون در مقابل خودم دشمنی می بینم که با همه ی قوایش در صدد آزار دادن من است و طبیعی است که از خودم دفاع می کنم .<br />
مقصود من از نوشتن آن نامه این نبود که مشکل دیگری بر مشکلات تو بیفزایم . نه پرویز من فقط به این وسیله خودم را تسلی می دهم و چون تو را دوست خودم می دانم برایت می نویسم . و تو نباید به خاطر من رنج ببری و نگران باشی .<br />
فکر نکن که آدم بیچاره ای هستم نه من هم می توانم ‌آنها را اذیت کنم یک کلمه حرف من کافیست تا فریادشان را به آسمان بلند کند . من هرگز نمی توانم قبول کنم که مادر حق دارد گلوی آدم را هم بگیرد و آدم را خفه کند .من می توانم ساکت بنشینم ولی تا موقعی که فحش ها فقط نثار من می شود و تا وقتی که بی جهت به معبود من یعنی تو اهانت کنند آن وقت کاری می کنم که دیوانه شوند و فریاد بزنند .<br />
من با کمال میل اینجا می مانم آن قدر اذیت می کنم تا از خانه بیرونم کنند بعد با هم زندگی سعادت آمیزمان را شروع می کنیم .<br />
این دو ماه هم به زودی می گذرد من پیوسته به امید آینده زندگی می کنم مطمئن باش نداشتن سرمایه نمی تواند در زندگی ما تأثیر داشته باشد من حتی برای سوزاندن دل این ها هم حاضرم در بدترین وضعی با تو زندگی کنم . وجود تو به تنهایی برای من بیش از همه ی دنیا ارزش دارد . من یک لبخند تو را به همه ی جواهرات دنیا نمی فروشم یک نگاه مهرآمیز تو یک فشار دست تو یک بوسه ی تو کافی ست تا مرا از همه چیز بی نیاز سازد من به آنها که سعادت را در میان پول و اسکناس و زندگی های افسانه ای و مجلل جستجو می کنند و می خواهند ثروت و دارایی هاشان را به رخ من بکشند می خندم به کوتاهی فکر و حماقت بی پایان آن ها می خندم من فقط دلم می خواهد که تو همیشه دوستم داشته باشی و زودتر این دو ماه سپری شود و من به آغوش پاک و مهربان تو پناه آورم و با هم به جایی برویم که جز محبت و صفا چیزی نباشد و همه یک دیگر را دوست داشته باشند پرویز بسیار اتفاق افتاده است که من در این خانه گناه دیگران را به گردن گرفته ام و به جای دیگران تنبیه شده ام کتک خورده ام فقط به این امید که آنها با من صمیمی تر شوند باور کن راست می گویم ولی یکی دو ساعت بعد همان کسی که من گناهش را به گردن گرفته ام بر سر موضوعی جزیی با کمال پر رویی و وقاحت به روی من تاخته و هزار حرف زشت و نسبت ناروا به من داده است .<br />
این چیزها می گذرد من هرگز از این مردم پست توقع محبت و کمک ندارم پدر من هرگز در فکر من نیست مادر من با من دشمن است و دیگران که جای خود دارند .<br />
پرویز فکر نکن که من خودم را مافوق یک بشر عادی و عاری از هر گونه عیب و نقص می دانم نه من هرگز چنین ادعایی نمی کنم ولی عقیده دارم که آنها از بشرهای عادی هم پست تر هستند . من در این خانه چیزهایی دیده ام که هنوز هم وقتی به آنها فکر می کنم دلم از خشم و کینه می لرزد پرویز من وقتی یاد کودکی خودم می افتم یاد آن موقع که هیچ کس از من مواظبت نمی کرد و من یک کودک بی خبر و ساده بیشتر نبودم دلم می خواهد همه را با چنگال های خودم خفه کنم بی شک اگر مادر من از من مواظبت می کرد کنون این پرده ی رمز و ابهامی که در اطراف من بسته شده است از بین می رفت و من می فهمیدم همه چیز را می فهمیدم و اندکی آرام می گرفتم .<br />
این چیزها به من می فهماند که وقتی مادر شدم چه طور فرزندم را تربیت کنم. تو خواهی دید که من او را حتی از تو هم بیشتر دوست دارم و او از فرط خوشبختی مرا پرستش خواهد کرد و من دلم می خواست مادری داشته باشم که آغوشش پناهگاه من باشد و سعی می کنم برای فرزندم این طور باشم . در حقیقت این خانه برای من مدرسه ای ست و من در اینجا درس تربیت کودک را فرا می گیرم .<br />
پرویز جانم همین الان که یاد بچه افتادم اشک توی چشمم حلقه زد خدای من آن روز که من و تو بچه ای داشته باشیم و با او از صبح تا شب بازی کنیم کی می رسد ؟ حتی این خیال قلب مرا می فشارد تو نمی دانی من چه قدر دلم می خواهد یک دختر چاق و سالم داشته باشم برایش لباس بدوزم عروسک بدوزم او را به گردش ببرم او را روی سینه ام فشار بدهم آه من او را به قدر تو دوست خواهم داشت . پرویز عزیزم پس چرا عکست را برایم نفرستادی این دفعه حتما بفرست من هم عکس می اندازم هفته ی آینده برایت می فرستم نمی دانی چه قدر دلم برایت تنگ شده چه قدر دلم می خواهد تو را ببینم کاش یکی دو روز پیش من می آمدی آن قدر تو را می بوسیدم که خسته شوی آن قدر تو را به سینه ام فشار می دادم که فریاد بزنی پرویز نمی دانی چه قدر دوستت دارم چه قدر دوستت دارم پرویز آن روز که تو را دو مرتبه در آغوش بگیرم کی می رسد برای من بگو کی می رسد روز سعادت من کی می رسد پرویز عزیزم .</p>
<p style="text-align: left;">خداحافظ تو<br />
فروغ تو</p>
<p><img usemap="#as2_Map" src="http://www.asheghoone.com/wp-content/uploads/2009/02/foroooogh.jpg" border="0" alt="" width="594" height="142" /></p>
<map name="as2_Map">
<area shape="rect" coords="348,105,472,135" href="http://www.asheghoone.com/?cat=11" alt="نامه های فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="348,73,472,101" href="http://www.asheghoone.com/?cat=5" alt="تصاویری از فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="348,41,471,68" href="http://www.asheghoone.com/?cat=10" alt="متن اشعار فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="348,7,471,36" href="http://www.asheghoone.com/?cat=4" alt="زندگی نامه فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="194,105,318,134" href="http://www.asheghoone.com/?cat=9" alt="درسوگ فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="195,73,319,101" href="http://www.asheghoone.com/?cat=8" alt="کتاب الکترونیکی موبایل آثار فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="195,40,319,68" href="http://www.asheghoone.com/?cat=6" alt="کتاب الکترونیکی آثار فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="195,7,319,36" href="http://www.asheghoone.com/?cat=20" alt="جملات عاشقانه از فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="492,0,594,142" href="http://www.asheghoone.com/?cat=3" alt="فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
</map>
<center>
<a href="http://feeds2.feedburner.com/iranget/feed" align="right" target="_blank" > »» مشترک خوراک ایران گت شوید</a>
<br />
<br />
<a href="http://ads.iranget.com/ad/redirect.php?type=2&pubid=3&ad=117" target="_blank"> <img src="http://ads.iranget.com/banners/201005021272789196.gif"></a>
<br />

<a href="http://ads.iranget.com/ad/redirect.php?type=2&pubid=3&ad=123" target="_blank"> <img src="http://ads.iranget.com/banners/201006041275667548.gif"></a>

</center> )</small>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.asheghoone.com/?feed=rss2&amp;p=2900</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نامه های فروغ فرخ زاد به پرویز شاپور (قبل از ازدواج) ـ نامه شماره ۷</title>
		<link>http://www.asheghoone.com/?p=2899</link>
		<comments>http://www.asheghoone.com/?p=2899#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 28 Jan 2007 03:07:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نانا</dc:creator>
				<category><![CDATA[فروغ فرخ زاد]]></category>
		<category><![CDATA[نامه هاي قبل از ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[كتاب الكترونيكي]]></category>
		<category><![CDATA[كتاب الكترونيكي آثار فروغ فرخ زاد]]></category>
		<category><![CDATA[نامه هاي فروغ]]></category>
		<category><![CDATA[پرويز شاپور]]></category>
		<category><![CDATA[پريشادخت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asheghoone.com/?p=2899</guid>
		<description><![CDATA[نامه های فروغ فرخ زاد به پرویز شاپور (قبل از ازدواج) نامه شماره ۷ یک شنبه ۱۶ تیر پرویز جان امشب دیگر از دست داد و فریاد و دعوا و مرافعه به این اتاق پناه آورده ام من از وقتی که خودم را شناختم با این چیزها مخالف بودم و همیشه آرزوی یک زندگی آرام [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong><a title="نامه های فروغ فرخ زاد به پرویز شاپور (قبل از ازدواج)" href="http://www.asheghoone.com/?p=2948" target="_blank">نامه های فروغ فرخ زاد به پرویز شاپور (قبل از ازدواج)</a></strong></p>
<p><strong> </strong></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #008000;"><strong>نامه شماره ۷</strong></span></p>
<p>یک شنبه ۱۶ تیر</p>
<p style="text-align: justify;">پرویز جان امشب دیگر از دست داد و فریاد و دعوا و مرافعه به این اتاق پناه آورده ام من از وقتی که خودم را شناختم با این چیزها مخالف بودم و همیشه آرزوی یک زندگی آرام و بی سر و صدا را می کردم ولی گاهی اوقات خدا هم با آدم لج بازی می کند. چه می توان کرد .</p>
<p style="text-align: justify;">همین الان توی حیاط مشغول توطئه چینی هستند تا چراغ مرا از من بگیرند می دانی این اتاق که گنجه ی من در آن قرار دارد چراغ برق ندارد و لامپ مدت هاست سوخته &#8230; من هم هر شب تقریبا یک ساعت از چراغ نفتی استفاده می کنم .</p>
<p style="text-align: justify;">صاحب خانه ها عصبانی شده اند. مگر می شود هم نفت سوزاند و هم برق . این منطق آنهاست در صورتی که روزی یک پیت نفت فقط برای روشن کردن اتو و اجاق مصرف می شود .</p>
<p style="text-align: justify;">از صبح تا حالا مشغول جدال و مبارزه با اهل خانه هستم آن قدر گریه کرده ام که هنوز چشمانم می سوزد پرویز به من ایراد می گیرند که چرا هر روز برای تو نامه می نویسم من نمی فهمم آخر مگرکار گناه است مگر من بدبخت آدم نیستم و حق ندارم کسی را دوست داشته باشم و برای او نامه بنویسم .</p>
<p style="text-align: justify;">من حق ندارم به خانه ی شما بروم حق ندارم پایم را از خانه بیرون بگذارم من دیوانه می شوم آخر مگر من زندانی هستم مگر من به جز خانه ی شما جای دیگری رفته ام مگر من جوان نیستم و احتیاج به گردش و تفریح ندارم می گویم تنها نمی روم دنبالم بیایید هر کسی می خواهد بیاید مگر می شنوند گریه می کنم فریاد می زنم هیچ کس توی این خانه حرف حسابی سرش نمی شود .یا اگر شعوری دارد از ترس نمی تواند اظهاری کند همه خودخواه همه مستبد و زورگو هستند من هم آخر سر فرار می کنم جز این چاره ای نیست یک وقت متوجه می شوند که من دیگر نیستم .</p>
<p style="text-align: justify;">چند روزی بود با هیچ کس حرف نمی زدم فکر می کردم این طور بهتر است چون اگر من بخواهم یک کلمه حرف بزنم زود دیگران از فرصت استفاده می کنند و دو مرتبه آن صحنه هایی که من از دیدنش نفرت دارم تجدید می شود امروز صبح قیچی گم شده آخر من دزد هستم مگر من قیچی راقایم کرده ام تا بفروشم من خودم قیچی دارم بعد از یک ساعت استنطاق و بازپرسی همین که من در گنجه ام را باز کرده ام به گنجه ی حمله کرده اند من در این خانه فقط یک گنجه دارم ولی اختیار آن هم با من نیست هر وقت کسی چیزی بخواهد زود از غیبت من استفاده می کند میخ ها کشیده می شود و مقصود انجام می یابد بعد دو مرتبه قفل به حالت اولیه در می آید بعد از رفتن تو من سعی می کردم همیشه این نصیحت تو را که می گفتی با دقت باشم عملی کنم هر روز لباس هایم را سرکشی می کردم اسباب هایم را مرتب می کردم گنجه ام را پاک می کردم ولی متأسفانه در حمله ی تاریخی امروز همه ی اشیا آن به هم ریخته و ضایع شده البته من چیز مهمی نداشتم ولی این کار شایسته ای نبود من هم تا می توانستم دفاع می کردم پرویز جان به خدا بمب افکن های آمریکایی در کره آن قدر خرابکاری نکردند که صاحب خانه ها امروز در گنجه ی من کردند . بالاخره قیچی پیدا نشد و من راحت شدم یک ساعت بعد از بخت بد من ماتیک گم شد من که هیچ وقت ماتیک استعمال نمی کنم باز مرافعه باز دعوا که تهمت دزدین ماتیک &#8230; آه من باید چه قدر احمق باشم که حاضر شوم به خاطر یک ماتیک این همه دعوا و مرافعه گوش بدهم ( چراغ مرا بردند حالا من چه کار کنم )</p>
<p style="text-align: justify;">( بعد از یک دعوای مفصل بقیه نامه ام را برایت می نویسم آن هم در تاریکی ) بالاخره ماتیک پیدا شد و خوشبختانه این دفعه گنجه ی بدبخت از خطر حمله ی مجدد محفوظ ماند .</p>
<p style="text-align: justify;">عصری به علت این که زود برای خوردن چای اقدام کرده ام یک مشت سنگینی توی کله ام خورده بعد چون قصد رفتن به خانه ی شما را داشتم یک ساعت دعوا و گریه کرده ام و بالاخره هم شب شده و مغلوب و سرشکسته تاریکی را بر روشنایی پر از جار و جنجال ترجیح داده ام .</p>
<p style="text-align: justify;">این است زندگی روزانه ی من .</p>
<p style="text-align: justify;">پرویز جان من گاهی اوقات فکر می کنم که نباید این چیزها را برای تو بنویسم و باعث ناراحتی خیال تو بشوم ولی خودت بگو اگر به تو ننویسم چه کسی حاضر می شود به این همه شکایت من گوش بدهد و چه کسی مرا مظلوم و بی گناه خواهد شمرد زندگی من هم تماشایی است امشب دیگر همین قدر کافیست خداحافظ تو تا فردا شب .</p>
<p style="text-align: left;">تو را می بوسم فروغ تو</p>
<p><img usemap="#as2_Map" src="http://www.asheghoone.com/wp-content/uploads/2009/02/foroooogh.jpg" border="0" alt="" width="594" height="142" /></p>
<map name="as2_Map">
<area shape="rect" coords="348,105,472,135" href="http://www.asheghoone.com/?cat=11" alt="نامه های فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="348,73,472,101" href="http://www.asheghoone.com/?cat=5" alt="تصاویری از فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="348,41,471,68" href="http://www.asheghoone.com/?cat=10" alt="متن اشعار فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="348,7,471,36" href="http://www.asheghoone.com/?cat=4" alt="زندگی نامه فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="194,105,318,134" href="http://www.asheghoone.com/?cat=9" alt="درسوگ فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="195,73,319,101" href="http://www.asheghoone.com/?cat=8" alt="کتاب الکترونیکی موبایل آثار فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="195,40,319,68" href="http://www.asheghoone.com/?cat=6" alt="کتاب الکترونیکی آثار فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="195,7,319,36" href="http://www.asheghoone.com/?cat=20" alt="جملات عاشقانه از فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
<area shape="rect" coords="492,0,594,142" href="http://www.asheghoone.com/?cat=3" alt="فروغ فرخ زاد" target="_blank"></area>
</map>
<center>
<a href="http://feeds2.feedburner.com/iranget/feed" align="right" target="_blank" > »» مشترک خوراک ایران گت شوید</a>
<br />
<br />
<a href="http://ads.iranget.com/ad/redirect.php?type=2&pubid=3&ad=117" target="_blank"> <img src="http://ads.iranget.com/banners/201005021272789196.gif"></a>
<br />

<a href="http://ads.iranget.com/ad/redirect.php?type=2&pubid=3&ad=123" target="_blank"> <img src="http://ads.iranget.com/banners/201006041275667548.gif"></a>

</center> )</small>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.asheghoone.com/?feed=rss2&amp;p=2899</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
