mihanshop

       ϐ    ϐ
تیر
۲۲
۱۳۸۹

شعر « و چه تنها » اثر سهراب سپهری – دیوان شرق اندوه

 

شرق اندوه

و چه تنها


ای درخور اوج ! آواز تو در کوه سحر ، و گیاهی به نماز.

غم ها را گل کردم ، پل زدم از خود تا صخره ی دوست.

من هستم ، و سفالینه ی تاریکی ، و تراویدن راز ازلی.

سر بر سنگ ، و هوایی که خنک ، و چناری که به فکر ، و روانی که پر از ریزش دوست.

خوابم چه سبک ، ابر نیایش چه بلند ، و چه زیبا بوته ی زیست ، و چه تنها من!

تنها من ، و سرانگشتم در چشمه ی یاد ، و کبوترها لب آب.

هم خنده ی موج ، هم تن زنبوری بر سبزه ی مرگ ، و شکوهی در پنجه ی باد.

من از تو پرم ، ای روزنه ی باغ هم آهنگی کاج و من و ترس!

هنگام من است ، ای در به فراز ، ای جاده به نیلوفر خاموش پیام!

نقاشی های سهراب سپهری تصاویری از سهراب سپهری متن اشعار سهراب سپهری زندگی نامه سهراب سپهری کتاب الکترونیکی موبایل آثار سهراب سپهری کتاب الکترونیکی آثار سهراب سپهری جملات عاشقانه از سهراب سپهری سهراب سپهری


ارسال ديدگاه :