mihanshop
بهمن
۱۹
۱۳۸۸

شعر «سرود زیبایی» اثر فروغ فرخ زاد – دیوان عصیان

 


دیوان عصیان

سرود زیبایی

شانه های تو
همچو صخره های سخت و پر غرور
موج گیسوان من در این نشیب
سینه می کشد چو آبشار نور
شانه های تو
چون حصار های قلعه ای عظیم
رقص رشته های گیسوان من بر آن
همچو رقص شاخه های بید در کف نسیم
شانه های تو
برجهای آهنین
جلوه شگرف خون و زندگی
رنگ آن به رنگ مجمری مسین
در سکوت معبد هوس
خفته ام کنار پیکر تو بی قرار
جای بوسه های من بر روی شانه هات
همچو جای نیش آتشین مار
شانه های تو
در خروش آفتاب داغ پر شکوه
زیر دانه های گرم و روشن عرق
برق می زند چو قله های کوه
شانه های تو
قبله گاه دیدگان پر نیاز من
شانه های تو
مهر سنگی نماز من

نامه های فروغ فرخ زاد تصاویری از فروغ فرخ زاد متن اشعار فروغ فرخ زاد زندگی نامه فروغ فرخ زاد درسوگ فروغ فرخ زاد کتاب الکترونیکی موبایل آثار فروغ فرخ زاد کتاب الکترونیکی آثار فروغ فرخ زاد جملات عاشقانه از فروغ فرخ زاد فروغ فرخ زاد
۰
دی
۰۷
۱۳۸۶

شعر «گره» اثر فروغ فرخ زاد – دیوان عصیان

 


دیوان عصیان

گره

فردا اگر ز راه نمی آمد
من تا ابد کنار تو می ماندم
من تا ابد ترانهء عشقم را
در آفتاب عشق تو می خواندم

در پشت شیشه های اتاق تو
آن شب نگاه سرد سیاهی داشت
دالان دیدگان تو در ظلمت
گوئی به عمق روح تو راهی داشت

لغزیده بود در مه آئینه
تصویر ما شکسته و بی آهنگ
موی تو رنگ ساقهء گندم بود
موهای من ، خمیده و قیری رنگ

رازی درون سینهء من می سوخت
می خواستم که با تو سخن گوید
اما صدایم از گره کوته بود
در سایه، بوته هیچ نمی روید !

زآنجا نگاه خستهء من پر زد
آشفته گرد پیکر من چرخید
در چارچوب قاب طلائی رنگ
چشم (( مسیح)) بر غم من خندید

دیدم اتاق درهم و مغشوش است
در پای من کتاب تو افتاده
سنجاق های گیسوی من آن جا
بر روی تختخواب تو افتاده

از خانهء بلوری ماهی ها
دیگر صدای آب نمی آید
فکر چه بود گربهء پیر تو
کو را به دیده خواب نمی آمد

بار دگر نگاه پریشانم
برگشت لال و خسته به سوی تو
می خواستم که با تو سخن گوید
اما خموش ماند به روی تو

آنگه ستارگان سپید اشک
سوسو زدند در شب مژگانم
دیدم که دست های تو چون ابری
آمد به سوی صورت حیرانم

دیدم که بال گرم نفس هایت
سائیده شد به گردن سرد من
گوئی نسیم گمشده ای پیچید
در بوته های وحشی درد من

دستی درون سینهء من می ریخت
سرب سکوت و دانهء خاموشی
من خسته زین کشاکش دردآلود
رفتم به سوی شهر فراموشی

بردم ز یاد اندوه فردا را
گفتم سفر فسانهء تلخی بود
ناگه به روی زندگیم گسترد
آن لحظهء طلائی عطرآلود

آن شب من از لبان تو نوشیدم
آوازهای شاد طبیعت را
آن شب به کام عشق من افشاندی
ز آن بوسه قطرهء ابدیت را

نامه های فروغ فرخ زاد تصاویری از فروغ فرخ زاد متن اشعار فروغ فرخ زاد زندگی نامه فروغ فرخ زاد درسوگ فروغ فرخ زاد کتاب الکترونیکی موبایل آثار فروغ فرخ زاد کتاب الکترونیکی آثار فروغ فرخ زاد جملات عاشقانه از فروغ فرخ زاد فروغ فرخ زاد
۴
بهمن
۰۸
۱۳۸۵

شعر «صدا» اثر فروغ فرخ زاد – دیوان عصیان

 


دیوان عصیان

صدا

در آنجا ، بر فراز قلهء کوه
دو پایم خسته از رنج دویدن
به خود گفتم که در این اوج دیگر
صدایم را خدا خواهد شنیدن

بسوی ابرهای تیره پرزد
نگاه روشن امیدوارم
ز دل فریاد کردم کای خداوند
من او را دوست دارم ، دوست دارم

صدایم رفت تا اعماق ظلمت
بهم زد خواب شوم اختران را
غبارآلوده و بیتاب کوبید
در زرین قصر آسمان را

ملائک با هزاران دست کوچک
کلون سخت سنگین را کشیدند
زطوفان صدای بی شکیبم
بخود لرزیده، در ابری خزیدند

ستونها همچو ماران پیچ در پیچ
درختان در مه سبزی شناور
صدایم پیکرش را شستشو داد
ز خاک ره،درون حوض کوثر

خدا در خواب رؤیا بار خود بود
بزیر پلکها پنهان نگاهش
صدایم رفت و با اندوه نالید
میان پرده های خوابگاهش

ولی آن پلکهای نقره آلود
دریغا،تا سحر گه بسته بودند
سبک چون گوش ماهی های ساحل
به روی دیده اش بنشسته بودند

صدا صد بار نومیدانه برخاست
که عاصی گردد و بر وی بتازد
صدا میخواست تا با پنجه خشم
حریر خواب او را پاره سازد

صدا فریاد میزد از سر درد
بهم کی ریزد این خواب طلائی ؟
من اینجا تشنهء یک جرعه مهر
تو آنجا خفته بر تخت خدائی

مگر چندان تواند اوج گیرد
صدائی دردمند و محنت آلود؟
چو صبح تازه از ره باز آمد
صدایم از “صدا” دیگر تهی بود

ولی اینجا بسوی آسمانهاست
هنوز این دیده امیدوارم
خدایا این صدا را می شناسی؟
من او را دوست دارم ، دوست دارم

نامه های فروغ فرخ زاد تصاویری از فروغ فرخ زاد متن اشعار فروغ فرخ زاد زندگی نامه فروغ فرخ زاد درسوگ فروغ فرخ زاد کتاب الکترونیکی موبایل آثار فروغ فرخ زاد کتاب الکترونیکی آثار فروغ فرخ زاد جملات عاشقانه از فروغ فرخ زاد فروغ فرخ زاد
۰
بهمن
۰۸
۱۳۸۵

شعر «عصیان خدا» اثر فروغ فرخ زاد – دیوان عصیان

 


دیوان عصیان

عصیان خدا

گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد میکردم
سکه خورشید را در کوره ظلمت رها سازند
خادمان باغ دنیا را ز روی خشم میگفتم
برگ زرد ماه را از شاخه ها جدا سازند

نیمه شب در پرده های بارگاه کبریای خویش
پنجهء خشم خروشانم را زیر و رو میریخت
دستهای خته ام بعد از هزاران سال خاموی
کوهها را در دهان باز دریاها فرو میریخت

میگشودم بند از پای هزاران اختر تبدار
میفاندم خون آتش در رگ خاموش جنگلها
میدریدم پرده های دود را تا در خرو باد
دختر آتش برقصد مست در آغوش جنگلها

میدمیدم در نی افسونی باد شبانگاهی
تا ز بستر رودها ، چون مارهای تشنه ، برخیزید
خسته از عمری بروی سینه ای مرطوب لغزیدن
در دل مرداب تار آسمان شب فرو ریزند

بادها را نرم میگفتم که بر شط شب تبدار
زورق سرمست عطر سرخ گلها را روان سازند
گورها را میگشودم تا هزاران روح سرگردان
بار دیگر،در حصار جسمها،خود را نهان سازند

گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد میکردم
آب کوثر را درون کوزهء دوزخ بجوشانند
مشعل سوزنده در کف،گلهء پرهیزکاران را
از چراگاه بهشت سبز دامن برون رانند

خسته از زهد خدائی،نیمه ب در بستر ابلیس
در سراشیب خطائی تازه میجستم پناهی را
میگزیدم دربهای تاج زرین خداوندی
لذت تاریک و دردآلود آغوش گناهی را

نامه های فروغ فرخ زاد تصاویری از فروغ فرخ زاد متن اشعار فروغ فرخ زاد زندگی نامه فروغ فرخ زاد درسوگ فروغ فرخ زاد کتاب الکترونیکی موبایل آثار فروغ فرخ زاد کتاب الکترونیکی آثار فروغ فرخ زاد جملات عاشقانه از فروغ فرخ زاد فروغ فرخ زاد
۰
بهمن
۰۸
۱۳۸۵

شعر «عصیان (خدایی)» اثر فروغ فرخ زاد – دیوان عصیان

 


دیوان عصیان

عصیان (خدایی)

نیمه شب گهواره ها آرام می جنبند
بی خبر از کوچ درد آلود انسان ها
باز هم دستی مرا چون زورقی لرزان
می کشد پاروزنان در کام توفان ها

چهره هائی در نگاهم سخت بیگانه
خانه هائی بر فرازش اشک اخترها
وحشت زندان و برق حلقهءز نجیر
داستان هائی ز لطف ایزد یکتا

سینهء سرد زمین لکه های گور
هر سلامی سایهء تاریک بدرودd
دست هائی خالی و در آسمانی دور
زردی خورشید بیمار تب آلودی

جستجوی  بی سرانجام و تلاشی گنگ
جاده ای ظلمانی و پائی به ره خسته
نه نشان آتشی بر قله های طور
نه جوابی از ورای این در بسته

می  نشینم خیره در چشمان تاریکی
می شود یک دم از این قالب جدا باشم؟
همچو فریادی بپیچم در دل دنیا
چند روزی هم من عاصی خدا باشم

گر خدا بودم ، خدایا ، زین خداوندی
کی دگر تنها مرا نامی به دنیا بود
من به این تخت مرصع شت می کردم
بارگاهم خلوت خاموش دل ها بود

گر خدا بودم ، خدایا ، لحظه ای از خویش
می گسستم ، می گسستم ، دور می رفتم
روی ویران جاده های این جهان پیر
بی ردا و بی عصای نور می رفتم

وحشت از من سایه در دل ها نمی افکند
عاصیان را وعدهء دوزخ نمی دادم
یا ره باغ ارم کوتاه می کردم
یا در این دنیا بهشتی تازه می زادم

گر خدا بودم دگر این شعلهء عصیان
کی مرا ، تنها سراپای مرا می سوخت
ناگه از زندان جسمم سر برون می کرد
پیشتر می رفت و دنیای مرا می سوخت

سینه ها را قدرت فریاد می دادم
خود درون سینه ها فریاد می کردم
هستی من گسترش می یافت در”هستی”
شرمگین هر گه “خدائی ” یاد می  کردم

مشت هایم ، این دو مشت سخت بی آرام
کی دگر بیهوده بر دیوارها می خورد
آنچنان می کوفتم بر فرق دنیا مشت
تا که “هستی” در تن دیوارها می مرد

خانه می کردم میان مردم خاکی
خود به آنها راز خود را باز می خواندم
می نشستم با گروه باده پیمایان
شب میان کوچه ها آواز می خواندم

شمع می در خلوتم تا صبحدم می سوخت
مست از او در کارها تدبیر می کردم
می دریدم جامهء پرهیز را بر تن
خود درون جام می تطهیر می کردم

من رها می کردم این خلق پریشان را
تا دمی از وحشت دوزخ بیاسایند
جرعه ای از بادهء هستی بیاشامند
خویش را با زینت مستی بیارایند

من نوای چنگ بودم در شبستان ها
من شرار عشق بودم ، سینه ها جایم
مسجد و می خانهء این دیر ویرانه
پر خروش از ضربه های روشن پایم

من پیام وصل بودم در نگاهی شوخ
من سلام مهر بودم بر لبان جام
من شراب بوسه بودم در شب مستی
من سراپا عشق بودم ، کام بودم ، کام

می نهادم گاهگاهی در سرای خویش
گوش بر فریاد خلق بینوای خویش
تا ببینم دردهاشان را دوایی هست
یا چه می خواهند آن ها از خدای خویش؟

گر خدا بودم ، رسولم نام پاکم بود
این جلال از جامه های چاک چاکم بود
عشق شمشیر من و مستی کتاب من
باده خاکم بود ،  آری ،  باده خاکم بود

ای دریغا لحظه ای آمد که لب هایم
سخت خاموشند و بر آن هاکلامی نیست
خواهمت بدرود گویم تا زمانی دور
زانکه دیگر با توام شوق سلامی نیست

زانکه نازیبد زبون را این خدائی ها
من کجا و زین تن خاکی جدائی ها
من کجا و از جهان ، این قتل گاه شوم
ناگهان پرواز کردن ها ، رهائی ها

می نشینم خیره در چشمان تاریکی
شب فرو می ریزد از روزن به بالینم
آه ، حتی در پس دیوارهای عرش
هیج جز ظلمت نمی بینم ، نمی بینم

ای  خدا ، ای  خندهء  مرموز مرگ آلود
با تو بیگانه ست ، دردا ، ناله های من
من ترا کافر ، ترا منکر، ترا عاصی
کوری چشم تو ، این شیطان ، خدای من

نامه های فروغ فرخ زاد تصاویری از فروغ فرخ زاد متن اشعار فروغ فرخ زاد زندگی نامه فروغ فرخ زاد درسوگ فروغ فرخ زاد کتاب الکترونیکی موبایل آثار فروغ فرخ زاد کتاب الکترونیکی آثار فروغ فرخ زاد جملات عاشقانه از فروغ فرخ زاد فروغ فرخ زاد
۰