mihanshop

       ϐ    ϐ
تیر
۲۲
۱۳۸۹

شعر « به زمین » اثر سهراب سپهری – دیوان شرق اندوه

 

شرق اندوه

به زمین


افتاد. و چه پژواکی که شنید اهریمن. و چه لرزی که دوید از بن غم تا بهشت.

من درخویش ، و کلاغی لب حوض.

خاموشی ، و یکی زمزمه ساز.

تنه ی تاریکی ، تبر نقره ی نور.

و گوارایی بی گاه خطا ، بوی تباهی ها ،گردش زیست.

شب دانایی. و جدا ماندم : کو سختی پیکرها ، کو بوی زمین ، چینه ی بی بعد پری ها؟

اینک باد ، پنجره ام رفته به بی پایان. خونی ریخت ، بر سینه ی من ریگ بیابان باد!

چیزی گفت ، و زمان ها بر کاج حیاط ، همواره وزید و وزید. این هم گل اندیشه ، آن هم بت دوست.

نی ، که اگر بوی لجن می آید ، آنهم غوک ، که دهانش ابدیت خورده است.

دیدار دگر ، آری: روزن زیبای زمان.

ترسید ، دستم به زمین آمیخت. هستی لب آیینه نشست ، خیره به من : غم نامیرا.

نقاشی های سهراب سپهری تصاویری از سهراب سپهری متن اشعار سهراب سپهری زندگی نامه سهراب سپهری کتاب الکترونیکی موبایل آثار سهراب سپهری کتاب الکترونیکی آثار سهراب سپهری جملات عاشقانه از سهراب سپهری سهراب سپهری


ارسال ديدگاه :